گذری بر پیشینه ی فرهنگی و تاریخی تبار کهن بختیاری
 

بهار

مست از بوی بهار

شادمان از رقص گل با سازو آهنگی ز باد

سر خوش از عطر گل یاس سر پنجره خانه دوست

یک نگاه تا دل شاد ،

ناگهان سینه ز دل خالی شد

قفل دل باز شد و رفت ز دست

چشم شهلا ز در شرم و ز پرچین عفاف

آمد و در بر دلداده نشست

گفت آواز شنو از لب‌ باد

خوش به حال دل شاد

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩

خوراکی‌های(غذاهای) بختیاری

غذا های بومی(سنتی و محلی) تبار بختیاری ، غذاهایی است ساده و خوشمزه و مقوی . تبار بختیاری به دلیل ایل نشینی و کوچ ، بیشتر از غذاهایی با مواد گوشتی و دامی و با زمان کم طبخ تمایل داشته و استفاده می کردند . شاید منحصر به بختیاری نباشد اما این غذاها که در زیر آمده است بیشتر به غذای بختیاری معروف و مشهور شده اند. شوربختانه،امروزه برخی از این غذاها ، به علت عدم شناخت و عدم اطلاع و آگاهی مردم از آنها و به فراموشی رفتن دستور تهیه و پخت برای برخی افراد و یا در دسترس نبودن بعضی مواد و یا علل دیگر طبخ و یا تهیه نمی گردد. از همتبارن ارجمند و گرامی درخواست می شود چنانچه به جز غداهای نامبرده در زیر از گونه های دیگر غذاهای مورد استفاده قوم بختیاری اطلاع و آگاهی دارند، بنویسند تا همگان با نام این خوراکی ها آشنایی یابند.

نام برخی از غذاهای سنتی قوم بختیاری:

  • 1- کباب بختیاری
  • 2- کباب په به جیر( جگر په پیچ)
  • 3- آوریز(آبریز- اوریز)
  • 4- آش برنج (پلو)
  • 5- آش برنج سوری
  • 6- آش بلگ (آش رشته)
  • 7- آردوله بوسور
  • 8- او سر و پا (کله پاچه)
  • 9- او ترشی
  • 10- او تفتاله
  • 11- او دال
  • 12- او گده (سیرابی )
  • 13- او گندی ( عدسی )
  • 14- او پیازی ( اشکنه )
  • 15- کمه ، قورمه ( kome )
  • 16- گمنه
  • 17- تپیله
  • 18- شولوا کشک ( شوربا )
  • 19- شولوا توتم (توتو)
  • 20- شولوا دوو ( دووا )
  • 21- برشتوک
  • 22- حلوا
  • 23- توچری
  • 24- او کشک ( کال جوش )
  • 25- شیر برنج
  • 26- پنیر پوست ( پنیر کهنه )
  • 27- غذاهای لبنی . ( فرآورده های شیر) مانند : شیر،ماست،کره،پنیرتازه،پنیر پوست ،روغن،دوغ،کشک،توف،بدوف،که هر کدام به همراه صرف نان غذایی کامل به شمار می آید .
  • 28- تل یا تلیکه . غذاهای لبنی- گیاهی . تل یا تلیکه انواع مختلف داشته که گیاهان در ماست یا دوغ پرورده شده که بسیار لذیذ و خوشمزه است و گاهی به صورت یک غذا مصرف شده و گاهی نیز به صورت دسر استفاده می گردد . تل موسیر، تل کرفس، تل مخلوط موسیر و کرفس،تل پلیز،تل بن ،تل کلخنگ،تل گزر و ...
  • 29- نان . نان در بختیاری از انواع مواد به دست می آمد : نان گندم، نان جو، نان بلوط ( نان بلوط نیز دو نوع بود :
  • 30- انواع نان : نان کلگ و نان رگو.نان گندم را به انواع مختلف پخت میکردند . نان پتیر(فتیر)،نان ور چاله یا بردچاله ای،نان لفه(تا)،نان توچری و نان گرده.
  • 31- گیاهان غذایی
  • 32- گیاهان دارویی
  • 33- او گوشت ( آبگوشت )
  • ٣۴- او توتو ( توتم)
  • 35- دنگرو( آش کندم) این آش گندمی برای کودکانی که در گیر دندان در آوردن هستند پخت می شود.
  • ...

کباب بختیاری:( کباب دنده و کباب گوشت با استخوان )این کباب یکی از کباب های خوشمزه و خوش خوراک و معروف در ایران و حتی برخی کشور های جهان است که به وسیله ایرانیان در خارج از کشور در دسترس آنان قرار گرفته است ، می باشد . این کباب به همین نام یعنی کباب بختیاری مشهور و معروف است . کباب بختیاری معمولا از گوشت دنده و راستای گوسفند استفاده میگردد . در بختیاری گوشت گوسفند را از استخوان جدا نمی کنند و همراه با استخوان کباب کرده و یا طبخ می نمایند . استخوان همراه گوشت باعث می شود تا آب گوشت کمتر از آن جدا شده و به هدر رود و همچنین موادی که در استخوان هست با آب و چربی گوشت ممزوج شده و طعم و مزه خاصی به کباب می بخشد .این کباب در قوم بختیاری و دیگر مردمان طرفداران بی شماری خود را دارد .

کباب په به جیر: (کباب جگر با پیه ، کباب جگر پیه پیچ ) . این غذا کبابی است که جگر نیم کباب شده و یا در اصل دود اندود شده را به قطعات لقمه ای تقسیم کرده و سپس درون پیه توری مانندی که بعد از ذبح گوسفند از روی سیراب بر میدارند، و آن را نیز به قسمتهایی به اندازه لقمه جگر تقسیم کرده و برش می داده اند ، پیچانده وبه سیخ کرده و روی آتش ملایم قرار می دهند تا به آرامی پخته شود . غذای لذیذی است اما همراه چربی فراوان . به افراد چاق و دارای چربی خون توصیه نمی گردد . معمولا برخی پس از پخت ،چربی را از لقمه جگر جدا ساخته و مصرف نمی کنند .دودی شدن جگر و چربی که در حال پخت و کباب به جگر میرسد و حالت خشکی جگر را از بین میبرد ، پیه به جگر را لذیذ و دارای طعمی عالی می کند ، به شرطی که چربی پیچیده به دور جگر را مصرف نکنید .

آوریز : آوریز یا آبریز غذایی است خوشمزه و معمولا چرب ، که گوشت تازه بره را با پیاز یا تره کوهی در روغن سرخ کرده و فقط ادویه و ترشی انار و نمک به آن اضافه می نمایند . برای خوشمزه شدن غذای آوریز بیشتر از گوشت با استخوان استفاده می شود . این غذا بر خلاف نامش ، در طبخ آن از آب استفاده نمی گردد بلکه با آب خود گوشت و مقداری روغن پخته و سرخ می گردد . غدای آوریز ، ریز ریز و به عبارتی کم کم و به تدریج پخته می گردد . یعنی با آب گوشت آرام آرام سرخ و پخته می شود . معمولا بخار غذا و روغن در حین پخت به در ظرف بر خورد کرده و سپس سرد شده و به صورت قطره به غذا بر می گردد . احتمالا به یقین وجه تسمیه این غذا همین باشد و به همین جهت به این نام معروف شده است . گاهی دل و قلوه و جگر را نیز همراه با گوشت تازه سرخ می کنند . در واقع این غذا کبابی است که بدون آب ، کباب شده و در روغن طبخ می گردد . در زرند کرمان این نوع غذا در رستورانها نیز طبخ می شود که بنام کباب قابلمه معروف است . این نوع غذا گذشته از چرب بودنش ، غدای لذیذی است و در قوم بختیاری پس از کباب بختیاری غذای پرطرفداری است .

ادامه ...

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن 1388

داستان چوپان عاشق، بخش دوم

بوسه همان و سوزش جانسوز و جانکاه همان . در حالتی خوش و رویایی زیبا به همراه درد و سوزشی بر روی لبم از خواب پریدم . در حالت بوسیدن انگشت یار بودم اما با باز کردن چشمهای حیرت زده و پریشان ناشی از درد و سوزش ، به جای انگشت زیبای یار ، ماری خوش خط و خال را دیدم که نیشش را به لبم فرو کرده و خود را دورگلو و گردنم چمبره زده است . علاوه بر بهت و وحشت و اضطراب و درد ، فشار چمبره مار بر روی گلویم ، نفسم را تنگ و به شمارش انداخته بود . درست نمیدانم که چشم باز کردن و دیدن صحنه وحشتناک نیش زدن مار را بر روی لبم و عکس العملم چه زمانی را طی کرد ، فقط میدانم که واکنشم سریع بود ، یعنی برق آسا !

سریعا سر مار را گرفته و با شدت و سرعت از لبم جدا کردم اما ، چون مار به دور گردنم حلقه زده بود به راحتی از بدنم جدا نشد ، مجبور شدم که دستم را به طرف مخالف بدنم بکشم تا مار از گردنم باز شود . نیش مار به لبم فرو رفته بود و با کشیده مار ،نیشش بمانند سوزنی که در جسمی فرو رفته باشد ، به صورت افقی لبم را جر داده و پاره کرد و خون و خونابه از لب و دهانم به بیرون فوران کرد . منظره وحشتناکی بود .

یاد گرفته بودم که در صورت مارگزیدگی و تنها بودن ، قبل از هر چیز ، ابتدا سر مار را له کرده و از هر نوع حرکت و عملی دوباره او را باز داریم و سپس اگر محل نیش در دست یا پا باشد ، کمی بالاتر از محل گزیدگی به طرف بدن را با نخ یا هر نوع رشته و ریسمانی بسته تا از ورود زهر و سم به بدن جلوگیری کرده و بعد از آن محل گزیدگی را با چاقو یا تیغ و یا هر وسیله برنده ای ، برش بدهیم و خود یا دیگری که همراهمان باشد مک زده و یا با فشار دادن زهر موجود در بدن را خارج نماییم ، اما مشکل این بود که نیش زدگی در جایی بود که امکان بستن و ممانعت از ورود زهر به بدن نبود . و این را هم آموخته بودم که اگر مارگزیدگی در چنین نقاطی از بدن مانند مانند لب باشد ، جان عزیزتر و مهمتر از اندام بدن است ، ناقص می شوم اما نمیمیرم . به سرعت با تکه سنکی سر مار را با ضربه ای محکم خورد کردم و چاقو را از غلاف کمری در آورده و با یک دست گوشه لبم را گرفته و با دستی دیگر لبم را بریدم . با دو دست لبم را فشار داده تا زهر از آن خارج شود . خون از لبم فواره می زد . انگار که سر خروسی را بریده اند و رهایش کرده اند . از وحشت و درد ، به خود می پیچیدم . داد و فریاد و زجه و زاری ام می زدم . سگ گله هم که فهمیده بود که مشکلی برایم پیش آمده با پارس های معنی داری رو به طرف مال ( مجموعه خانه های عشایری بختیاری را که در نزدیکی هم چادرهای خود را بر پا می کنند مال می گویند ) خانواده ها را از اتفاقی با خبر کرد . گله هم رم کرد . رم گله مانند یک موج پرواز و کوچ پرندگان بود . گاهی به این سو و گاهی به آن سو . مردم با شنیدن پارس اضطراب آمیز سگ و رم گله که و ایجاد صدای زنگوله ها ، به طرفم آمدند . مرا دیدند با لبی پاره و پر از خون و ماری کشته شده و هرکدام سوالی می کرد . من نیز توان حرف زدن با لب پاره و خونین را نداشتم ، ضمن اینکه از طرفی ، ضعف و سستی هم بر اثر ورود زهر به بدنم مستولی شد .

در میان شیون زاری زنان و مردان ایل ، مرا به مال بردند . هر کسی طبابتی میکرد و نظری میداد . یکی میگفت مار را بسوزانید و خاکسترش را روز لبش بگذارید ، دیگری می گفت ملا را بیاورید تا دعا بنویسد و زهر را ببرد و نابود بکند ، پیرمرد مال می گفت شیر زن جوانی را روی لبش بدوشانید خون بند بیاید و زهر را از بین ببرد ، پیرزنی گفت شیر گاو یا گوسفند را به او بخورانید اگر زهر وارد بدنش شده باشد ، شیر سم را از بین می برد . . .

کاسه شیری آوردند و به من نوشانیدند . سیر تا وارد معده ام شد لحظه ای بعد بالا آوردم . شیر بریده بریده و قالبی از دهانم خارج شد . یکی می گفت : دیگر خوب می شود چون شیر به شکل مار از دهانش خارج شده است . خلاصه ضعف و سستی بجای خود ، خون لبم بند نمی آمد . مال یارم کمی بالاتر از مال ما بود . زنان و مردان مال بالا هم شیون کنان آمدند . صدای دختر مورد علاقه خودم را می شناختم . جیغش را هم می شناختم . کیکه می زد . اسمم را می آورد . دیگر از خود بیخود شده بود . شرم و خجلت را از یاد برده بود . عشق خودش را نشان داده بود . خانواده اش آمدند اما خودش بالای مال ما زیر درخت بلوطی با چند نفر از دختران دیگر نشسته بود . در ضعف و ناتوانی و خون و درد گوشه چشم دلم با او بود . هر کس هر کاری از دستش بر می آمد برایم می کرد . اسفند و کندر دود می کردند ، بریزه کلخنگ ( سقز یا شیره درختی از خانواده پسته ، پسته کوهی ) و سرگین ماچه الاغ ( سمات ) برای ضدعفونی دود می دادند و به قول محلی ها بو بر می کردند ، و بالاخره کاری نبود که برای نجات و علاج من انجام ندهند .

بیطال ( بیطار) مردی بود که حیوانات را طبابت می کرد . گاهی هم برای انسانها هم طبابتهایی انجام می داد .شکسته بندی و بخیه زدن و غیره را روی آدمها انجام میداد . از دم اسبی چند رشته مو جدا کرد و سوزنی را آماده کرد و به چند نفر از جوانان گفت که دستهایش را بگیرید تا لبش را بدوزم . هر چند بدنم تقریبا بی حس بود و ضعف داشتم اما با فرو رفتن سوزن در لبم و حرکت موی خشن و زبر دم اسب در لبم ، فریادم را به آسمان برد . موی دم اسب محکم ، زبر ، خشن و اره مانند است . چند نفر سر و دست و پاهایم را محکم گرفتند و بیطال به دوخت و دوز لبم مشغول گردید . نمیدانم کی بخیه زدن لبم تمام شد چون من در وسط کار از هوش رفتم .زهر وراد شده به بدنم و بد تر از آن زجر بخیه مرا به عالم بی خبری و بی حسی برد . دیگر نه صدای یار را می شنیدم و نه درد سوزن و دم اسب را .

وقتی به هوش آمدم که نور آفتاب از لابلای برگهای درخت کنار چشمم را روشن می کرد . به اطرافم نگاه کردم . مال ساکت بود ! مثل اینکه کسی آنجا نبود . نیم خیز شدم و سرم را بالا آوردم تا بهتر ببینم . دیدم که هیچ بهونی ( چادر سیاه - چادر بافته شده از موی بز ) برافراشته نیست ! هیچ مشکی بر دار ملار ( سه پایه مشک و دوغ زنی ) نبود ! شعله از هیچ اجاقی زبانه نمی کشید ! رقص دود بود که به سوی آسمان با پیچ و تاب به بالا می رفت . نعجب کردم ! چه خبر شده ؟ حالا که وقت مال کنون( کوچ ) نیست ! مال کنون که شور و شوق دارد ! سر و صدا وهیاهو وجنبش دارد ! نمی توانستم بفهمم که چه اتفاقی افتاده است ؟ فقط میدانستم که این وضعیتی غیر معمول است . سعی کردم که تکانی بخورم . جابجا شدم . پایین پایم دالو دام ( مادربزرگم ) را دیدم .داشت دمدال ( زمزمه همراه با ناله ) می کرد . صدایش کردم . تا مرا دید که نیمخیز شده ام ، گریه را همراه با گاگریو ، سر داد . صدای ساز چپ از مال بالا به گوش می رسید . سرود و گاگریو دسته جمعی زنان ایل در دل کوه پیچیده بود . گفتم دالوم چه اتفاقی افتاده است ؟

مال بالا چه خبر است ؟ ساز چپ برای کی می زند ؟ زنان ایل برای کی گاگریو و سرو می خوانند ؟

مادر بزرگم ( دالوم ) نگاهی غم آلود کرد و به آهنگی حزن انگیز گاگریوش را ادامه داد و خواند :

آخمی ، لول ز خومی دیدی چه کردم گمون چینون روزی به خوم نکردم

( آه و حسرت بر خودم که دیدید که بر خودم چه کردم ؟ هر گز گمان چنین روزی{ سرنوشتی } را به خودم نمی کردم )

خودم را از رختخوابم بیرون کشیدم و نزدیک مادر بزرگ شدم . از او جویای قضیه شدم . که چه شده ؟ خانواده کجا رفته اند ؟ مردم مال کجا هستند ؟ مال بالا چه خبر است ؟ بگو تا بدانم ؟ با شیون و زاری مرا به آغوش کشید و گفت :

دا ، . . .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

داستان چوپان عاشق، بخش اول

چوپان عاشق

ولنتاین به همه عشاق مبارک . عاشقانی که با نگاهی پاک به عشق و دوستی می نگرند ، به آنانی که از اولین عشقشان که از دستان گرم پدر و آغوش پر مهر مادر آموختند . این داستان را به تمامی دوستمداران و عشاق تقدیم می کنم . اما ناتمام که بعدا پایانش را اضافه خواهم کرد . می خواهم بدانم که شما چه پایانی را برای این داستان که مستند است پیش بینی می کنید . عاشقانه باشید و به همراه و همگامانتان با عشق ادامه دهید .

چوپان عاشق

روزی برای تحیقیق و تفریح در یکی از کوهستانهای زاگرس ، در میان قوم بختیاری ، در میان همتباران خودم ، به چوپانی برخورد کردم که در کنار گله مشغول به چرای خود روی تخته سنگی لم داده بود . سگ درشت و پشمالویی در کنارش چمباتمه زده بود و از دور مرا خیره خیره نگاه میکرد . ترسیدم که جلوتر بروم . چوپان گفت نترس بیا ، سگ گله با تو کاری ندارد . به نزد او رفتم . تعارف کرد تا بر روی نمد پهن شده بر روی سنگ بنشینم . چای دودی خوشمزه ای را تعارفم کرد و من هم بدون تعارف و اکراه دو دستی ، استکان و نعلبکی را از دستش گرفتم . حبه قندی هم کنار استکان در نعلبکی قرار داده بود . قند خیس خورده به چای را که دهنم گذاشتم به یکباره آب شد . چای زیاد داغ نبود . آنرا نوشیدم ، خیلی خوشمزه بود و طعم بخصوصی داشت . همینطور که چای را می نوشیدم نگاهم به مرد چوپان بود که جویای احوالم بود و از من پرسید که کجا بودم ، به کجا می روم ، اهل کجا هستم ، چکاره ام و ...

در حین گوش دادن به حرفهایش ، براندازش کردم ، نگاهم متوجه وسط لب چوپان شد که به طور غیر عادی جلو آمده بود و جای زخم و برشی بر روی لبش پیدابود . مشخص بود که لب مرد پاره شده و بر اثر پارگی و بخیه بد ، گوشت اضافی آورده و ضخیم وکمی هم جلو آمده بود . چوپان مردی بی تکلف و خوش بیان بود . چشمان نافذ و صورت سوخته از آفتاب و پرچینش ، از او چهره ای مردانه و با ابهت ساخته بود . از صحبت هایش لذت می بردم و محو تماشای قیافه مردانه و بزرگ منشی او قرار گرفته بودم . نخواستم در مورد لبش حرفی بزنم . نیازی نبود چون ، چوپان آنقدر حسن و زیبایی داشت که جای زخم و برآمدگی روی لبش را می پوشاند . سادگی و صمیمیت و صداقتش یک دنیا ارزش داشت . زخم روی لبش از ذهنم بیرون رفت و فقط گوش میدادم .

همینطور که با من حرف می زد ، گهگاه تکه نانی از توبره اش بیرون می آورد نزد سگش می انداخت . سگ با وفا با تکان دادن دم و گاهی با پارسهای کوتاه تشکر و قدردانی خودش را نسبت به صاحبش نشان می داد . گاهی صوت مخصوصی را با لبش می نواخت و گله در حال چرا را آرام یا به سویی در حرکت در می آورد . ملودی و تم صوت ها با هم متفاوت بود و همچنین حرکت و واکنش گوسفندان هم نسبت به نوع صوت مختلف بود. دوربین فیلمبرداری همراهم بود اما حیفم آمد که آنرا روشن کنم چون هر وقت و هر جا که با مردم محلی میخواستم مصاحبه ای بکنم و دوربین در میان می آمد فورا لحن کلام وطرز حرف زدن و ژست نشستن و... مردم تغییر می کرد . انوقت بود که آنچه من نیاز داشتم نمی شنیدم . چیزهای را می گفتند که رنگ و بوی شهر و شهری را داشت . مردم عشایری و روستایی با دیدن دوربین اصالت خود را نادیده گرفته و گویش و لهجه بومی و محلی خود را کنار گذاشته و سعی می کنند به زبان فارسی حرف بزنند . برایم تجربه شده بود که در تحقیق و کنکاش در شناخت و کسب آداب و سنن محلی و مسایل اجتماعی آنان از بکارگیری دوربین صرف نظر کنم . بنابراین چشم و گوشم را باز کردم تا گفته ها ی مرد چوپان را بدون دوربین ، ثبت و ضبط نمایم .

از مردچوپان در مورد کارش و زاد و ولد گوسفندان و عایدات کارش پرسیدم . شکر خدا را بجای آورد و گفت : ای بد نیست اما کفاف زندگی رو نمی دهد . بره های نر را می فروشیم واگر نیاز پیدا نکنیم بره های ماده را نگه می داریم تا به گله اضافه شوند . کشک و روغن و پنیر و پشم و پوست را هم جمع آوری می کنیم و به شهر برای فروش می بریم . خدا خیرشان بدهد از ما کم می خرند . ارزان از ما می خرند و گران به شما می فروشند !

مرد چوپان وضعیتی خوبی نداشت اما در ابتدای صحبت خدا را شکر کرد و در باره ارزان خریدن خریداران بنکدار هم نفرینشان نکرد بلکه گفت خدا خیرشان بدهد . چقدر مثبت و زیبا صحبت کرد . عینک بد بینی روی چشمش نبود ، زبانش به بدی و زشتی عادت نکرده بود و به آنانی که به او ضرر هم میزنند بد نمی گفت . او با همه دوست بود و همه را دوست داشت حتی بنکداری که فراورده های دامی او را ارزان می خرید . او دشمن و دشمنی را نمی شناخت و فقط از دوستی و عشق می گفت ، از عشق به گوسفندانش ، به سگش ، به مردم ، به خریداران بی انصاف و .... از همه به نیکی یاد می کرد . او عاشق بود . با همه دوست بود . نگاهش ، کلامش ، بیانش و همه وجودش عاشقانه بود و موجی از انرژی مثبت و از عشق و دوستی در وجودش هویدا بود . او به من انزری عشق و دوستی را داد و آموخت .

به چوپان گفتم :

نگاه و کلام و وجودت ، همه و همه نشانه هایی است از عشق و دوستی ، عاشقی ؟

گفت : بله عاشق بودم .

گفتم بودی ؟ آیا به عشقت هم رسیدی ؟

گفت: بله رسیدم .

گفتم خدا را شکر که به عشق و دلدارت رسیدی.

مرد چوپان انگشتش را روی زخم و برآمدگی لبش گذاشت و گفت :

بله رسیدم اینهم نشانه عشق و عاشقی من .

گفتم : یعنی چه ؟ این چه نشانی از عشق و عاشقی است ؟

گفت : داستان مفصلی دارد .

با وقار و طمانینه خاص خودش ، مشک کوچک دوغی را که به همراه داشت از درون توبره در آورد . بند در مشک را گشود ، مقداری در کاسه رویی ( جنس روی ) ریخت و به من تعارف کرد . بعد خودش هم کاسه ای از دوغ را نوشید و آهی کشید و گفت بشنو تا بگویم آنچه را از عشق که سهم بود و به من رسید .

چوپان گفت : دختری را دوست داشتم . خیلی به او علاقه مند بودم . او هم به من ابراز علاقه می کرد .از جنس خودمان بود . مادرانمان در باره نامزدی ما صحبتهایی کرده بودند . مانده بودیم تا چند ماه آینده که عزای ایل برداشته شود و بزرگان جلسه بله بستان را تشکیل بدهند و بله را بستانند .

وقتی که او به همراه دیگر دختران محل برای جمع آوری هیزم به کوه می آمد ، آواز می خواند . صدایش قشنگ و گیرا بود . پژواک صدایش در کوه دیوانه ام می کرد . از خود بیخود می شدم . من هم گاهی در جواب او می خواندم . از ته دل و از سوز دل برایش می خواندم . صدایم به زیبایی و گیرایی او نبود اما از دلم بر می آمد و می دانستم که به دل یارم هم می نشیند . گاهی هم ، نی را از پر شالم بیرون می آوردم و مقام گلمی یار گلم را برایش می نواختم . با این آهنگ او را صدا می کردم ، پیامم را به او می رساندم . او هم در پاسخ هم برای من می خواند . از ابیاتی عاشقانه و پیام دار برایم می خواند :

تو به دیر و مو به دیر میونمون رو یه کلکی راست بکن جا هر دومون بو

( تو دوری از من و من هم از تو دورم میان مان رودی است – قایقی را مهیا کن و بساز که در آن جای هر دو نفرمان باشد)

و ...

مردم عشایری برای خودشان قوانینی دارند . دختر و پسر حریم یگدیگر را رعایت می کنند .ما گرچه در کوهستان بی در و پیکر آزاد هستیم که به هر کجای آن برویم و هر کسی را ببینیم ، اما رفتار پدران و مادران به ما یاد داده تا پاکی و سلامت را رعایت کنیم و حق نزدیک شدن به حریم دختران و زنان را نداریم .حرمت زن در ایل ما جایگاه خاصی دارد. ما طبق عرف و قانون قوم خود ملزم به رعایت آن هستیم .

دختر مورد علاقه ام را گهگاه سر چشمه می دیدم . تا مرا می دید یا فرار می کرد و یا رو میگرفت و از شرم پشت به من می ایستاد . من هم عرق شرم را بر پیشانی داشتم . دست و پایم را گم می کردم اما از دیدنش خوشحال بودم . در آن حالت بود که دختران دیگر با کنایه اشعاری می خواندند و ...

همیشه خوابش را می دیدم . در خواب از عشق و علاقه و دوست داشتنم با حرف می زدم ، در بیداری هم ، بدون این که او را ببینم ، هم کلامش می شدم . روزی در کوه از فرط عشق و علاقه به او گریه کردم از اینکه نتوانسته بودم با او حرفی بزنم و عزا برداشته نشده بود تا نامزد شویم وسپس به خواب رفتم . در خواب مثل همیشه به سراغم آمد ، با هم حرف زدیم ، گفتیم ، خندیدیم . در سرخوشی وصف ناپذیری بودم . در خواب هم هر دو رعایت شؤنات را کرده و طبق سنت و آداب ایلی رفتار نمودیم . به ناگاه دستش را پیش آورد و روی سینه ام گذاشت . کمی نوازشم کرد . شرم و حیا مانع از هر حرکتی می شد که متقابلا انجام دهم . در حیرت بودم که چرا اینکار را می کند . از یک طرف باید مانع می شدم و از طرفی برای اولین بار دستش به بدنم می خورد و یک احساس خوشی را برایم به همراه داشت . بی حرکت ماندم و او دستش را از روی سینه ام به طرف گلو وگردنم کشید . دستش سرد بود خنک . گرمی دستش را بیشتر دوست داشتم . اما دست یارم بود چه فرقی می کند گرم باشد یا سرد . دستش را دور گردنم حلقه زده بود و خوشی زاید الوصفی داشت اما قلقلکم میداد . مثل اینکه روی سینه و گلو و گردنم هنگام نوازش و کشیدن، با لمس و ضرب آهنگی مقطع و بریده بریده ، انجام می گیرد.در خوشی نوازش یار ، سیر می کردم . از خود بی خود شده بودم . به عشقم رسیده بودم آنهم عشقی که بی مهابا به نوازش من پرداخته بود . انگشت کشیده و زیبایش را از زیر گلو به طرف چانه ام به نرمی و آهستگی کشاند و روی لبم گذاشت . تمامی سطح لبم را از این سر تا آن سر می کشید و نوازش می داد . گویی که انگشتش را با حرکت روی لبم می کشید . احساس زیبا اما پاک و بی آلایشی را داشتم .گفتم باید از عشقم که اینهمه به من لطف کرده ، تشکر نمایم . پس باید انگشتش را ببوسم . لبم را جمع کردم وتا نوک انگشت زیبایش را ببوسم . بوسه همان و . . .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

نقش تاثرگذار زنان بختیاری در سرودن و اجرا و ماندگاری ترانه های شاد و سوگینه ها و کارآواها

اگر چه زن در قوم بختیاری تقریبا تا دهه اول قرن چهارده شمسی از نعمت سواد و خواندن و نوشتن محروم بود و اکثر قریب به اتفاق از رفتن به مکتب و مدرسه باز ماندند و هم چنین زنان بختیاری در ظاهر، نقش کمتر و پایین تری نسبت به مردان در امور قوم و طایفه و خانواده داشتند اما واقعیت امر حکایت از همراهی و همدوشی زنان با مردان قوم خویش را داشته و دارد . زن در بختیاری پابپای مردان در عرصه معیشت وزندگی و تربیت فرزندان ، تولید و درآمد سهمی مساوی داشته و در مواردی نیز سخت کوش تر و پرکارتر ، چرخه زندگی را به حرکت در می آورد . زنان گذشته از وظیفه مادری و مسئولیت سخت و طاقت فرسای خانه داری و تولید و در آمد ، درایجاد ، حفظ ، حراست و احیا و غنا بخشیدن به فرهنگ و هنر ، آداب و سنن قوم بزرگ بختیاری سهم بزرگ و بسزایی داشته و دارند . شیرزنان بختیاری این وظیفه مهم و سنگین را تقریبا به تنهایی و به صورت آزادانه و خود خواست ، با طیب خاطر و با اشتیاق و میل بر عهده و دوش خود پذیرفته بودند . زنان در راستای حفظ و اشاعه فرهنگ و هنر و آداب و سنن بر مردان پیشی گرفته و سهم بالا و والای خود را در این عرصه مهم فرهنگی ، به گواه آثار و مانده های ادبی و آدابی و فرهنگی قوم بزرگ بختیاری به ثبت رسانده اند . بیشتر اشعار و سرودها نشات گرفته از ذوق و قریحه ظریف و حساس شیر زنان بختیاری در کوچراها و گذرگاههای ایل ، در کاشت و برداشت محصولات ، در هجران مردان و پسران عزیز خود در برزیگری و درو محصولات در سختی گرما و خطرات مرگ آفرین آن ، درجنگ و ستیزها ، آمال و آرزوها ، استدعا و شکرگزاریها و در مراسم شادی و سوگواریها ازقوه مخیله و سینه پر سوز و گداز حنجره خوش آواز آنان ظهور کرده و تا آینده ای دور و شاید تا ابدی برای نسلهای بعد، با اصالت و پر محتوا پا برجای باقی خواهد ماند . زنان ایل در فراق و دوری از مردان خود به شعر خوانی روی آورده تا التیامی برای درد هجران و دوری برای آنان باشد . گیرایی و جذابیت سروده های زنان ، مردان را وا می داشت تا به ویرایش و وسعت اشعار بپردازند . گیرایی و هیجان سروده های زنان کمک کرد تا مردان در باروری و توسعه اشعار مختلف بختیاری با زنان با احساس و ظریف همراه گردند و فرهنگی غنی و اشعاری موسیقایی و پر بار از خود بجای بگذارند . به جرات می توان گفت که مطلع و پایه و خمیر مایه همه سروده ها و اشعار بختیاری از سوی زنان با احساس و صاحب ذوق ، ولی گمنام بنا نهاده شده است و با همکاری و خواست غیر مستقیم مردان با ذوق به تکامل رسیده است .

کل ( kel ) زدن زنان در هر حرکتی برای مردان ، چه در جنگ و ستیز با دشمن و در جدال با سختی های زندگی و طبیعت و چه در شادی و غم ، و یا در کوچ و کوچراه و یا کوره راههای صعب العبور ، خود یک موسیقی هیجان آور و تکان دهنده و به حرکت در آورنده است . زمانی که هیچ انرژی برای حرکت در وجود کسی نباشد کل زدن زنان به مردان انرژی و حرکت و غیرت و تعصب می دهد . کل موسیقی بدون کلامی است که بر پایه احساس و غرور ساخته ، و به وسیله ساز حنجره و نای نواخته می شود . اگر چه شعری همراه کل به گوش نمی رسد اما کل به همراه خود پیامی دارد که به شنونده خود می رساند . سازنده این موسیقی و این پیام موسیقایی ، زنان با ذوق و با احساس و دلیر بختیاری هستند که نوایی آنان مهیج و آگاه کننده ای است برای همگان .

زن بختیاری سروده های خود را به اقتضای مراسم شادی و یا غم و اندوه ، زمان و مکان و موقعیت ، مراد و منظوری خاص به منصه ظهور و آفرینش در آورده است .

سروده های این سالارزنان خود دارای تم و ملودی های خاصی است و درواقع در دستگاهی از موسیقی محلی بختیاری ساخته شده است .

سروده های

زن با احساس بختیاری برای مراسم نامزدی و عروسی و جشن و شادی ، اشعار زیبا و ویژه ای را سروده و با ریتمی شاد و آوایی خوش و دلنشین ، میهمانان را به وجد در آورده و جشن شاد عروسی را با سرخوشی و امید برای زوج جدید به خاطره ای بیاد ماندنی تبدیل می کند . اشعار داماد لالایی ( دوالالی ) و آهای گل از اشعار و سروده های زنان بختیاری است که در جشن نامزدی و عروسی خوانده می شود .

در مراسم عزا و سوگواری نیز ، اشعار و سرودهای غمگنانه با صوتی حزن انگیز خوانده می شود . صوت محزون و گریه آلود زنان سرود خوان و به ویژه همخوانی آنان ( سرو و گاگریو ) هر دل سنگی را آب کرده و اشک بی اختیار را از چشمان جاری می سازد .

سرود برزیگری که در سختی درو و خطرات مرگ آفرین آن و در دوری از خانواده برای هر دروگری ، ندا و آوایی بود امیدوار کننده در باز گشت به دامان خانواده . برزیگر خسته از درو و گرمای طاقت فرسای خوزستان ، با خواندن سرود برزیگری به خود امید زنده ماندن می دهد و از تن خستگی درو را به در می کند و ترس از بیماری و جانوران درنده و زهرآگین را از خویش دور می سازد تا با تامین معاش خانواده به سلامت به دیدارشان بشتابد .

سرود شوخی ( شبیخون ) سروده هایی برای تهییج مردانی است که یا در جنگند و با دشمن می ستیزند و با خواندن اشعار شبیخون به خود و دیگران جرات و توان مضاعف می بخشند و دشمن را به ضعف و زبونی می کشانند و یا با خواندن سرود های شوخی یاد جنگ و ایثار و از خودگذشتگی مردان شهید را باز گو می نمایند .

و . . .

هنر های دستی زنان بختیاری

نقش بافته ها- ورست و شیر دنگ و . . .

موفقیت درمیانجیگری زنان در نزاعها . . .

و پایمالی حقوق زنان و عوض خون بها رفتن آنان . . .

ادامه مطلب در آینده . . .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

چای‌شهر گریوه

( چال شهر گریوه )

جایگاه و محل سکونت مردم خوب و مهربان مولایی از طایفه بزرگ آرپناهی بختیاری

کوه گریوه در در جبهه جنوبی رشته کوه زاگرس و در حدود 40 کیلومتری شهر لالی، در استان خوزستان قرار دارد . کوهی است بلند و صعب العبور و پوشیده از درختان بلوط و کلخنگ وبن و غیره . سرزمینی است سبزو زیبا از وجود درختان بژگی (دیمی )، اما خشک و بی آب . این کوه از مشرق به رودخانه چلبار و از جنوب به تنگ بابااحمد و از غرب به صحرای هارکله و از شمال به تنگ شوکل و کوه کاظم بزگی (بژگی) و منطقه پبده منتهی میشود . در بلندا و قله کوه گودی بزرگ و وسیعی وجود دارد که به چال شهر گریوه معروف است . گریوه جایگاه گرمسیری تش مولاوند از طایفه آرپناهی بختیاری است .در این محل آثار باستانی و پی ساختهای قدیمی به جا مانده است که نشانه مدنیت و ساختمانهای بزرگ در این منطقه است . سنگهای تراشیده و مکعبی شکل بزرگی با طرح و نقشه اصولی و با معماری پیشرفته و منظم در ساخت آن به کار رفته است . سنگ چین ها بدون ارتفاع و هم سطح زمین قرار دارند . عدم وجود سنگهای تراشیده شده و بجا مانده از بنا ها ، در اطراف و محیط آثار، این گمانه زنی را قوت می بخشد که ممکن است سنگ چین ها ودیوار های این بناها ، بر اثرباد ، باران و سیل ، به مرور زمان در زیر خاک مدفون شده و از انظار به دور مانده باشند ؛ و سنگ چین های در معرض دید ، رگه های بالای دیوارها باشد . این نظریه که احتمالا دیوارها تخریب شده و سنگ تراشها برای مصرف به جاهای دیگر برده شده است نیز مترود و غیر قابل پذیرش است ؛ چرا که حمل چنین سنگهای بزرگ و سنگین ، در کوهستانی صعب العبور مانند کوه گریوه غیر ممکن است و در اطراف و دورترین محل چال شهر گریوه نیز از وجود سنگهای تراشیده شده بناها اثری به دست نیامده است .

تش (فامیل) مولایی در تابستانها در منطقه شیخ علیخان (سپیددیوان) درست در دامنه زردکوه سر برافرشته ، در کنار چشمه ساران پرآب و سرد و گوارا و سر چشمه اصلی رود کارون و در سده اخیر، سرچشمه زاینده رود ، زندگی می کنند . بر خلاف جایگاه خشک و بی آب گرمسیری یعنی کوه گریوه، در منطقه و محل سکونت ییلاقی و سردسیری ، در کنار زردکوه سپید از برف و چشمه های پرآب بسر می برند . چشمه ها ، آبشارها و زردکوه سپید از برف درمنطقه شیخ علیخان در هر فصلی دیدنی و زیباست .

مردم مولایی ساکن در چال شهر گریوه از وجه تسمیه گریوه به صورت مستدل و موثق اطلاعی در دست ندارند . اما این محل را شهری قدیمی میدانند که قدمتی چند صد ساله دارد . سنگ چین ها طرح و نقشه ساختمانهای منظمی را نشان می دهد . راهروها، اتاقها، سالنها و ستونها به وضوح خودنمایی می کنند . مردم در قسمت شمالی چال شهر ساختماهایی را بنا کرده اند . برای سقف این ساختمانها از تنه ی تنومند درختان بلوط استفاده کرده اند و روستای کوچکی را در این قسمت به وجود آورده اند . آثار به جا مانده در قسمت جنوبی چال شهر قرار دارد . در بالاترین نقطه این آثار، یعنی در شمالی ترین آن ، شکاف و گودالی دیده می شود که مردم منطقه به آن کوره می گویند . مردم معتقدند که کوره دهانه چاه یا چشمه بوده است . از ثار و نشانه ها نیز چنین بر می آمد . در اطراف و پایین تر این کوره پوسته برنج (شلتوک) دیده می شود . ساکنین محل بر این ادعای خود هم مصر بوده و هستند که در زمانهای گذشته آب فراوانی از این کوره استخراج می شده و یا به طور طبیعی خارج می شده است و در این محل شالی کاری ( برنج کاری) رونق داشته است . از چال شهر گریوه سنگهای قیمتی و کوزه های سفالی نیز به دست آمده است که خود گواه بر مدعای قدمت و وجود آثار و مدنیت در این مکان است .

چهار سال با کوه گریوه و چال شهر و مردمان خوب و مهربانش زندگی کردم . کار در چال شهر گریوه مرا آبدیده و پخته کرد . به چال شهر گریوه رفته بودم تا یاد بدهم اما بیشتر یاد گرفتم . مدرسه خوبی بود . آداب و رفتار و کردار مردم به من چیز هایی آموخت که در هیچ مدرسه ای یاد نمی گرفتم . یعنی به من یاد نمی دادند و نمی توانستند یاد بدهند ! چیزی در چنته ندارم ، اما اگراندک احساس و اندیشه ای دارم ، از آنجاست . همه چیز در آنجا فکر آدم را به خود مشغول می کرد و به فکر وا می داشت و سوال ایجاد می کرد . و آن وقت انسان در صدد بر می آمد تا پاسخش را بیابد . و من همیشه در این حالت بودم . با همه سختی های معیشتی و دوری از خانواده که برایم به وجود می آمد ، در کوه گریوه و چال شهر، سر خوش بودم . در آنجا آب نبود اما از لطف و بزرگواری مردم وشادابی بچه هاسیراب می شدم . می دیدم که هیچ یک از این بچه های خردسال از سختی های کوه گریوه و زندگی سخت خود ، شکوه ای نمی کردند ؛ کسی را ندیدم که از پوزخند کفشهایش دلگیر شود ! آنجا نان را به طعم و بوی خوش گندم ، نوش جان می کردند نه به نرخ روز ! آنجا آب خنک را با پرز مشک می نوشیدند نه با داروی کلر ! آنجا زبان به دل متصل بود و هر چه می آمد از دل بود و بر دل می نشست . آنجا من آبدیده شدم و همه چیز را آموختم . یعنی به من یاد دادند . چون با کوچکتر ها سر و کار داشتم ، این کودکان بزرگ منش ، بهتر و بیشتر یادم دادند . از بزرگانشان می گرفتند و به من می آموختند . البته بزرگان که جای خود داشتند و یاد آور همه جیز برایم بودند . معلمان کوچک اما به بزرگی کوه گریوه با دانش . فراموششان نمی کنم . بهرام ، رحم خدا ، حمید و ولی اله، مرزنگ و ممیرا ...

کاش یک بار دیگر گریوه را با همه خاطراتش ، عظمتش و بلندای رفیعش ببینم !

امید آن را داریم که مسئولان میراث فرهنگی کشور به چال شهر گریوه توجه و عنایتی بنمایند و با اعزام متخصصین و کارشناسان امر، به واقعیت امر دست یابند و با ارائه آثاری دیگر از مدنیت و زندگی پیشینیان خود ما را بیشتر آشنا سازند . انشا ا . . .

گریوه در فارسی یعنی پشته ، کوه ، بلندی

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸

تاثیر شاهنامه‌ی حکیم فردوسی و حکایت لر باشی و ملا نباشی؟

شاهنامه حکیم توس و داستان گله دار و بختیاری که: لر باشی و ملا نباشی ؟

در بختیاری داستان مثل گونه ای است که از قدیم بجا مانده است و گاهی به صورت مثل استفاده می شود. معمولا این مثل برای کسانی بکار برده می شود که دیگران حقیقت موضوعی و یا موجودیت چیزی را از روی اطمینان و قراین و نشانه در نزد وی به یقین و حتم بدانند اما آن شخص انکار نماید.

اکثر بختیاری و شاید هم قوم گله داربا این مثل آشنا هستند و گاهی هم آنرا به عنوان تذکری مثل گونه بکار می برند. اما شاید از چگونگی داستان آن اطلاعی نداشته باشند. مثل لرباشی و ملا نباشی این گونه روایت شده است که:

قوم گله دار یکی از اقوام کهن و با ریشه و اصالت هستند که در شهرکرد یا دهکرد سابق زندگی می کنند و با قوم بختیاری روابط تنگاتنگ فرهنگی و اجتماعی داشته و دارند. قوم گله دار به جهت گله داری و دامداری به این نام مشهور و معروف گردیده اند. هم اینک این قوم در شهرکرد ساکن هستند و به همین نام طایفه ای زبانزد هستند و خود را از این قوم گله دار معرفی می کنند . حرفه قدیم آنان مانند بیشتر مردم بختیاری چوپانی و گله داری بود . گله دار ها برای تعلیف به سرزمین بختیاری می آمدند .گله های گوسفند قوم گله دار به کثرت و زیادی زبانزد بود . لبنیات این قوم هنوز از اعتبار و جایگاه مرغوبیت و کیفیت برخوردار و مشهور و معروف است . کثرت و شمار زیاد دام و نیاز به مراتع و چرگاه تازه مستلزم کوچ و مهاجرت این قوم تلاشگر و مقاوم بود . این قوم به بزرگ منشی و سخاوت و میهمانداری معروف بودند . مردان و زنان قوم گله دار به مقاومت و سخت کوشی معروفند . مردان و زنان قوی هیکل و درشت اندام و سیه چرده از سرمای کوهستان و گزند آفتاب ، از طبیعت نهایت استفاده را می بردند . در کوهستان بختیاری از خود زمین مرتع نداشتند خوش نشین و اجاره گر بودند اما قومی راحت طلب نبودند . سخت کوشی و مقاومتشان در جنگ و درگیری و سیل و برف و باران زبانزد بختیاریها بود . کوچ گله دارها به نقاط مختلف موجب دور شدن از درس و مکتب فرزندانشان می شد که بکار چوپانی مشغول بودند . اما بیشتر این قوم که از چوپانان خودی و یا بختیاری و دیگر اقوام بهره می بردند فرزندان خود را در دهکرد (شهرکرد) به مدرسه و یا مکتبخانه می فرستادند و این دسته از فرزندان ده نشین و یا شهرنشین کمتر به سراغ گله های دام و گله داری میرفتند مگر برای سرکشی و تفریح . بنابراین اکثرا چوپانان قوم گله دار از خودی و یا چوپانان اجیر، بی سواد بودند .

در بین مردم بختیاری نیز افراد زیادی بیسواد بودند ، اما بر خلاف چوپانان گله دار ، تقریبا همه شاهنامه خوان بودند چه ملا و چه غیر ملا .عده ای از سران و دولتمندان و ثروتمندان و ملایان مکتب دار بختیاری ملا و با سواد بودند . همین عده فرزندان خود را به مکتب می فرستادند و آنان را باسواد و ملا می کردند . ملا شدن فرزندان در قوم بختیاری رقابتی شد که همگان سعی میکردند فرزندشان ملا شود و بتواند شاهنامه بزرگ حماسی ایران و قرآن کریم را بخواند و به آنان افتخار کنند . این رقابت شوخی و طنزی را در بین مردم جاری ساخت که می گویند فردی اسبی را نزد ملای مکتبخانه ای برد و به او گفت این اسب با ارزش را بگیر و ملایی را به پسرم بده . این شوخی و لطیفه گرچه دور از حقیقت و واقعیت است اما بیانگر حساسیت و رقابت مردم را نشان در آن زمان نشان می دهد . هر چند بی توجهی و خیانت خوانین جابر را در بیسوادی مردم آن زمان نباید از نظر دور داشت که خود لکه ننگی است از ظلم و واپس گرایی این ثروت اندوزان زور گو . رقابت و شاهنامه خوانی و شاهنامه خواهی مردم باعث شد تا تعدادی از مردم بختیاری به سوی نور دانش خواندن و نوشتن حرکت کنند .

یادگیری شاهنامه در مرحله اول ساده تر و راحت تر از قرآن بود . زیرا شاهنامه زبان پارسی بود و مردم بختیاری هم که گویشی از زبان پارسی را دارا بوده وهستند داستانهای شاهنامه را دوست داشته و بخوبی و سرعت می آموختند . در مکتبخانه ها پس از تدریس شاهنامه قرآن مجید را نیز درس می دادند. کتابهای دیگری مانند حیدر نامه یا هفت لشکر ، رز و میش ، حسین کرد شبستری و غیره نیز تدریس می شد .

یکی از برنامه های پرطرفدار و لازم الاجرا در جشنها و جلسات و گردهمایی های مردم بختیاری شاهنامه خوانی بود . علاقه وافر مردم به اشعار حماسی و زیبای حکیم و فیلسوف ادب شعرحماسی ایران و جهان ، فردوسی نامدار ، بی حد و حصر بوده و هست . وقتی شاهنامه خوانده می شد افراد حاضر در جلسه با اشتیاق فراوان گوش فرا داده و سعی در حفظ و از بر کردن اشعار می کردند . گهگاه مصرعی یا کلماتی از شعر را با خواننده همخوانی میکردند و گاهی تحسین پهلوانی را کرده وآفرین و مرحبا و بارک الله فضا را پر میکرد و گاه اشک و بغض بر ماتم کشته شده ای در جنگ ایران و توران ، سکوتی غمگنانه جلسه را فرا می گرفت . عشق و علاقه به کتاب بزرگ و بی بدیل شاهنامه و میهن دوستی و حس سلحشوری و پهلوان پروری و پهلوان منشی مردم بختیاری ، موجب می شد تا افراد به مکتب و ملا یی و با سواد شدن بیشتر و بیشتر گشته و با سواد شدن را برای خود لازم می دانستند . در بختیاری واژه ناخوانده ملا مصطلح است و به افرادی گفته می شود که در مکتب و یا کلاس درسی حاضر نشده و در نزد ملایی شاگردی نکرده اما خواندن و نوشتن را می داند . به این افراد ( نخونده ملا ) ناخوانده ملا می گویند . چه بسا افرادی که بوندن که بدون رفتن به مکتبی ملا شده بودند . قلمشان ذغال بر جای مانده از اجاق بود و دفتر و کاغذشان تخته سنگ صاف و صیقلی موجود در طبیعت .

برخی نیز شاهنامه را با گوش دادن در جلسات از بر کرده و در گردهمایی ها به شاهنامه خوانی کرده و با آب و تاب و نقالی ، به تحسین و تمجید پهلوانان ایرانی و یا به تحقیر و تضعیف تورانیان می پرداخت . هیچ فرد بیگانه و ناآشنای حاضر در جلسه گمان نمی کرد که شاهنامه خوان آن جلسه بیسواد باشد ، چرا که نقال و شاهنامه خوان در جلسه بدون مکث و تعلل و فراموشی ابیات اشعار حماسی شاهنامه را خوانده و داستان را به زبان ساده و بیانی نیز برای حضار نقل میکرد . خود(نگارنده) شاهد جلسه ای شاهنامه خوانی بودم که شخصی شاهنامه را از روی کتاب می خواند؛ فردی که ایستاده در جلسه حضور داشت به خواننده شاهنامه در مورد تلفظ غلط کلمات و واژگان ایراد گرفته و صحیح و درست آن را ادا کرد . از شاهنامه خوانی این فرد و با بیان حماسی ایشان لذت بردم . حدود شصت سال داشت . وی را تحسین کرده و پرسیدم که چند سال شاهنامه می خوانید ؟ گفت از نوجوانی . گفتم که کتاب شاهنامه چاپ قدیم داری یا جدید ؟ کدام چاپ را دارید ؟ گفت : شاهنامه ای ندارم و تا کنون هم نداشته ام . گفتم از کتاب شاهنامه دیگران استفاده کرده و می کنید ؟ گفت خیر . از زبان دیگران آموخته ام . شاهنامه خوانان شاهنامه می خواندند و من به آنان گوش فرا دادم . من سواد ندارم و اسمم را هم بلد نیستم که به درستی بنویسم . شکل اسمم را یاد گرفته ام تا برای امضا از آن استفاده کنم؛ من اسمم را نقاشی می کنم . حال از هر کجای شاهنامه بخواهید می خوانم . من و چند تن از افراد در جلسه از داستانهای شاهنامه را اشاره کردیم که او با بیانی شیوا و آوازی دلنشین خواند؛ بدون هیچ کم و کاستی! او مردی بود از طایفه ململی بختیاری .

او شاهنامه ای بود گویا؛ وی را به بالای مجلس فرا خواندند . با متانت و بزرگواری گفت که از بستگان میزبانم . خود نیز به میزبانی و بر درگاه جلسه شاهنامه خوانان ایستادن را افتخار می دانم . شعر خوانی و رفتارنیک و منش این مرد بزرگ بختیاری برایم فراموش ناشدنی است و افتخاری بس بزرگ برایم که با ایشان همنشین و آشنا شدم .

وجود مردان ملا و باسواد و ناخوانده ملای شاهنامه خوان بختیاری این گمان را برای افراد غیر بختیاری به وجود آورد که همه مردمان قوم بختیاری ملا هستند . واژه بختیاری (لر) با ملا همراه شد؛ لرِ ملا. کتاب شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی ، این نابغه و فیسلسوف ایران و جهان در ملایی و باسواد شدن مردم ایران و هم چنین مردم بختیاری سهم بسزا و بالایی را داراست . یکی از کتب اصلی و لازم درسی زمان گذشته شاهنامه بود . هفت ترم ملایی را در گذر ازهفت خوان ، با اشتیاق و با تحمل رنج فلک و ترکه طی می کردند و از دیو سپید و سیاه نمی هراسیدند تا به اکوان دیو و جهل جادوگر پیر پیروز می آمدند . رنج سی ساله فردوسی ثمره ای هزار و هزاران ساله داشته و دارد . نه تنها زبان فارسی را در برابر هجوم بیگانگان به خاک وطن حفظ کرد بلکه مردم ایران را با عشق میهن دوستی و وطن پرستی بیشتر آشنا کرد و بدینوسیله آنان را به با سواد شدن و خواندن و نوشتن ترغیب و تشویق کرد . شاهنامه خود کتاب درس بزرگی است که بی گمان هیچ ایرانی با آن ناآشنا نیست و مردم بختیاری با آن زندگی کرده و میکنند و نام پسران و دختران خود را از نامهای شهنامه بزرگ انتخاب کرده و می کنند . از رستم و سهراب و سیاوش و اسفندیارو گیو و ... گرفته تا تهمینه و منیژه و فرنگیس و ... نامهایی است بر مردان و زنان ایران . به جرات می توان گفت که بیشترین نامگذاری پهلوانان شاهنامه در قوم بختیاری رواج داشته و دارد. جای بسی خوشبختی است که جوانان ما امروزه به شاهنامه و مطالعه آن علاقه زیادی نشان می دهند و به این کتاب و داستانهای حماسی آن عشق ورزیده وهم چنین به بزرگان ادبی و تاریخی خویش می بالند .

شاهنامه خوانان در نزد مردم از گذشته تا کنون از جایگاهی والا و از ارج و قربی بالا بر خوردار بوده و هستند . مردم بختیاری گذشته از عشق و علاقه وافر به شاهنامه و خواندن آن ، برای رسیدن به جایگاه شاهنامه خوانان ، به مکتب می رفتند و یا در صورت عدم توانایی و استطاعت مالی به حفظ و از بر کردن آن می کردند . در میان مردان و حتی برخی زنان قدیم بختیاری ، کسی نبود که شاهنامه را از بر نخواند حتی چند بیت از آن و یا داستانهایی را از شاهنامه به زبان نثر . شاهنامه سبب شد تا مردم بختیاری تقریبا همگی از ملا و غیر ملا شاهنامه خوان شوند و افراد غیر بختیاری ، مرم بختیاری را ملا و با سواد محسوب نمایند .

یکی از علل عدم تمایل و یا رغبت و میل کم زنان به شاهنامه خوانی در بختیاری و یا دیگر اقوام ایرانی ، ذات و ریشه حماسی اشعار شاهنامه است . نقالی و روایت داستانها وخواندن به صورت آوازی و یا ساده اشعار حماسی شاهنامه ، مستلزم صدا و آوایی خوش ، محکم ، رسا و بم مردانه است تا بتوان جنگاوریهای پهلوانان و رزمندگان دلیر و داستاهنای مهیج را برای شنوندگان توصیف و تعریف کرد . و علتی دیگر اینکه بیشتر داستانها بیانگر مبارزات پهلوانان مرد در شاهنامه است . به همین علت رغبت زیادی در خواندن و حتی در حفظ اشعار نشان نمیدادند .

این نوع بیان حماسی با صدای زیر و نازک زنانه هماهنگی نداشته خوش آیند نیست ، و هیچ حس حماسی را تهییج نمی کند و شنونده از آن لذت نمیبرد . همانطور که به عکس قضیه در خواندن تصانیف و ترانه ها صدای زنان بیشتر و بهتر به دل می نشیند و تا جایی که بزرگان دین صدای زنان را محرک احساسات مردان می دانند و برخی شنیدن آن را برای مردان جایز نمی دانند . معمولا زنان حکیم والا فداکاری و دلاوری شیرزنان ایران را در شاهنامه از نظر دور نداشت و به صراحت تربیت پهلوانان را دامان پاک زنان بزرگ و شایسته ایران دانسته و بارها از زنان بخوبی و بزرگی یاد کرده است . چنانکه در باره زنان می فرماید که زنان یک هنر بیش ندارند واین یگانه هنر خود زایش و به وجود آمورنده همه ویژگی های یک پهلوان و پهلوانی است. هنر را کل قرار داده و همه ویژگیهای انسانی و دلاوری و میهن دوستی و . . . پهلوانان را در جزء و در زیر مجموعه یک هنر نمازیان می سازد .

زنان را نباشد به جز یک هنر نشینند و زایند شیران نر

و اما روایت است که در زمان گذشته روزی یکی از افراد قوم گله دار، فوت کرده بود . شخص با سوادی در بین آنان نبود تا نماز میت آن مرده را بخواند . مدتی گذشته و با توجه به اینکه فرد در گذشته مسلمان و بدون برگزاری نماز میت ، بخاک سپردنش نیز جایز نبود. منتظر ماندند تا بلکه رهگذری با سواد پیدا شود و نماز آن میت را بجا آورد .

از قضا مردی از تبار بختیاری از آن منطقه می گذشت که مردم گله دار با دیدن مرد بختیاری خوشحال و شادمان به سویش رفتند و او را بر سر مرده آورده و از وی درخواست کردند که ملا خدا تو را فرستاده تا نماز میت مرده ما را بجا آوری . مرد بختیاری عذر خواست و گفت من ملا نیستم و بی سوادم . ازگله داران اصرار و از مرد بختیاری انکار که ملا نیست و سواد ندارد .

مرد بختیاری واقعا سواد نداشت اما مردم گله دار باور نکردند . این بحث به مشاجره و در گیری کشید . گله دارها از روی ناراحتی که مرده روی دستشان مانده ، به مرد بختیاری حمله ور شدند و تا می خورد کتکش زدند. همراه با ضربات چوب و سنگ و مشت می گفتند که ملایی یا نه؟ نماز میت را می خوانی؟ مرد بی سواد بیچاره هم مرتبا و از روی صداقت می گفت من ملا نیستم!بی سوادم! اما این راستگویی را باور نمی کردند و بیشتر و سنگینتر کتکش می زدند . و همصدا می گفتند: لر باشی و ملا نباشی؟

مرد بختیاری با خودش فکر کرد که اگر به همین منوال ملا نبودنش را به راستی بگوید، کتکها را هم خواهد خورد. با خود اندیشید که به دروغ بگوید که ملاست و خود را از مرگی حتمی نجات دهد. با خود گفت که اینها که ملا و با سواد نیستند پس آنچه را من بگویم به صحت و ثقم آن پی نخواهند برد؛ تصمیم خود را گرفت. فریاد بر آورد که نزنید من ملا هستم. به یکباره کتک کاری خاتمه یافت و بر لب داغدیگان لبخندی از روی رضا و خوشحالی نقش بست. خدا را شکر کردند که نماز میت به زودی خوانده می شود و مرده بخاک سپرده می شود و آنان از این مشکل رهایی می یابند . دست مرد کتک خورده خونین را گرفته و از زمین بلندش کردند و سر و صورتش را به ناز و احترام شستند و کلاهش را بر سرش نهادند و گیوه های پرت شده اش را به پایش کردند و عذر خواستند که با او چنین برخوردی کرده اند وگفتند: کاش از همان اول راستش را می گفتی! از ما دلخور نباش چرا که مرده روی دستمان مانده و چاره ای نبود که این واجب را برای میت خود بجا بیاوریم و نیاز به ملایی داشتیم .

بالاخره پیاله دوغی به حلق خشکیده اش نوشانیدند و با دستمالی خونهای سرازیر از سر و صورتش را پاک نمودند. مرد بختیاری خواست تا به او اجازه دهند تا کمی استراحت کند و نفسی تازه کرده و درد کتک های به ناحق خورده را با چاق کردن نفس التیام بخشد. مردم گله دار قبول کردند و ضمن پذیرایی از او، به آماده کردن مزار و آماده سازی کفن و دفن پرداختند .

مرد بختیاری چه نفس چاق کردنی داشت و چه استراحت کردنی! در دلش شور و غوغایی بود که چه بگوید و چه بکند! او در ذهن خود، چگونگی و حالات نماز میتی که ملای خودشان در برگزاری نماز میت اجرا می کرد، مرور می کرد. خود را به خدا سپرد و از خدا کمک خواست که می خوانم آنچه را به ذهنم رسید هر چه بادا باد. اگر نخوانم که کتک می خورم پس می خوانم و این مردم بی سواد هم که از نماز میت چیزی نمی دانند. اگر هم فهمیدند که بد می خوانم و اشتباه، می گویم که من همین قدر می دانم و بس! در آن صورت یا قبول می کنند و یا باز هم کتک را دوباره باز نوش جان می کنم . توکل بر خدا .

بر سر میت ایستاد. به این طرف و آنطرفش نگاهی کرد؛ همه را در صفهایی مرتب پشت سرش، آماده و گوش به ندای او به نمازایستاده دید. پاشنه گیوه هایش را بالا کشید و شالش را محکمتر پیچاند و گره محکمی زد. پاچه شلوارش بالا کشید و به زیر شالش محکم کرد تا دست و پا گیر نشود. متوجه شد که گرز سرخ ارزنی اش را از دست داده. گفت گرزم را بدهید. گفتند که گرزت را بعد از نماز میت به تو پس می دهیم. گرز هم اسلحه و ابزار قدرت مردان زمان قدیم بود و هم اعتبار و آبرو . اگر گرز شخصی را از او می گرفتند گویی که قدرت و نیرو و ناموس و شرف او را برده اند و او در سر فکری دیگری هم داشت. یکی از میان جمعیت و صف آخر، گرز چرب شده و قرمزش را بالا گرفت و به او نشان داد: گرزت اینجاست ملا، نگران نباش بعد از نماز آن را به تو خواهم داد.

او در فکر فرار بود. خود را جمع و جور کرده بود تا در حالی که همه در صف نماز میت ایستاده اند او می تواند با یک جهش از آنان فاصله بگیرد و از میان جمع بگریزد و اگر به او برسند می تواند مبارزه کند. اما گرز را در دست نداشت. اسلحه اش گرزش بود که خیلی هم دوستش داشت. این گرز بارها در مشاجرات و درگیری ها به دادش رسیده بود . گرزش از جنس درخت ارزن بود. از روغن گوسفند سیرابش کرده بود. سفت تر و محکمتر و به رنگ ارغوانی سرخ و صیقلی در آمده بود. گره های خوش ترکیبش از پایین تا بالا به نسبت کلفتی سر گرز تا دسته آن به زیبایی و به ترتیب کوچک تا بزرگ چیده شده بود. گرز همراهش نبود و فرار نتیجه ای نداشت جز گرفتار شدن و تکرار کتک های بیرحمانه صاحب مرده که حتما شدیدتر و بیشتر هم می شد.

از فکر فرار منصرف شد. چیزی از نماز میت از نماز ملای مال خود به یاد نداشت تهنا مراحل آن را می دانست که پس از خواندنی چند باید تکبیر بگوید و ... رو به مردم کرد و گفت: من نماز میت را به زبان خودم می دان؛ بخوانم؟

همگی و یکصدا گفتند: بخوان.

قدری جابجا شد به اطرافش نگاه کرد. همه را در صفهای منظم پشت سرش در سکوتی محض ایستاده دید. خودش هم باورش شد که ملاست. اقتدای جمعیت به او قدرت بیشتری داد. به خودش بالید؛ کمی هم فیس کرد. کلاه را پس و پیش کرد و از روی پیشانی به عقب سر برد. موهای سیاهش کشیده و صاف زیر لبه کلاه جا گرفته بود. یقه چوقایش را بهم نزدیک کرد. شلوارش را تکاند و دستی به صورت کشید. گره شالش را محکم کرد و سینه اش را صاف کرد. درد و داغ کتک به ناحق خورده از این مردم نیازمند به ملا نبودنش، او را وا داشت تا تلافی کند. او نمی توانست که کتکشان بزند و زورش هم به آن همه آدم نمی رسید. اما توانست به حکم یک ملا و نماز میت خوان آنها را در صف، خسته وعاجز و درمانده در پشت سر خود گوش به فرمان و ایستاده نگهدارد. آنها هم از روی اجبار، ساکت و بدون حرکت به انتظار شروع نماز میت، مطیع و رام و گوش به فرمان ایستاده بودند. سرش را کمی برگرداند و گفت: گیوه ها را از پا در بیاورید! پا باید بر خاک باشد! صف مرتب باشد؛ حرفی نزنید! و . . . خلاصه کش دادن و به درازا کشاندن کار و به فرمانبر کردن آنها. فکری کرد و پیش خودش گفت: تنبیه کافی است؛ توکل بر خدا می کنم و هر چه بر زبانم آمد می خوانم.

او هر چه دلش خواست با خدای خود گفت و گفت . . .مراحل و حالات ملای طایفه خود باز هم مرور کرد و بیاد آورد . دستها را بر بن دو گوش نهاد و نیت کرد:

الله و اکبر

جمعیت به او اقتدا و نیت کردند و تکبیر نیت را یکصدا گفتند:

الله و اکبر

و هر چه دلش می خواست باز گفت و باز هم الله اکبر و ...

این سرگذشت شعری دارد که از گذشته بیاد ها مانده است. شعری است طنزآلود و با معنا که هم مرده را به پاکی و واجب دینی بخاک می سپارد و هم حرفهای درد آلود از کتکهای به ناحق خورده اش را زد.

در آخر همگی از او تشکر کردند و گفتند دیدی گفتیم که لر باشی و ملا نباشی؟!

تو لری و ملا!

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

خسرو معتضد، همان کاچشمه چول کن(...) است

خسرو معتضد و کا چشمه چول کن، هر دو به دنبال نام!

بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد

در ادبیات فولکلوریک ومحلی بختیاری داستانی مثل گونه وجود دارد که بنام کا چشمه چول کن معروف می باشد.خسرو معتضد ، مصداق عینی کا چشمه چول کن است .

می گویند در قدیم مردی بود که دوست داشت هم چون دیگر مردان کاری، مشهور و معروف شود و مورد توجه مردم قرار بگیرد و شهره آفاق شود ولی به هر کاری که دست می زد موفق نمی شد. خیلی دلش می خواست کاری که انجام می دهد درست از آب در بیاید و توجه دیگران را به وی جلب کرده تا مردم از او تعریف و تمجید نمایند که جور در نمی آمد.

خود کم بینی و بی توجهی مردم باعث شد تا عقده های درون او بیشتر و بیشتر گردد. برای رسیدن به این آرزوی دیرینه کاری نبود که انجام نداده باشد. هر آنچه کار مثبت و مفید و مورد علاقه و دلخواه مردم بود انجام داد ولی به علت عدم لیاقت و آگاهی وتجربه عاجزمی ماند و کار هم خراب می شد .

به ناچار و برای رسیدن به مقصود خویش جهت نام آور شدن و بلند آوازه گردیدن، تصمیم گرفت به کاری ناپسند دست بزند تا بلکه بدان وسیله به خواست خودخواهانه ی خود که همانا معروف و نامی شدن بود، دست یابد. حس خودکم بینی و حقارت بطور ناخودآگاه و غیرمستقیم او را به مکتب اگوییسم و یا شاید ماکیاولیسم گرایش داده بود تا به هر وسیله ای که شده و از هر راه به هدف خود برسد. بنابراین تصمیم گرفت به کاری دست بزند تا اهالی محل از آن اطلاع پیدا کنند و بدان وسیله او معروف و مشهور و در نزد همگان انگشت نما گردد. برای اینکار چشمه ده را که همه از آن استفاده می کردند، انتخاب نمود.

به سراغ چشمه رفت. کاری کرد که هیچ حیوانی هم در چشمه ای که مردم از آن آب می نوشیدند نکرد! چشمه را با عمل زشتش آلوده کرد. به طریقی انجام داد تا او را در حین عمل بد و زننده اش ببیند وبه دیگران اطلاع دهند و کار ناپسند بنامش ثبت شود.

چنین شد و شخصی او را در حین آن عمل بد و زشت دید . دیری نپایید که اهل محل از آلوده شدن چشمه و عمل زشت آن شخص بد کار آگاه شدند که: چشمه را کا فلانی چول(خراب ،ویران) کرد. از آن موقع به بعد نام شخص عقده ای را «کا چشمه چول کن» گذاشتند. بدینوسیله نام آن حقیر بدکردار در زمره انشگت نمایان، به بدی و خواری برای همگان باقی ماند.

آقای خسرو معتضد هم شد کا چشمه چول کن ما! ایشان نیز به دنبال نام و نشان گمشده اش می گردد! به همگان بد می گوید تا بر سر زبانها بیفتد که افتاد! اما به بدی و زشتی که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد حتی خودش! ایشان که شوربختانه یا ... خود را استاد و مورخ می نامد و با تاسف بیشتر، دیگرانی هم هستند که این لقب را به او بسته اند، نه ادب و اخلاق را میداند و می شناسد و نه از تاریخ و تاریخ نگاری و تاریخ گویی و روایت آن سررشته ای دارد. به سبب ناآگاهی بی اطلاعی و فراگیری در تربیت و اخلاق ادبیات گفتاری خود، به جای بکار بردن واژه ها و کلمات محترمانه در خطاب واشارات خود به مردان تاریخی و سیاسی مملکت ایران، از کلمات رکیک و زشت و ناپسند و با ادبیاتی زننده و بدور از شان یک استاد و تحصیلکرده و دانشگاهی مورد خطاب قرار داده و نسبت های ناروا و ناشایستی به افراد فداکار، مبارز و میهن دوست داده و تهمت وافتراهایی که در شان و منزلت سیاسیون و آزادمردان و مبارزین ایران زمین نیست، به ناحق روا می دارد!

جالب این که آقای خسرو معتضد این کلمات رکیک و اهانتهای بی ادبانه را طوری با پررویی و وقاحت ادا می کند که گویی از افراد چنگیز مغول و یا اشرف افغان سخن می راند که به ایران حمله کردند، کشتند، سوزاندند، ویران کردند، بردند و رفتند را توضیح می دهد! از آنان می گوید که به نام و ناموس ایران و ایرانی تعرض کردند و همه چیز ایران و ایرانی را بر باد دادند. گویی به آنانی توهین می کند که کتابهای ارزشمند ایران را سوخت تون حمام ها کردند، وگویی که به آنانی حمله می کند و کلمات رکیک خود را به زشتی و از سر تعصب و غیرت نداشته میراند که از کله و جمجمه سر فرزندان ایران تل و تپه ساخته و در کنار این سران بریده ، به جشن وسرور و پایکوبی مشغول بودند . خسرو معتضد گویی از فروش و به اسارت رفتن دختران و پسران ایرانی در بازارهای برده فروشان بی خبر است یا خود را به بی خبری و نادانی زده است . اگر خسرو معتضد ایرانی است که مورد شک و تردید است ، شاید یکی از همان پسران و دختران به اسارت رفته یکی از انساب ایشان بوده که خریدار و فروشنده هر کدام به هنگام بررسی جهت خرید یا فروش، لبش را بالا برده بودند تا سن وسلامتش را هم چون . . . بسنجند.

خفت و خواری بر چنین اندیشه و افکار سخیف باد. بر آنهایی بتاز که به مملکتت تاختند و همه چیز را به یغما و تاراج بردند. به فرزندانت و به ایران و ایرانی بگو که اجانب چه بر سر اجدادشان آوردند نه از دلیرمردانی که به وطن و سرزمین خود خدمت کردند و جانفشانی نمودند!

چندگاهی است که نام خسرو معتضد در محافل و سرویسهای اینترنتی و وبلاگها و صدا و سیما با کلماتی توهین آمیز، و مطالبی موهن، بی ادبانه، سخیف، زشت و ... بر سر زبان ها افتاده است. ایشان مورد تنفر آحاد ملت ایران قرار گرفته است. در هیچ محفلی از ایشان به نیکی نام برده نمی شود. ما نمی گوییم که در گذشته افرادی از خودی ها خیانت نکرده اند و به ضرر کشور ایران و ملت ایران عملی انجام نداده اند ، اما سهم آنانی که برای سربلندی و پیشرفت ایران و ایرانی جد و جهد کردند و از خود ایثار و از خود گذشتگی نشان دادند نباید به سنگ و سنجش تعصب بی جا و غرض و کینه، در ترازوی بی عدالتی و بی عفتی میزان شوند.

آقای خسرو معتضد، نه من و نه هیچ کس دیگری شما را به واسطه این گفتار کذب و موهن مورد اهانت قرار نداده و با احترام به عنوان یک انسان مورد خطاب قرار می دهیم که به خود بیایید و بیش از این خود را خوار و دروغگو و مورد تنفر مردم قرار ندهید. امیدواریم که در برنامه های آتی خود به اصلاح و پردازش گفته های موهن خود بپردازید و ملتی را بیش از این از خود نرنجانید. اگر به حق مورخ هستید به رسالت خود به عنوان یک تاریخدان پایدار باشید، چرا که مورخ ضمن امانتداری و رعایت ادب و اخلاق، می بایست به راستگویی و حقیقت نگاری بپردازد . گذشت زمان همه مورخین را در زمره و گروه هم قرار نداد؛ فاصله فاحش مورخین مصلح و امین با مورخین خوان پرست و دروغ پرداز گویای این امر است. خود انتخاب کنید که در کدام دسته و در زمره کدامین گروه می خواهید برای نسلهای آینده بمانید.

بختیاریها در دل تاریخ بدون غرض و از زبان مورخین راست پرداز در زمره قهرمانان خادم به مملکت بوده و هستند. هر گاه مستبدی قصد تاراج و یغمای این کشور را در سر می پرورانید با مقاومت و از خودگذشتگی این قوم فداکار روبرو می شد. با شاهان و زورگویان جنگیدند و در مقابل سردمداران زر و زور تطمیع و تسلیم نشدند. نطفه مشروطه را ایجاد و تا بلوغ و ثمر ازهمراهی و همگامی دریغ نورزیدند. اگر تاجبخش بودند تاجگیری نکردند تا نشان بدهند که قصد تصاحب جاه و قدرت ندارند و جاه طلب نیستند و صرفاً هدفشان اعتلای ایران عزیز است.

آقای خسرو معتضد سزاوار چنین قومی با مردانی شایسته این کلمات زننده و زشت و رکیک و ادبیات چاله میدانی و چارواداری نیست که شما بکار می برید! این نه سزاوار شما به عنوان یک مورخ و نه شایسته مردان بزرگ ایران زمین است . بهتر است به خود بیایید و خویشتن خویش باز گردید و با کمی تامل و تانی در مطالعه، بیان و ادبیات گفتاری خود گذشته لکه دار خود را پاک نمایید.

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

کِینو

در سرا شیبی کینو ، به تن صخره سخت

به رخ برف سپیدی که دلش یخ بسته

رد پاهای زیادی است بدون کالک

خط سرخی است بجا مانده ز بالی خسته

بر سر گردنه غیرت کهسار صفا

در گذر گاه بلا دیده ز بیداد زمان

سنگ چینی است به پا مانده ز غیرتمندان

یادگاری است به جا مانده از آن تیر و کمان

همایش آب در سرچشمه‌ی دیمه

در اوایل مرداد ماه هشتاد و هشت ، به همراه آقایان حاج ولی داودی حموله و حاج محمدطاهر ناصری پبدنی ، در منطقه پرک و تنگ گزی ، دیارخود و سرزمین بختیاری بودم که آقای تهمورث ابدالی پبدنی ،عضو شورای روستایی دیمه ،طی تماس تلفتی از برگزاری همایشی در سر چشمه دیمه با عنوان همایش آب ، در بعد از ظهر شش همانروز خبر داد . آقای ابدالی با خبر شده بود که ما در منطقه هستیم ، لطف کردند و دعوت نمودند . با مشورت با دوستان و بنا به دعوت آقای ابدالی ، تصمیم بر آن شد که در این همایش که در دیار و سرزمین خود برگزار شده است شرکت کرده و ضمن استفاده از مطالب علمی و اجتماعی و ادبی همایش ، با شرکت کنندگان نیز آشنا شویم . جناب آقای ابدالی اظهار داشتند که چنانچه شعر یا مطلبی داریم وقت لازم را از طریق مجری برنامه در نظرخواهند گرفت تا ما نیز در این همایش ارایه نماییم . ما نیز اعلام آمادگی کردیم .

خوشحال شدم که در منطقه و سرزمین خود و در همایشی شایسته و لازم و با توجه به آب ارزشمند و نادر و معدنی دیمه وکمبود آب در کشور ، آنهم در سرچشمه بهترین آب معدنی دنیا یعنی چشمه دیمه ، شرکت می کنم . همایش در محل تفریحی و درست در کنار سرچشمه دیمه ، برگزار شده بود . خیمه ای بر پا شده بود و صندلی های زیادی نیز به ردیف چیده شده بود . نوای ساز وکوبش دهل مهیج توشمال و آواز خواننده همایش ، خیل مسافران چشمه دیمه را از زن و مرد و کودک به همایش کشانده و جا را برای مدعوین تنگ کرد بود . شاید هم برخی جهت استفاده علمی و منطقی از همایش به جمع پیوسته بودند!

مجری با لهجه ای خاص که آن لهجه نه به گویش بختیاری می خورد و نه به هیچ گویش دیگری در محال بختیاری ، خیل سخنرانان مسؤول را به تریبون دعوت میکرد و میان برنامه هایش را نیز با لطیفه های بی روح و بی معنا و کلماتی به خیال خود خوش آیند، دنبال می کرد . ما در ردیف سوم پس از صندلی نشینان ، ایستاده به سخنان سخرانانی که سیمایشان هویدا نبود گوش فرا داده بودیم . دریغ از یک جمله علمی ، ارزشی ، بهداشتی وتحلیلی در مورد آب ، آنهم آب دیمه . توصیه ها و هشدارهای سخنرانان گویی تبلیغات صدا و سیماست . در واقع کپی برداری بود .مثلا: در مصرف آب صرفه جویی کنید ، آب مایه حیات است ، کمبود آب در کشور یک معضل است و ... توصیه های خوبی بود اما نه بسنده کردن به همین جملات و هشدارهای تکراری .

دانش یک کارشناس مجرب و آگاه آب ، سزاوار آن تریبون بود تا به حق و به شایستگی از آب و وجود و پیدایش زندگی بخش آن سخن براند . برگزار کننده همایش آب سازمان ارشاد و میراث فرهنگی بود . آقای مدیرکل فقط موعظه های پیش پا افتاده دیگران را تکرار کرد و حدود یک ساعت همایش را به هدر برد . جناب آقای مدیرکل ارشاد در همایش تمدار بیت و یادمان استاد شعر و ادب بختیاری شادروان پژمان بختیاری در دشتک داد سخن دادند و تقریبا همین وقت را با سخنان خود به فضا سپردند .بنده نیز در این همایش و گرمای سالن و سردی سخنان حضور داشتم هوا با این اوضاع مساعد شده بود .ایشان در یادمان استاد پژمان در دشتک به شعرا یادآور شدند که با کلمات بازی نکنند و . . . و در باره درخواست دهدار دشتک در مورد ساخت تندیسی از استاد پژمان در یکی از میادین دشتک ، لطف کردند و از مدیر سازمان ارشاد شهر اردل خواستند تا در جلسه آینده مطرح گردد تا . . . در همایش آب در دیمه آقای مدیر کل از همه چیز گفت جز ازآب و مواردی ارزشمند در باره آب . دیگر مسؤولین نیز به هم چنین .

یک نفر کارشناس خبره و آگاه در این همایش حضور داشت که بنده هم افتخار حضور ایشان را داشتم . ایشان جناب آقای ولی داودی حموله بودند که سابقا مدیریت عامل شرکت آب معدنی دیمه را عهده دار بودند و سالیانی چند در مورد آب ، بخصوص آب معدنی دیمه تحقیق و کنکاش کرده بودند . آب را علمی می دانست و می شناخت . مسلما سخنانش به دل همه می نشست و به همه آگاهی لازم را می داد . در این صورت مسافرینی هم که از اقصی نقاط ایران عزیز ، به تفریگاه چشمه دیمه آمده بودند با کسب اطلاعات بیشتر و بهتر ، از یک همایش خوب ، علمی و پسندیده ، پیامی خوشایند وتبلیغی به دیار خود می بردند . نوبت سخنرانی به آقای داودی داده نشد . جلسه همچنان با ایراد سخنان مدیران ادامه داشت .

با اصراری که آقای ابدالی کرده بودند ، مسؤولین محترم همایش چند دقیقه وقت برای اینجانب مبذول داشتند به شرط آنکه شعرم را قبل از خواندن آن به آنان تحویل دهم . در آن اوضاع و احوال ، لازم دیدم که شعرم را که حامل پیام هایی برای فرهنگ غنی تبارم ومرز و بوم زیبایم بود بخوانم . همایشی در قلب سرزمین بختیاری و در کنار یکی از منابع طبیعی معروف و جهانی دیار بختیاری برگزار می شد اما از بختیاریهای آگاه و کارشناس و ادیب دعوتی به عمل نیامده بود . از شعرای معروف و ادیب بختیاری اثرو خبری نبود . با چند نفراز شاعران منطقه کوهرنگ آشنا شدم که از وضعیت موجود ناراضی بودند. اظهار داشتند که اشعارشان را نپذیرفته بودند و به دلایل مختلف از پذیرش اشعارشان سر باز زده بودند . اشعارشان را خواندم . مطالب و پیامهای جالب و ارزنده ای داشتتند . مطالب خارج از عرف و قانون نیز در آن اشعار به چشم نمی خورد. شکایت و گلایه های بیشمار داشتند . همایش آب از نظر برگزاری و برنامه ریزی از سوی مدیران محترم منطقه کوهرنگ قابل ستایش و قدردانی است ، اما از نگاه علمی و تحلیلی سؤال برانگیز و قابل تعمق و تفکر است که چرا ؟

اسمم را اعلام کردند . با کمک دوستان در میان انبوه جمعیت ایستاده راهی به سوی جایگاه و تریبون پیدا کردم . همزمان جوانی به روی جایگاه آمد . معلوم شد که تشابه فامیلی داشتیم . جوان شاعر لطف و بزرگواری کردند و نوبت را به بنده دادند . در همین حین برق جلسه قطع شد . یعنی رفت !

مجری اعلام کرد که برق نیست . معنی حرفش این بود که شما برنامه ای اجرا نکنید. در جواب ایشان گفتم من بختیاری هستم . حنجره و صدای من رسای این جلسه هست . با میکروفن تمرین سخن نکرده ام . سپس با صدایی بلند خطاب به حضار گفتم که صدایم رسا هست ؟ پاسخ مثبت بود . ابتدا یک دوبیتی از اشعارم به گویش بختیاری را قرایت کردم .

یه دردی ور دلم دونیده ریشه نه وا کارد ای بره نه برد و تیشه

به پیشم دشمنه پشتم خودیه اپاهم دشمنه دردم ز خویشه

و به دنبال آن شعر منم بختیاری را به زبان فارسی را شروع کردم . یک نفر از مسؤولان نشسته در ردیف اول خطاب به بنده اظهار داشتند که شعرت حاشیه نداشته باشد !(بعدا متوجه شدم که ایشان بخشدار کوهرنگ هستند) بنده نیز گفتم مگر باید حاشیه داشته باشد ؟ مگر شعری که خواندم حاشیه داشت ؟ در همین حین مجری و دیگری گفتند آقا شما فقط دو دقیقه وقت دارید! نفر دیگر که پوشه ای زیر بغل داشت گفت نه فقط یک دقیقه ! حساب کار دستگیرم شد . خطاب به حاضرین عرض کردم که یک دقیقه وقت کافی برای خواندن شعرم نیست . برای شما شعرم را میخوانم و از شما اجازه میگیرم . شعرم را بخوانم ؟ بله گفتن آنها یکصدا و همصدا و رسا بود . کسی از مسؤولین حرفی نزد جز یک جوان خوش قامت از بین آنها . بر خاست و رسا و محکم گفت شما یک ساعت وقت دارید که شعرتان را بخوانید . حاضرین تشویق کردند . در پایان جلسه ، این همتبارگرامی و ارجمند را شهردار شهر چلگرد به بنده معرفی کردند که از آشنایی با ایشان خوشحال و خوشوقت شدم .

با تمام توان و قدرت شعرمنم بختیاری را بدون میکروفن و بدون وجود برق برای حاضرین خواندم . آقای بخشدار وقتی دریافت که شعرم حاشیه ای نداشت در پایان از فرمایشش در جلسه کوتاه آمد و . . .

پس از خواندن شعر منم بختیاری که از آب های سرزمین بختیاری ، از دیمه و زاینده رود و کارون و از و از زردکوه و جای جای دیارو فرهنگ و مردان زنان تبارمان حرفها داشت ، حاضرین جوشش آب چشمه ساران دیمه را تشویق کردند و از آب گوارای آن به نشان نیاز نوشیدند . همایش آب با وصفی که رفت تمام شد اما آب چشمه ساران دیمه و پرک و زایدنده رود و کارون همچنان از دل سخاوتمند زردکوه سرافراشته ،برای رسیدن به کام تشنگان جاری و روان است .

منم بختیاری

من از بام ایران به نام خدا ز یاران بختم دهم این ندا

من از جایگاه بلند وطن بلندای ایلم برانم سخن

من از سر زمین صفا مانده ام زیزدان و مهرش دل آگنده ام

من آن که نشینم مقاوم چو کوه منم بختیاری به نام و شکوه

من از زرد کوه سر افراشته بلندی و آزادگی یافته

منم زاده کوهساران بخت منم دشمن دیو بنشسته تخت

من از آریایم ز پاکان گهر نشد خون من با اجانب هدر

منم پور آن شیر مردان یل به هنگامه خصم هم چون اجل ،

گذشته ز جان و ز بهر وطن نکرده دریغی ز مال و زتن

منم از نژاد یلان و گوان منم شیر خورده ز شیران زنان

نیای من آن آریو برزن است سپهدار خون داده میهن است

هم او اسوه خویش و هم اجنبی است حماسه ز او هم بسا گفتنی است

ز مشروطه خواهان غیرتمدار نشانم همان اسعد بختیار

هر آن مستبد پا به مسند نهاد یل بختیاری به ره بر فتاد

علی مرد مردان سپهدار من هماورد شاه و همه اهرمن

سر نامدارش چو بر دار شد ز نامش بلند و که شه خوار شد

منم سر فراز از سر دار ها منم از تبار شرر بار ها

منم حامی شرع و مشروطه خواه منم سیلی پند بر گوش شاه

منم دشمن آشنای شهان منم سر بداده نه سوده سران

منم داغدار سر دار ها منم مانده بر جای سر دار ها

منم سر فراز از سر دار ها منم از تبار شرر بار ها

من سوگوار شهیدان جنگ منم آشنای سفیر فشنگ

منم از تبار یل بختیار منم فاتح کابل و قند هار

من از سر بداران غیرتمدار نشانم به تاریخ ها یادگار

منم داغدار سر دار ها منم مانده یر جای سر دار ها

منم سوگوار شهیدان جنگ منم آشنای صفیر فشنگ

منم بختیاری ز خوان گستران بنامم میان همه مهتران

من آنم که نانم ز نامم نبرد نرفت از سرایم کسی کو نخورد

منم دوستدار بلوط وبنک منم سر بداری به باد خنک

منم عاشق لاله واژگون منم با شقایق رگ و هم چو خون

من و کبک تاراز و کوچ بهار هم آوا به گشتیم به کوه منار

منم با نی و ناله اش هم نوا به شادی و غم بر تنم چون دوا

منم آشنای رکاب و لگام منم طالب اسب برجسته نام

منم عاشق کوچ بار پسین منم مانده بی اسب بر روی زین

منم غم به دل زان کمیت و تفنگ کمیت جفت یابو تفنگ خورده زنگ

منم تشنه چشمه ساران پاک منم کشته رو به دیدار خاک

من از چشمه ساران بنوشیدم آب نه از حوض زالو در آن رفته خواب

ز بختم همه رودهایم پرآب ز یارم به کهسار مانده به خواب

منم صاحب آب این زنده رود منم تشنه قطره ای از وجود

من اززردکوهم که کارون ازوست منم آن سقایی که خالی سبوست

من از دیمه ام آب آنجا دواست منم دردمندی که حاجت رواست

از آن چشمه ساران پرک پر آب نمانده به چشمم بجز یک سراب

ز نفت که و تپه و دشت من چه آباد ها گشت و من خسته تن

از آن نفت بویش مشامم بخست ز سودش نه چشمم به دید و نه دست

سرانجام،دردم به دستت دواست تو ای بختیاری کلامت شفاست

مرا نام یزدان و قرآن پاک ز خونم چکامه نویسد به خاک

منم پاسداری ز ایران زمین منم حامی نام و ناموس و دین

سر افراز نازیم ز بخت و ز یار به بانگ بلندی بر آریم جار

که آزاده ایم ، جز به یزدان پاک سرو روی تسلیم نمالیم بخاک

منم همصدایی ز چار و ز هفت که ((تنها)) کنون گفت و فردا برفت

تیر ماه 74

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸

سیگار 57

سیگار 57

. . .پانصد تومان در دست ، پشت سر مردی ، در دکان محله شان ودر حال خرید و چک و چانه با فروشنده به انتظار ایستاده بود تا نوبتش شود و خرید کند . نصف بیشتر اسکناس در مشتش قرار داشت . مشتش را محکم بهم میفشرد تا مبادا کسی آنرا از چنگش در آورند . فشردگی مشت نگهدارنده اسکناس پانصد تومانی ، باعث شده بود تا ترکای پشت دستش که بر اثر سردی آب و هوای کوههای زاگرس ایجاد شده بود ، دهن باز کند و ته مانده خون بدن تکیده اش ، به صورت گلخونهایی بر روی دستش و در دهانه زخم بخشکد . باد سرد و خشک کوهساران بلند بخت ، موهای خرمایی و ژولیده این کودک نحیف زاده یار مانده در خواب را به بازی گرفته بود و تار موهای افشانش بر روی گونه های خشکی زده اش او را آزار می داد . با دست دیگرش هم یقه باز بدون دکمه اش را بهم می آورد تا سینه لاغرش را از انظار پوشیده نگهدارد . گردنبندش که از مهره های ریز و درشت و رنگارنگ لاکی اش زینت بخش جسم زخم خورده اش بود تا روی شکم آو فرو رفته اش ، خودنمایی می کرد . لچک ومینا نداشت . روسری اش رنگی نداشت تا نامی بر آن گذاشت . با گره محکمی به زیر گلویش مهار شده بود . شلوار چین دار و رنگینی به پا نداشت . دو ساق پای ضعیفش را پارچه ای بهم دوخته از کهنه مانده بر جا مستور کرده بود . پاهای ظریفش را لاستیکی بنام پا افزار در خود خفه کرده بود . و جوراب هم سراغی از پاهایش نگرفته بود . ..

مرد مشتری پر چانگی اش تمام شده خریدش را کرده ورفت . دخترک پیش رفت و گفت : دو پاکت سیگار 57 ! بده .

مغازه دار اسکناس پانصدتومانی را از دستش گرفت و گفت : سیگار برای کی میخوای ؟

دخترک گفت: برای بابام .

مغازه دار گفت : تو دختر کی هستی ؟

دخترک گفت : دختر . . .

مغازه دار گفت : برو به بابات بگو خودش بیاد .

دخترک گفت: پس پولمو بده تا بدم به بابام و خودش بیاد .

مغازه دار گفت : بابات خیلی بدهکاره ، این پول اینجاست تا خودش بیاد .

دخترک با گریه و التماس از مرد فروشنده خواست تا پولش را پس بدهد اما موثر واقع نشد و دخترک را با تشر از مغازه بیرون کرد .

دخترک ، گریان از مغازه بیرون رفت و با پشت دست ، چشمهایش را می مالید . اشک های جاری شده از چشمان زیبا و معصوم دخترک ، با خون ترک پشت دستهایش بهم آمیخته بود و خونابه ای شده بود که از گونه های ترک خورده و خشکی زده او به پایین می لغزید . از گلوی خشکیده و صدای گرفته اش آه و ناله و نفرین به فروشنده بود و نگاهی از روی ترس به سوی خانه که چه پاسخی به پدر بدهد و چه از دست پدر بکشد .

و من در مانده و مات و مبهوت از آنچه که در آن واحد و در کمتر از آنچه که فکرش را نمی کردم ، در جلوی چشمم اتفاق افتاده ، خشکم زده بود . چه می توانستم بکنم ! چه تصمیمی باید می گرفتم ! با فروشنده درگیر می شدم و به او ناسزا می گفتم و یا ...

دختر داشت می رفت . ناخودآگاه به طرفش رفتم و پول در آوردم و از او خواستم تا هر چقدر خواست پول بر دارد و برای پدرش سیگار 57 را بخرد و هر چیزی را هم که دوست دارد بخرد . در حالی که چشمهایش را پاک می کرد و بغضش را همراه با خونابه های درون دهان قورت می داد ، دستهایش را به کمرش زد و با تحکم گفت : مگه من گدا هستم ! چرا باید از تو پول بگیرم ! کتک بابامو میخورم اما از کسی چول نمی گیرم برو . . .

به طرف خانه شان به راه افتاد میخواستم صدایش کنم اما اسمش را نمی دانستم . نمیدانم که اسمش چه بود . مرزنگ بود و یا تیام ؟ ترنه بود یا . . . شاید که ممیرا بود .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

آرامگاه هالو زال بهداروند بختیاری، بزرگمرد دانا و خردمند

هالو زال خوو اگوهه بس بگرین گوش - اسبونتونه زین کنین خوتونه یراق پوش

آرامگاه هالو زال مرد هشیار و دانای بختیاری در «هارنی کلا» از توابع منطقه ی «تمبل و رنگرزی» در شهرستان لالی قرار گرفته است. در پای کوه هارنی کلا و در محل به هم پیوستن دو رود«شور »و رود«تَلُک» زمینی هموار هست که در بخشی از آن مزارستانی به وجود آمده است که یکی از این مزارها، آرامگاه مرد بزرگ و دانا و آگاه بختیاری، هالو زال می باشد. از آرامگاه و کوشک هالو زال تنها خرابه هایی باقی مانده است که پی و دیوارها را نشان می دهد. شوربختانه سنگ مزار وی شکسته شده و تکه های آن در هر سوی مزار به چشم می خورد؛ناآگاهی و یا هر چیز دیگری دست نادانی را واداشت تا سنگ مزار بزرگ مرد دانای بختیاری را چنین وضعیتی در آورد. نام هالو زال را می توان در تکه های سنگ شکسته یافت و تنها نگاره اسبی که بر آن نقش بسته بود را می توان به روشنی و کامل دید.

با ایجاد سد گتوند که در حال احداث می باشد و با توجه به نشانه و علامتی که در دامنه ی کوه هارنی کلا و در چند ده متر بالاتر از مزارستان نشانه گذاری شده است، مزار هالوزال و دیگر مزارهای مزارستان به زیر آب خواهند رفت که جا دارد که از سوی مسئئولان در این باره اندیشه ای درست و بجا صورت پذیرد و مزار هالو زال با احترام و درست در جایی دیگر ،جابجا شود.

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧

 
  BLOGFA.COM