گذری بر پیشینه ی فرهنگی و تاریخی تبار کهن بختیاری
 

پدر...

پدر بود حامی و هم یار من

نگهدار و یاور ز هر اهرمن

کنارش ز هر نیک و بد هر چه بود

برایم چو فردوس کاشانه بود

...

حسین عبدالهی پبدنی

حسین عبدالهی پبدنی

حسین عبدالهی پبدنی

 

زنده یاد منصور مولایی آرپناهی و دوستی او با «ازمابهتران»

              

    هر گاه بچه ای تب میکرد ودچار لرز و تشنج می شد، یا زائویی  به درد زایمان دچار می گشت و فریادش در پیچ و خم کوها و دره ها می پیچید، وبرای دور نگه داشتن آل زائوترسان و زائو کش، از زن در حال زایمان، یا جهت درمان شخصی که در بند بلای افسردگی گرفتار آمده بود و مردم او را دیوانه و جن زده می پنداشتند، به منصور متوسل می شدند و از او کمک می طلبیدند. منصور بدون چشم داشت به بالین بیمار می آمد و به کار خود می پرداخت. او ورد مخصوص خود را آرام را می خواند و کمترکسی صدایش را می شنید و اگر هم می شنید سر در نمی آورد.

 منصور چپ دست نبود اما با دست چپ و از سمت چپ و به قول خودش به خط چپ دعا می نوشت. سه نسخه دعا می نوشت، یکی را دور سر بیمار می چرخاند و زیر پایش با اسپند موی گرگ دود میکرد و دومی را همراه با موی گرگ و سم خر و لپک (خرمهره) وسبیل پلنگ و سوزن شکسته در لفافه مخمل سبزی می پیچاند و مهره چشم زخمی(مهره تی) بر آن می دوخت به بازوی چپ بیمار می بست و سومی را هم در کاسه آب می کرد و آبش را به بیمار می خوراند و باقیمانده ی آنرا همراه با شاخ بز و کله مرغ سیاه بی نشانه و تیغ کار نکرده پای اجاق خانه ی بیمار دفن میکرد. در این میان گهگاه با اجنه نیز حرف هایی میزد و آنها را از اذیت و آزار بیمار منع میکرد. گاهی هم به آنها امر ونهی می کرد که نبر، نکن، نزن، برو و ... 

منصور با آمدنش بر بالین بیماران آنها را امید وار به سلامت و تندرستی می کرد و به آنها امید زنده ماندن و زندگی کردن می بخشید.

     منصور بنا ادعا و گفته ی خودش با «از ما بهتران» دوست بود. او این رابطه دوستی با اجنه را به همه گفته بود و مردم هم از این موضوع با خبر بودند، برخی باورش داشتند و برخی نه.

   منصور با همه دوست بود ومردم هم او رادوست داشتند. اما مردم از دوستی و رفاقت تنگاتنگ با او حذر می کردند زیرا از او می ترسیدند که مبادا منصور، به واسطه دوستی با اجنه، به آنها صدمه برساند. ولی این گمان مردم بود و منصور مردم آزار نبود. هیچ کس از دستش ناراحت و نگران نبود حتی آن زن؛ زنی که منصور را آزار داد و آزار دید و منصور هم (به گفته منصور و مردم) دوستی و رابطه با اجنه را به او نشان داد.

      منصور مهربان بود و دوست داشتنی، خوشرو،خوش زبان و شوخ بود و بیانی شیرین و گیرا داشت. تمام کلام وگفتارش با خنده همراه بود. هر گزتبسم از لبانش جدا نمی شد. صورت چروکیده و پیشانی پرچینش جذاب و دوست داشتنی بود. منصور نزدیک به یک قرن زندگی کرده بود. خودش می گفت نمیدانم چند سال دارم اما میدانم که خیلی عمر کرده ام . دوران قاجار را به یاد داشت و نام برخی شاهان قجار را هم می دانست و بیان می کرد. سن وسال زیادی داشت ، اما سر حال و سر زنده بود چون کارکار می کرد و پیوسته به دنبال رمه ی اسب و قاطر در کوه و کمر گشت می زد و راه می رفت و هرگزخسته نمی شد.

   منصور لباس و خورد و خوراک و مرامش را تغییر نداده بود، همان بود که در ایام بچگی و جوانیش بود و خیلی از خوراک و پوشاک روز را نمی پسندید. اخلاقش هم با بقیه فرق داشت، یعنی حرف نداشت. اخلاقش نیک و با مرام و پسندیده بود.

   منصور قبای زیبایی به تن داشت که از قدیم همواره می پوشید. هیچگاه منصور را بدون قبا ندیدم، یعنی هیچکس ندیده بود؛ شال سفیدی روی قبایش می بست و یک چین آنرا هم به زیر شال گره می زد . در میان مردهای فامیل مولایی تنها او قبا داشت و می پوشید. منصور تنها پاپوشش گیوه بود و می پوشید و از کفشهای لاستیکی تنفر داشت. او می گفت: پا داخل این پوزار های(پاافزارهای) لاستیکی عرق می کند و پا بوی لاهار(لاشه ی متعفن) می دهند و بدن آدم را بد بو می کنند، گیوه راحت است،عرق نمی کند و بو نمی دهد. منصور راست می گفت.

     پر شال منصور همیشه پر از نان خشک و کشک و مویز و انجیر بود. مویز و انجیر را در ایلراه از منطقه بازفت و شیمبار و کتک می خرید. به غذاهای پرچرب و امروزی علاقه ای نداشت. هر وقت به دیدنم می آمد، از غذاهایم نمی خورد؛ حتی از تغذیه مدرسه هم که به او تعارف میکردم ، نمی گرفت و نمی خورد. می گفت اینها مال این بچه هاست من نمی خورم. به او گفتم اداره برای من هم سهمیه ای هم در نظر گرفته و من از سهم خودم میدهم! می گرفت ولی به مقدار کم؛ خیلی قانع بود. بیسکویت را که نگاه هم نمی کرد چه رسد به خوردن! اما پسته و مغز بادام را دوست داشت، پسته را که می خورد و می گفت این مزه ی کلخنگ می دهد. تشخیصش  درست بود زیرا بن و کلخنگ از خانواده پسته هستند.

   دندانهای منصور سالم مانده بود و مغز ها را به اسانی خرد می کرد و می خورد. از من قول گرفته بود که هر وقت به دیدنم می آید چیزی به او تعارف نکنم یا حداقل کمتر به او تعارف بکنم یا چیزی به او بدهم. می گفت اینها به من نمی سازد، ناراحت می شوم، ورسوز(ترش کردن) می کنم. چای را رد نمی کرد و  می نوشید البته با قند زیاد. چای دبش می می نوشید، پررنگ، داغ و لب سوزدوست داشت.

    منصور کم به سراغم می آمد و می خواست که مزاحم کار و تدریسم نشود. بیشتر روزهای تعطیل مسیر رمه اش را در کوه گریوه  از پسرانش می پرسیدم و به سراغش می رفتم. با هم دوست شده بودیم و همدیگر را هم دوست داشتیم.

   او به من اعتماد می کرد و حرف دلش را می زد و از دوستان نامرئی اش برایم می گفت و من هم سراپا گوش می شدم. گاهی هم ترس  در وجودم مستولی می شد.  گهگاه هم می گفتم منصور جنی وجود ندارد تو از چه می گویی؟ اگر هم وجود داشته باشد تنها نباید به سراغ تو بیاید؟ چرا من و دیگران آنها را نمی بینیم؟. میخواستم او را به حرف بیاورم.

    برای کمتر کسی از دوست جنش و دیگر اجنه حرفی بمیان می آورد. منصوراز حرفهای من ناراحت می شد و می گفت اگر دوستت نداشتم مثل آن زن دیوانه و روانی ات می کردم، افسوس می خورد که نمی تواند بر خلاف دوستی  کاری بکند و از من می خواست که ادامه ندهم و او را خشمگین نکنم که ناخواسته کاری بکند. این کار من بیشتر برای شوخی کردن با او بود و اینکه او را وادار کنم بیشتر حرف بزند و از جن ها برایم بگوید. و واقعا هم وادار می شد و می گفت: این اتفاق کی و کجا و با چه کسانی اتفاق افتاد و چه شد و از فلانی و دیگر ان بپرس و ...

       چین و چروک صورتش زیبا و دوست داشتنی بود و حکایت از گذشته داشت و از کوچ و ایل راه از زحمت و سختی معاش،از برف و باران، از نیش سرمای برف کینو و زرد کوه وازشدت گرمای آفتاب سوزان دشت خوزستان روایت می کرد. هیچگاه از خاطرم نمی رود.

     منصور از دوستی با اجنه و اتفاقاتی که افتاده بود برایم گفت. با آب و تاب برایم تعریف کرد. از جنی کردن زنی که اذیتش می کرد و منکر دوستی او با از ما بهتران بود و او مجبور به جنی و دیوانه کردنش شده بود، گفت. از عقرب زدگی خودش ودرمان شدنش به وسیله اجنه برایم تعریف کرد. از خبر آوردن اجنه درزمان مرگ شکرخدا که در فاصله ای دور تراز منصور و دیگران بود، حرف زد که او از مرگش به وسیله جن رابط و دوستش با خبر شده بود، از سربازی رفتن قباد، پسر بزرگش گفت و دلواپسی مادر قباد و شیون و زاری اودر فراق فرزند و نشان دادن جن دوستش قباد را در حال خوردن هندوانه و در کنار حوض آب در پادگانی در جهرم بود، و تأیید قباد بر گفته های پدر.

منصور در باره زنی که او را دروغ گو خطاب کرده بود، چنین گفت: روزی زنی از فامیل من را دروغگو خطاب کرد و باعث آزارم شد. هر چه به او گفتم که آزارم ندهد او گوش نکرد. تهدید به جنی و دیوانه کردنش کردم ولی او کنار نیامد و گفت اگر می توانی دیوانه ام کن!

من هم به طرف تپه ی بالای مال رفتم و دوستم را فراخواندم و از او خواستم تا موقتی او را دچار حالت جنی و دیوانگی کند و وقتی به طرف مال می آمدم دیدم زن دچار تشنج و داد و فریاد است و فهمیدم که دوستم کار خودش را کرده است مردم دورم جمع شدند و التماسم کردند که زن را ببخشم و من به آنها اظمینان دادم که تا فردا خوب می شود فقط خواستم که دوستی و قدرتم را نشانش بدهم تا او و شما دیگر اذیتم نکیند...

ضمن این که تحت تأثیر حرف های منصور قرار گرفته بودم و شک و تردید از یک سوی و ترس از سوی دیگر وجودم را گرفته بود، خودم را جمع و جور کردم و خواستم منصور از درونم باخبر هم نشود، گفتم: منصور راست اگوی؟

منصور خشمگین شد و گفت: حسین ایر ...

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

ملایان مکتب دار پبدنی ( معلمین سنتی )

ملایان مکتب دار طایفه پبدنی (معلمین سنتی)

    در زمان های گذشته ، دولتهای حاکم بر کشور ایران ،  در فکر آموزش علمی و فرهنگی و تعلیم تربیت فرزندان این مرز و بوم نبودند .  بجز مدارسی انگشت شمار در چند شهر بزرگ ، مانند دارالفنون در تهران و... از دوره قاجاریه که به وسیله بزرگانی چون امیر کبیر و غیره دایر شده و از کمکهای دولتی بهره مند می شد ،  بقیه مدارس ( مکتب خانه ها)شهری و روستایی و عشایری کشور، به همت مردم و با هزینه های شخصی دایر و بر قرار می گردید . در بعضی مناطق عده معدودی از علما و بزرگان و خوانین و متمولین جامعه آن زمان در بر قراری مکتب خانه ها کمکهایی می کردند .

     بی سوادی و عقب ماندگی جامعه عشایری و روستایی بختیاری لکه ننگی است بر پیشانی تاریخ گذشته ، این تاریخ تلخ و بی هویت را خوانین و متمولین گذشته رقم زدند . در بختیاری ، مانند دیگر اقوام ایلی و عشایری ایران ، حکمرانی و فرمانروایی در اختیار حکومت محلی ایلخانی بود و ایل خان بود که حرف اول را می زد . آنان حاکمان بی چون و چرای مردم بودند .افکار خودخواهانه و جاه طلبانه و منحط آنان باعث شدند تا جامعه بی سواد بماند و در اطاعت بی چون و چرای از آنان سر باز نزنند و کما فی السابق در انباشت ثروت و ایجاد امنیت و رفاه در خدمت خوانین و زرمداران زورمند در جهل و بی خبری بمانند .آنان جامعه ای آگاه و باسواد نمی خواستند . آنها پیشخدمت و پیشکار و مامور و . . . می خواستند . تنها افراد معدودی که در مکتبخانه های شخصی درس خوانده و با سواد شده بودند و در قوم و تبار خود از جایگاه و قدرتی بلا منازع بر خوردار بودند که خوانین مجبور به انعطاف در برابر آنان می شدند و احکامی از قبیل کدخدایی و کلانتری را به آنان اعطا می کردند که برخی از این عده هم متاسفانه راه و روش خوانین را پیشه کرده و به مردم ظلم و جور و جفا روا می داشتند . اما بودند خیل کدخدایان و کلانتران با غیرت بختیاری که خود مانند قوم و تبار خود زندگی کرده و مدیریت و اداره تبار خود را به نحو احسن و در خور شان آنان انجام می داد و در غم و شادی آنها شریک و سهیم بود و در مساعدت و کمک به مردم خود از هیچ ایثاری مضایقه نمی کرد. نام این کدخدایان و کلانتران بزرگ در تاریخ سینه ای و زبانی مردم گویا و روشن است و به نیکی از آنان یاد می شود همانطور که از ظلم و تعدی زورگویان ستمگر به زشتی و بدی نام می برند . کدخدایان و کلانتران نیکمرد و نیک کردار در بختیاری بسیاربودند که نام آنان سر لوحه نام بزرگ بختیاری است و برتارک آن نام بلند بخوبی و سرافرازانه می درخشد . خوانین  موجب شدند تا تاریخ و فرهنگ بختیاری در هاله ای از ابهام و بی خبری در دل زمان مدفون گردد . خوانین ثروتمند فرزندان خود را در مکتب خانه های شخصی محلی و یا در شهرهایی چون شهرکرد و اصفهان و تهران و حتی به فرنگ ( اروپا) گسیل می داشتند تا در آنجا به تحصیل علم و دانش بپردازند . آقا زاده ها پس از فراغت از تصیل در مدارس داخلی و خارج به دنبال مناصب و جایگاه های دولتی و اجتماعی و یا عیش و خوش گذرانی بودند . هیچ یک هم چون اسلاف خویش به فکر مردم و خادمین خود نبوده و درتفکر و تصاحب املاک و اموال بیشتر و بدست آوردن جایگاه حکومتی و خان سالاری غوطه می خوردند و مردم بی سواد هم به عشق تفنگ و اسب ،جنگ و برادر کشی در خدمت این خان سالاران زور مدار بودند . زور و ظلم ، بی سوادی و جهل ، فقر و نداری باعث عقب ماندگی هر چه بیشتر قوم بختیاری گشت . خوانین عیاش ،جاه طلب ،رفاه طلب و تمامیت خواه و آقازاده ها یشان ، که با سوادان جامعه زمان خود بودند ،  به خود زحمت نداده و قلمی در ثبت تاریخ وحوادث اجتماعی و فرهنگی و گذشته این قوم بزرگ نزدند و قدمی در جهت به خدمت گیری فردی با سواد به عنوان مورخ و نویسنده تاریخ بختیاری بر نداشتند .  تعداد اندکی از افراد جامعه بختیاری هم که مکتب رفته و با سواد نیز یا درمناصب مختلف در خدمت خوانین بودند و یا از فرامین خوانین تمکین نکرده و مدام با ظلم و جبر آنان در ستیز بودند و وقت و توان نگارش تاریخ را نداشتند . و این شد که تاریخ نوشته ای از از زبان فردی دلسوز از تبار بختیاری بر جای نماند و نوشته های مورخین بی ازطلاع  و یا مغرض به تحریف و کذب روایت تاریخ قومی بزرگ را قلم و رقم بزنند و امروز به جستجوی علل تاریخی بدون ثبت و کتابت و ناقص یک قوم بزرگ بنام بختیاری بگردیم . تاریخ بختیاری از نقل سینه ها و گفتارزبان های پدران و مادران این قوم  ، سینه به سینه ، زبان به زبان و نسل به نسل زمان را طی کرده و با کمی و کاستی و افراط و تفرط و یا تحریف و تمجید به دست نسل امروز رسیده و  بر جای مانده است .

     در گذشته اگر مردم با سواد نبودند اما در میان مردان و زنان قوم بختیاری عشق وجود داشت . عشق به میراث فرهنگی ، عشق به آداب و سنت ها و عشق به حفظ و حراست از آنچه را که هویت تبارشان بود . آنان عاشق فرهنگ و تاریخ خود بودند و به آن افتخار کرده و می بالیدند . این عشق و شور باعث شد تا اشعار ، موسیقی ، آداب و سنن و رسوم در مراسم شادی و غم قومی، صنایع دستی و هنری ،  وقایع و حوادث مهم ، وقوع جنگها و زد و خورد ها ، مسایل اجتماعی و فرهنگی  و غیره  سینه به سینه به سینه و زبان به زبان به نسل های بعد انتقال یابد و از محو و فراموشی آن جلوگیری گردد . این حفظ و نگهداری سینه ای و نقلی تاریخ قوم بختیاری مدیون پدران و مادرانمان است و زنان و مادران ، نقش مهم تر و بسزایی داشتند .

     با توجه به بی توجهی خوانین در ایجاد مکتب و مدرسه و درس و تحصیل ، ...

ادامه دارد  

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

چوک

 

چوک (chawk) یا چووک ( choowak ) نام گیاهی است کوهستانی ، خوش عطر و خوشمزه که در شکاف صخره ها و دهانه غارها می روید . این گیاه به صورت بوته ای رویش دارد و برگهای آن ریز و شبیه به برگ گیاه شوید است . بعضی ها به آن شوید کوهی هم می گویند . یکی از محلهای رویش این گیاه کوههای بختیاری است . این گیاه خوش بو و خوش طعم در انواع اغذیه  به خصوص در کباب ( بویژه کباب کوبیده ) ، نیمرو و ماست و دوغ استفاده می شود . چوک به غدا و لبنیات مزه خاصی می بخشد . این گیاه  همانند گیاهانی مانند کرفس ، چویل ، تره کوهی ، بن سرخ و قارچ کوهی و دیگر گیاهان پر ارزش و کمیاب وحشی ، بر اثر جمع آوری و چیدن بی رویه  و مشتریان و طالبان فراوان مصرف و ممر درآمدی برای برخی افراد و فروش آنها در بازارها  رو به نابودی و انقراض هستند . بر مردم و دولتمردان است که به خود آیند و با تمهیدات لازم در پیشگیری از نابودی و انقراض این گیاهان با ارزش و نادر ، اقدامات لازم صورت گیرد . در کوهپیمایی سال گذشته همراه با دوستان به کوه سله تر واقع در پرک تنگ گزی و مشرف بر دیمه و دشت لاله ، تنها یک بوته چویل در انزوا و خلوت خویش در میان خارهای بوته گون ها ،  به انتظار نیستی و وداع با کوهساران مانده بود . تنها  باد بود که او را نوازش میکرد وبا او زمزمه ای داشت . صدای پاهایی نیز این نوازش وآرامش را بر هم زد . این صدای پای ما بود همراه با اشک و آه . ما هم ، همرا با حسرت نوازشش کردیم و زمزمه ای که به خودش گفتیم و رفتیم . جز این یک بوته چویل ، نشانی از کرفس و چوک و قارچ . . . نبود . گویی که در این کهسار وجود نداشتند . اما هنوز رایحه خوش آنها در کوهستان به مشام میرسد . کاش زمزمه باد باآن بوته چویل هنوز ادامه داشته باشد و نوزادش در کنارش سر از خاک برون آورده باشد . کاش !

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

 

 

 

 

 

چال شهر گریوه

                                     کوه گریوه

                               ( چال شهر گریوه )

جایگاه و محل سکونت مردم خوب و مهربان مولایی از طایفه بزرگ آرپناهی بختیاری

کوه گریوه در در جبهه جنوبی رشته کوه زاگرس و در حدود ۵٠ کیلومتری شهرستان لالی از توابع مسجدسلیمان قرار دارد  . کوهی است بلند و صعب العبور و پوشیده از درختان بلوط و کلخنگ وبن و غیره  . سرزمینی است سبزو زیبا از وجود درختان بژگی (دیمی )، اما خشک و بی آب . این کوه از مشرق به رودخانه چلبار و از جنوب به تنگ بابااحمد و از غرب به صحرای هارکله و از شمال به تنگ شوکل و کوه کاظم بزگی (بژگی) و منطقه پبده منتهی میشود . در بلندا و قله کوه گودی بزرگ و وسیعی وجود دارد که به چال شهر گریوه معروف است . گریوه جایگاه گرمسیری تش مولاوند از طایفه آرپناهی بختیاری است .در این محل آثار باستانی و پی ساختهای قدیمی به جا مانده است که نشانه مدنیت و ساختمانهای بزرگ در این منطقه است . سنگهای تراشیده و مکعبی شکل بزرگی با طرح و نقشه اصولی و با معماری پیشرفته و منظم در ساخت آن به کار رفته است . سنگ چین ها بدون ارتفاع و هم سطح زمین قرار دارند . عدم وجود سنگهای تراشیده شده و بجا مانده از بنا ها ، در اطراف و محیط آثار، این گمانه زنی را قوت می بخشد که ممکن است سنگ چین ها ودیوار های این بناها ،  بر اثرباد ، باران و سیل ، به مرور زمان در زیر خاک مدفون شده و از انظار به دور مانده باشند ؛ و سنگ چین های در معرض دید ، رگه های بالای دیوارها باشد . این نظریه که  احتمالا دیوارها تخریب شده و سنگ تراشها برای مصرف به جاهای دیگر برده شده است نیز مترود و غیر قابل پذیرش است ؛ چرا که حمل چنین سنگهای بزرگ و سنگین ، در کوهستانی صعب العبور مانند کوه گریوه غیر ممکن است و در اطراف و دورترین محل چال شهر گریوه نیز از وجود سنگهای تراشیده شده بناها اثری به دست نیامده است .

            تش (فامیل) مولایی در تابستانها در منطقه شیخ علیخان (سپیددیوان) درست در دامنه زردکوه سر برافرشته ، در کنار چشمه ساران پرآب و سرد و گوارا و سر چشمه اصلی رود کارون و در سده اخیر، سرچشمه زاینده رود ، زندگی می کنند . بر خلاف جایگاه خشک و بی آب گرمسیری  یعنی کوه گریوه، در منطقه و محل سکونت ییلاقی و سردسیری ، در کنار زردکوه سپید از برف و چشمه های پرآب  بسر می برند . چشمه ها ، آبشارها و زردکوه سپید از برف درمنطقه شیخ علیخان در هر فصلی دیدنی و زیباست .

           مردم مولایی ساکن در چال شهر گریوه از وجه تسمیه گریوه به صورت مستدل و موثق اطلاعی در دست ندارند اما این محل را شهری قدیمی میدانند که قدمتی چند صد ساله دارد . گریوه در لغت نامه ها اوستایی شمرده شده و به کوه بلند گفته می شود.   سنگ چین ها طرح و نقشه ساختمانهای منظمی را نشان می دهد . راهروها، اتاقها، سالنها و ستونها به وضوح خودنمایی می کنند . مردم در قسمت شمالی چال شهر ساختماهایی را بنا کرده اند . برای سقف این ساختمانها از تنه ی تنومند درختان بلوط استفاده کرده اند و روستای کوچکی را در این قسمت به وجود آورده اند .  آثار به جا مانده در قسمت جنوبی چال شهر قرار دارد . در بالاترین  نقطه این آثار، یعنی در شمالی ترین آن ، شکاف و گودالی دیده می شود که مردم منطقه به آن کوره می گویند . مردم معتقدند که کوره دهانه چاه یا چشمه بوده است . از ثار و نشانه ها نیز چنین بر می آمد . در اطراف و پایین تر این کوره پوسته برنج (شلتوک) دیده می شود . ساکنین محل بر این ادعای خود هم مصر بوده و هستند که در زمانهای گذشته آب فراوانی از این کوره استخراج می شده و یا به طور طبیعی خارج می شده است و در این محل شالی کاری ( برنج کاری) رونق داشته است .  از چال شهر گریوه سنگهای قیمتی و کوزه های سفالی نیز به دست آمده است که خود گواه بر مدعای قدمت و وجود آثار و مدنیت در این مکان است .

           چهار سال با کوه گریوه و چال شهر و مردمان خوب و مهربانش زندگی و کردم .  کار در چال شهر گریوه مرا آبدیده و پخته کرد . به چال شهر گریوه رفته بودم تا یاد بدهم اما بیشتر یاد گرفتم . مدریه خوبی بود . این آثار و رفتار و کردار مردم به من چیز هایی آموخت که در هیچ مدرسه ای یاد نمی گرفتم . یعنی به من یاد نمی دادند ! چیزی در چنته ندارم . اما اگراندک احساس و اندیشه ای  دارم ، از آنجاست . همه چیز در آنجا فکر آدم را به خود مشغول می کرد . به فکر وا می داشت و سوال ایجاد می کرد . و آن وقت انسان در صدد بر می آمد تا پاسخش را بیابد . و من همیشه در این حالت بودم . با همه سختی های معیشتی و دوری از خانواده که برایم به وجود می آمد ، در کوه گریوه و چال شهر، سر خوش بودم . در آنجا آب نبود اما از لطف و بزرگواری مردم وشادابی بچه هاسیراب می شدم . می دیدم که هیچ یک از این بچه های خردسال از سختی های کوه گریوه و زندگی سخت خود ، شکوه ای نمی کردند ؛ کسی را ندیدم که از پوزخند کفشهایش دلگیر شود ! آنجا نان را به طعم و بوی خوش گندم ،  نوش جان می کردند نه به نرخ روز ! آنجا آب خنک را با پرز مشک می نوشیدند نه با داروی کلر ! آنجا زبان به دل متصل بود و هر چه می آمد از دل بود و بر دل می نشست . آنجا من ابدیده شدم و همه چیز را آموختم . یعنی به من یاد دادند . چون با کوچکتر ها سر و کار داشتم آنها بهتر و بیشتر یادم دادند . از بزرگانشان می گرفتند و به من می آموختند . البته بزرگان که جای خود داشتند و یاد آور همه جیز برایم بودند .  معلمان کوچک اما به بزرگی کوه گریوه با دانش . فراموششان نمی کنم . بهرام ، رحم خدا ، حمید و ولی اله، مرزنگ و ممیرا .  کاش یک بار دیگر گریوه را با همه خاطراتش ، عظمتش و بلندای رفیعش ببینم !

           امید آن را داریم که مسئولان میراث فرهنگی کشور به چال شهر گریوه توجه و عنایتی بنمایند و با اعزام متخصصین و کارشناسان امر، به واقعیت امر دست یابند  و با ارائه آثاری دیگر از مدنیت و زندگی پیشینیان خود ما را بیشتر آشنا سازند . انشا ا . . .

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

کینو

                     کینو

در سرا شیبی کینو ، به تن صخره سخت

به رخ برف سپیدی که دلش یخ بسته

رد پاهای زیادی است بدون کالک

خط سرخی است بجا مانده ز بالی خسته

 

بر سر گردنه غیرت کهسار صفا

در گذر گاه بلا دیده بیداد زمان 

سنگ چینی است به پا مانده ز غیرتمندان

یادگاری است به جا مانده از آن تیر و کمان

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

شعر ایران از شادروان ، استاد حسین پژمان بختیاری

اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست

من این ویران‌سرا را دوست دارم

اگر تاریخ ِ ما افسانه ‌رنگ است

من این افسانه‌ها را دوست دارم

نوای ِ نای ِ ما گر جان‌گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم

اگر آب و هوایش دل‌نشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم

به شوق ِ خار ِ صحراهای ِ خشکَش

من این فرسوده‌پا را دوست دارم

من این دل‌کش زمین را خواهم از جان

من این روشن‌ سما را دوست دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم

اگر آلوده ‌دامانید، اگر پاک!

من ای مردم، شما را دوست دارم

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir​​​​​​​ چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

دیمه

دیمه

                                           دیمه dime )

دیمه نام منطقه و چشمه ساران پر جوش و خروشی  است در سرزمین بختیاری . چشمه دیمه یکی از گواراترین و سردترین وبهترین آبهای دنیاست . آب معدنی و شفابخش و سرد چشمه ساران دیمه بی نظیر و نادر و در میان مردم هم وطن ایرانی و کشورهای خارج ، زبانزد و مشهور است . آب معدنی و گوارای دیمه نه تنها درکشور،  بلکه به خارج از ایران نیز راه یافته و نام خود را در صدر و در کنار بهترین و خوشگوار ترین آبهای جهان تثبیت کرده است . جوشش آب سرد و زلال چشمه ساران دیمه زیبا و دیدنی است . از دل خاک دیمه ،هزاران چشم ، اشکی زلال را با سرعت جوشش بیرون میدهند ؛ اما نه شور ، که به طعم خوش و واقعی آب و شیرینی کام آنانکه آنرا می نوشند. 

     ساخت و ساز چند آلاچیق اطراف چشمه دیمه، زیباست اما جوابگوی خیل مشتاقان این چشمه زیبا نیست . همین  مقدار ساخت نیز جای تقدیر از مسولین محترم شهرستان کوهرنگ را دارد اما انتظار مردم منطقه ، مسافرین و مشتاقان بازدیدکننده این محل و شایستگی وارزش چشمه دیمه از منظر سیاحتی و گردشگری ، بیش از این است ؛ که امید است مسئولین محترم و دلسوز بذل توجه و مساعدت را بنمایند . چشمه دیمه یکی است و چند دیمه وجود ندارد و به وجود نخواهد آمد . صنعت گردشگری خود ساخته و خود آمده در محل است . سازمان میراث فرهنگی وگردشگری استان چهارمحال بختیاری جدای از تبلیغات ، زحمت توسعه و ساخت فضای تفریحی و استراحتگاه و هتل را در محل چشمه دیمه مد نظر قرارداده و اقدامات لازم به عمل آورند ؛ تا جایگاهی مناسب و راحت و در خورشخصیت منطقه و لیاقت و شان مردم بختیاری و بازدیدکنندگان از آن ، احداث گردد و بدینوسیله آن سازمان ، صنعت گردشگری خود را با مهیا نمودن فضای بهتر و ایجاد استراحتگاه هایی مناسب در منطقه دیمه و چشمه سار پرک وشیخعلیخان وچلگرد و دیگر چشمه ساران و مناطق زیبای بختیاری ، و کسب و کار مردم منطقه رونق بیشتری داده و مردم کشور عزیزمان و دیگر مردم کشور ها را به بازدید از جاهای دیدنی و زیبای منطقه بختیاری دعوت نمایند .

    در فصل بهار و تابستان تقریبا همه روزه و در دیگر فصول در ایام تعطیل ، چشمه ساردیمه مملو از جمعیت مشتاق و مسافر وبازدیدکننده است . گرچه فضای ساخت و ساز شده و آلاچیق های موجود، جوابگوی اطراق و استراحت مسافرین  نیست ، اما آب سرد و گوارای چشمه ساران زیبا و جوشان دیمه ، خستگی را با خنکای وجود خویش از تن بازدیدکنندگان می زداید و کام شان را با سخاوت و بخشندگی طراوت و شادابی می بخشد . درختان و فضای سبز حاشیه چشمه سار که حاصل زحمت ساکنین محل می باشد نیز بدون دریغ و مضایقه ، در اختیار مسافرین  قرار دارد .

    ساکنین روستای دیمه از طوایف پبدنی ، حموله و بابااحمدی هستند . مردم طایفه پبدنی ساکن درروستای دیمه نسبت به تعداد ساکنین این روستا ، از جمعیت کمتری برخوردارمی باشد . دشت دیمه از بهترین و محصول خیزترین زمینهای سرزمین بختیاری است واین زمینها از بهترین آب ، که همان آب چشمه ساران دیمه است ، مشروب می شوند و بهترین محصولات را دراست . زاینده رود نیز از سمت جنوب و شرق منطقه دیمه عبور می کند . چشمه دیمه پس از طی مسیری کوتاه به زاینده رود می پیوندد . (تحقیقا و حقیقتا بایستی چشمه ساران پرک و دیمه را سر چشمه اصلی ، واقعی ، قدیمی و طبیعی زاینده رود دانست و باور کرد . قبل از حفر و ایجاد تونلهای شماره یک و دو کوهرنگ ، (و بعد از این افتتاح و حفر تونل های سه و چهار و ... ) فقط دو چشمه دیمه و پرک تامین کننده اصلی و دائمی آب زاینده رود بودند . بقیه چشمه ها و رودها فصلی بوده و  پس از مدت چند ماه جوشش و جریان و تقریبا فقط  در فصل بهار جاری و دارای آب بودند وبعد از آن می خشکیدند. بیشتر این رود ها ، جویبارها و چشمه ها ی فصلی  و موقتی حاصل برفاب های کوههایی است که پس از ذوب شدن ، می خشکند . برخی نیز با توجه به کندی جریان و مقدار کم آب ، تنها کفاف مصرف آبیاری زمینهای کشاورزی وآبشخوردامها ومصارف مختلف مردم را می دهد و جریان آن متوقف شده  و رشته اتصال آنها به زاینده رود در بیشتر فصول سال قطع می شود . چشمه ساران دیمه ، پرک ، چلگرد ، زرآب ، میان رودان ، آب به کاسه، گل کوشکک و دهنو، نعل اشکنان و گزی ، ثابت کردند که مایه حیات اند و به وجود آورنده رود زنده . ) 

     در حدود 500 متری و در جهت غرب چشمه دیمه ، چشمه کم آب و زمینهای نموری وجود دارد که به گل مو ( gele mo )معروف است . در گویش بختیاری به زگیل ، مو( مُ ) می گویند .آب یا گل این چشمه حالت اسیدی داشته ومردم از گِل آن برای مداوا و از بین بردن زگیل استفاده کرده و می کنند . گل به وجود آمده از آب و خاک این محل ، دارای خاصیت شفا بخشی است .   روشن نیست که خاک دارای اسید است یا آب چشمه !

     در کنار یکی از چشمه ساران دیمه ، کارخانه بسته بندی آب معدنی این چشمه ایجاد شده که این آب معدنی و گوارا و منحصر به فرد را بسته بندی وبه سراسر کشور و اقصی نقاط جهان صادر می کند . آب معدنی چشمه دیمه در داخل و خارج از کشور طرفداران خاص خود را داراست .

      در پایین دست چشمه ساردیمه دو واحد شیلات و پرورش ماهی قزل آلا راه اندازی شده است . ماهی چشمه سار دیمه بهترین و لذیذ ترین نوع ماهی قزل آلای پرورشی است. بر سر در هر مغازه ماهی فروشی نام ماهی قزل آلای دیمه رونق بخش آن است . گر چه ماهی آن مغازه ،ماهی قزل آلای دیمه هم نباشد ! 

     مردم منطقه دیمه به کار کشاورزی و دامداری اشتغال دارند . مردمی زحمت کش و مهربان ، که گهگاه تفریح و آسایش مسافرین و بازدید کنندگان و بی توجهی برخی ، باعث خسارت و رنج و زحمت آنان می شود ، اما سخاوتمندانه میهمانوازی می کنند و خم به ابرو نمی آورند و نان و لبنیات خود را هم  به طبق اخلاص هدیه می کنند .  

 

وجه تسمیه دیمه

     درمورد وجه تسمیه دیمه و علت  نامگذاری این منطقه به این نام ، با تحقیق محلی و پرس و جو از بزرگان و مطلعین ، توضیح و سند مستدلی حاصل نشد . در فرهنگ لغت دیمه ( به کسر دال و فتح میم – دِیمَه deimah ) بدین صورت معنی شده است .

     معنی عربی دیمه  : باران بی رعد و برق که مدتی ببارد و دوام داشته باشد ، باران پیاپی .

      معنی فارسی دیمه : به زراعتی  گفته می شود که با آب باران رشد و نمو کند و آنرا آب ندهند . این معنی از دیم و دیمی بودن می آید .

    

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

    ماهی هفت سین

                         ماهیان را تَنگ در تُنگ بلورین نکنیم  

                             کشته بر روزِ نو و سفره هف* سین نکنیم

سنگدل ! چون نگریم چشم زلالش در تُنگ ؟ 

                                  شرم بادا که چنین سفره رنگین نکنیم!

بد صفایی است که با رقص دم مرگ قزل

                               این چنین بزم نوین در شب دیرین نکنیم 

                                                                 

در ره سال نو و پیرعمو نوروزی

                                 این چنین روز نو و شادی ننگین نکنیم

با تن خسته و در بند و غم ماهی سرخ

                         ننگ خود را به دو صد باره که سنگین نکنیم

 

هف= هفت

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

به مناسبت سالگرد مشروطه ایران و رهبران آن

تبریک و تهنیت به  ملت بزرگ ایران و سر فرازان قوم بختیاری به مناسبت فرارسیدن سالگرد انقلاب مشروطه و یادی از بزرگ رهبر این نهضت عظیم ، سردار اسعد بختیاری  و یارانش  جانبازش  که در راه پیشرفت و آزادی و آزادگی  و در راه میهن و هم وطن جان باختند . و شرم بر آنانکه از حقیقت گویی دم فرو می بندند و زبان و قلم را به خواری و ذلت در بازار مکاره به بهای  فریب و ریا می فروشند و با طعم عرق شرم و پشیمانی نوش جان می کنند . سخن سردار اسعد و یارانش :

منم حامی شرع و مشروطه خواه – منم سیلی پند بر گوش شاه

و شاعر در وصف سرداران بختیاری می گوید :

سردارز ری آمده صمصام بگیرد- مامور ز شه گشته که ضرغا م بگیرد

ما داس ندیدیم که صمصام    ببرد -     روبه  نشنیدیم که ضرغام بگیرد

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

پرک ( pork)

                                          پرک(pork)

       پرک نام منطقه ای است که در حدود 20 کیلومتری شهر چلگرد مرکز شهرستان کوهرنگ بختیاری قرار دارد . علت این نامگذاری  بر این منطقه ،وجود دو چشمه  پر آب ، زیبا و معدنی در این دیار است . این دو چشمه زیبا و جوشان ، به چشمه ساران پرک معروفند . همجواری منطقه پرک با منطقه تنگ گزی و مالکیت مردمان این دو محل بر زمینهای آن باعث گردیده است تا منطقه ، پرک تنگ گزی نامیده و مشهور گردد . تقریبا نیمه شرقی منطقه، زمینهای تنگ گزی و نیمه غربی آن ،زمینهای پرک قرار دارد.  تقریبا درجنوب غربی منطقه پرک تنگ گزی در کوهپایه کوه گل رنگ (gel rang)  و در جوار روستای سرداب که در حال حاضر سکنه ای ندارد ، دو چشمه زلال و جوشان، با آبی سرد و گوارا و معدنی از دل خاک می جوشد . رقص شن های رقصان از تپش قلب تپنده چشمه سار پرک وجست و خیز آبزیان در آن زیبا و دیدنی است .

دشت سر سبزسیراب شده از چشمه سار پرک در پایین دست آن جلوه گاهی است تماشایی ازظهور قدرت خداوندی در این منطقه .  رویش گیاهان ، سبزه زاران ومزارع با آب سرد و گوارا ، به برکت وجود چشمه ساران پرک ، بدون دغدغه تشنگی و بی آبی ، همیشه سرسبز و زنده ، جان و صفایی تازه به کوهساران و دشت این قسمت از سرزمین بختیاری می بخشد . حدود 500 متر بالاتر از دو چشمه پرک چشمه فصلی و موقتی وجود دارد به نام بهار آب . این چشمه با توجه به نامگذاریش تنها در فصل بهار آب دهی و جوشش دارد .

        این منظره چشم نواز چشمه پرک ، انسان را ساعت ها محو تماشای جوشش و تپش زندگی بخش خود می کند ، روح و جسم و جان را جلا می دهد و به آن سر خوشی  شادابی و طراوت می بخشد  .هم چون هم رگه و همزادش چشمه دیمه ، جان بخش و روح افزاست . انسان از نوشیدنش سیراب نمی شود و از دیدنش هر گز دل نمی کند . چشمه ساران پرک را باید دید و چشید .باید از نزدیک با چشم و دل آن را احساس کرد . آنانکه چشمه زیبای دیمه را دیده اند  اگر به دیدارچشمه پرک  بروند دوقلو های همزادش را نیز بدون کم و کاستی از هر حیث خواهند دید .در واقع دیمه ای دیگر را در جایی دیگر ، به فاصله حدود دو یا سه کیلومتر هوایی و حدود 10 کیلومتر زمینی را در جهت شرق دیمه و مانند دیمه ، مشاهده خواهند کرد .

        تحقیقا و حقیقتا بایستی چشمه ساران پرک و دیمه را سر چشمه اصلی ، واقعی ، قدیمی و طبیعی زاینده رود دانست و باور کرد . قبل از حفر و ایجاد تونلهای شماره یک و دو کوهرنگ ، فقط دو چشمه دیمه و پرک تامین کننده اصلی و دائمی آب زاینده رود بودند . بقیه چشمه ها و رودها فصلی بوده و  پس از مدت چند ماه جوشش و جریان و تقریبا فقط  در فصل بهار جاری و دارای آب بودند وبعد از آن می خشکیدند. بیشتر این رود ها ، جویبارها و چشمه ها ی فصلی  و موقتی حاصل برفاب های کوههایی است که پس از ذوب شدن ، می خشکند . برخی نیز با توجه به کندی جریان و مقدار کم آب ، تنها کفاف مصرف آبیاری زمینهای کشاورزی وآبشخوردامها ومصارف مختلف مردم را می دهد و جریان آن متوقف شده  و رشته اتصال آنها به زاینده رود در بیشتر فصول سال قطع می شود . چشمه ساران دیمه ، پرک ، چلگرد ، زرآب ، میان رودان ، آب به کاسه، گل کوشکک و دهنو، نعل اشکنان و گزی ، ثابت کردند که مایه حیات اند و به وجود آورنده رود زنده . زنده رود حیات بخش ، زندگی و شادابی ، طراوت و سر سبزی را از کوهساران و سر زمین بختیاری تا پهن دشت اصفهان و گاوخونی تا دل تشنه کویر و ازبلندای سرزمین بارش برف و باران تا دیار وزش باد و باد گیر ها ، به ارمغان می برد .   

        نام و محل جوشش و جریان این رودها ، جویبارها و  چشمه هایی که بالاتر از چشمه ساران دیمه و پرک قرار دارند( صرف نظراز تونل های اول و دوم که بعدا حفر و ایجاد گردیدند) و به صورت فصلی و موقت به زاینده می ریزند به شرح زیر می باشند :

1- رود میان رودان که از منطقه نیاکان جاری بوده و در محل میان رودان به زاینده رود می پیوندد.

2- چشمه چلگرد :آب این چشمه کاملا مورد استفاده محلی و منطقه ای می گیرد .

3- چشمه نمک : آب این چشمه به علت نمک گیری از آن به جز فصل بهار ، آب آن به زاینده رود نمی رسد .

4- زرآب : این چشمه که از دشت زری (زرعی) نشات می گیرد پس از سپری شدن فصل بهار می خشکد .

5-  جویبار گل کوشکک و دهنو : آب این جویبار نیز مصرف آبیاری زمینهای زراعی ، دامی و انسانی مناطق گل کوشکک و دهنو  می شود .

6- جویبار آب به کاسه : این جویبار می شود گفت که تمام سال ، به جز فصل بهار با مقدار کمی جریان ، به زاینده رود وصل است اما در مقایسه با چشمه ساران دیمه و پرک ناچیز است . 

 

وجه تسمیه پرک :

در مورد چگونگی و علت نامگذاری این چشمه ها اسناد معتبر و موثقی وجود نداشته واطلاع دقیقی نیز در دست نیست . اما بنا به گفته بعضی بزرگان طایفه پبدنی ، پرک را مخفف پارک میدانند . بزرگان طایفه دلیل نطریه خود را وجود چشمه های زیبا و محل آرام و با صفای و مرغزار ها و چمنزاران وسیع و سرسبز می دانند که محلی مناسب برای تفریح و گردشگاهی مفرح و زیبا برای ساکنین منطقه بوده است . همچنین به روستای کیکاووس در تنگه و مدخل ورودی شرقی منطقه پرک تنگ گزی اشاره دارند و مدعی هستند که مرکز حکمرانی و یا استراحتگاه ییلاقی کیکاووس شاه  پادشاه عهد باستان ، در این منطقه و محل بوده است . و متذکر می شوند که این محل تفرجگاه و استراحتگاه پادشاه و همراهانش بوده و آن را پارک ( گردشگاه) می نامیدند . این نظریه با توجه به ریشه بیگانه کلمه پارک و عدم وجود چنین کلمه ای در زبان فارسی و گویش بختیاری ، بعید و غیر قابل پذیرش به نظر می رسد . در صورتی این نظریه قابل قبول و پذیرش و منطقی خواهد بود که نامگذاری این محل در سده اخیر صورت گرفته باشد وقدمت  نامگذاری پارک ( پرک) کمتر از صد سال باشد . این زمان مصادف با ورود انگیسی ها و استخراج نفت در منطقه گرمسیری بختیاری است . در این صورت با توجه به اشتغال مردم بختیاری در شرکت نفت و همکاری و هم صحبتی ایشان با انگلیسی زبانان منطقی  به نظر خواهد رسید که این کلمه را از آنان گرفته و به این منطقه نامگذاری کرده اند .

      در هر حال و با هر نام و نشان ، پرک زیباست و دیدنی .  آب پرک سرد و خوشگوار و زلال تماشایی است . حال نامش پارک باشد و یا پرک . چشمه ساران پرک جان بخش و روح افزا زندگی سازاست. زاینده رود که زندگی را  به همه جانداران ارزانی می دارد ، زاده او و همزادان اوست . پرک با وجود زندگی بخشش ،جزئی از سرزمین طایفه پبدنی است . 

  (  پرک از مجموعه  نوشته های تاریخچه طایفه پبدنی است که متعاقبا به آن اضافه خواهد شد . جهت مطالعه فامیل طایفه پبدنی ودوستان  در اینجا آمده است تا مورد نقد و بررسی کامل قرار گیرد و اصلاح و تکمیل شود . از همه عزیزان تقاضای مساعدت و همفکری را دارم .  ) 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

عشق دیدار

                           چهره بنما دلبرا دوری ز دیدارم مکن

                 ره نما ، رخصت عطا ،سر گشته وزارم مکن

 

رخ نما تا بر دو بال رخ نشینم سرفراز

                       سوی تو بر آن بلندا زین نگونسارم مکن

 

هم چو مجنون در پی تو دشتها طی کرده ام

                     در پی این کاروان خفته به شن زارم مکن

 

گر گنه کارم وگر می خواره و باده پرست

                        بر در خانه شدم بیرون ز در بارم مکن

 

تا رسم در میکده، مینای می سازم ز جان

                    من همان دردی کشم مشتی ز خروارم مکن

 

عشق کی ورزم به کس، جزبرتوای معشوق من

                     زین نمط رسوا شدم از جمله بد کارم مکن

 

تا رسم ، در ره ستیزم با همه اصنام و بت

                       من به دنبال ظفر بی خانه  افشارم  مکن

 

رنجها بردم بسی تا بر سر کویت شدم

                   هم چو فرهادم مران حیران به کهسارم مکن

 

عاشقانه آمدم سویت ، رها از دلبران

                           گوشه چشمی نمایم شهره بازارم مکن

 

چون شبان موسیا جویم ترا ازمردمم

                       از لب عشقم به گفتم شک ز پندارم مکن

 

چونکه( تنها) راه خود را در خط عشقت کشید

                    هم ز تو خواهد که جانا با خسان یارم مکن

                      

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

بختیاری هدم و رگ ز پیایل دارم

بختیاری هدم و رگ ز پیایل دارم

سرفرازیمه ز کردار نیایل دارم

وارگه پاهم نکنم کور وجاقی ز گپون

تا به لاشم یه تُکی شیر ز دایل دارم

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

جوابیه روزنامه زاینده رود

جوابیه روز نامه زاینده رود در رابطه با مقاله ای بر علیه معلم

 

به ایزد بنامم به آن کرد گار             به آن خالق  چرخه استوار

((بزرگش نخوانند اهل خرد            که نام بزرگان به زشتی برد))

ترا گویمت جان برادر گوا              هماورد افزون معلم چرا

تو نون و قلم را اگر خوانده ای         گمانم ز معنا نه ره برده ای

اگر خوانده بودی تو مایسترون         ندادی جوابی به سخره کنون

که جز ان گران نیست گچ یا قلم        به دست معلم از این بیش و کم

شگفتم ز تو مکتبی بنده ای              مگر از معلم چه بد دیده ای

زخردیت گر یاد آید ترا                   همانگه بر مادر اندر سرا

که جز خورد و خوابت نبد آگهی        همین دانشی داده ات فرهی

معلم کجا سود زرین ببرد                 که سرمایه اش علم بود و سپرد

بیندیش اکنون چه کس سود برد         همانا که از خون دلها بخورد

همانا زر اندوز و آن بد سگال           که جز زر و سیمش نباشد خیال

همانا که پایش نهاده به خون             نه ایزد شناسد نه بنده زبون

همانا که گرد آورد مال بیش             به بیگانه رویش که پشتش به خویش

هم او شد هماورد و هم رزو تو         به بازار سیمین و هم بزم تو

رو او را بیاب و به یالش فکن          بدان برز و بازوی گردان شکن

سخن گوزبیش وزکم هرچه هست      ز سختی به مردم بگو حق پرست

کمان را به زه کن به یالش فکن         هماغوش دانش بر او تاخت زن

تو بگذار ما را قلم تیر ماست            اگر چه ندانی  جهانگیر ماست

اگر گچ به ظاهر سبک مغزه ایست     به دانش بدان کان قلم نغزهایست

بهای معلم به دلدادگی است               اسیری به دانش که آزادگی است

ترا هر چه دادند شاید سزاست           سزای معلم به نزد خداست

که آموزگار نخست جهان                 همان داد دادار اندر نهان

به وزن همان گچ و یا این قلم             به میزان نهد بهر ما از کرم

 

                              زمستان 1373 زرین شهر

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

 

 

   

 

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧

     ممیرا

                بهیگ  غیرت  ایلم     ممیرا     نشون   زنگل   مالم    ممیرا

به تیگ تو مه روشن نشسته     ز تیگ ریت خشه حالم ممیرا

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

سلام من به خوزستان

             سلام من به خوزستان 

سلام من به خوزستان به این خاک دلاور خیز

 به  آبادان مستحکم به خونین شهر خون لبریز 

به پاره پاره تن ها به اشک دیده و دلها  

      به آغوش تهی گشته به آن مادر شده تنها 

به آن خونی که گلگون کرد سراسر دشت خوزستان

 به پیکرهای خاکستر به ویران گشته بستان 

به اندوه و غم مادر پدر های جگر پاره   

به آن صبر و شکیبایی به آن یاران آواره 

به آن چشم یتیمی که پدر را جسنجو دارد

 به عزم آن دلیرانم که رو سوی عدو دارد

 به اهواز و به کارونش به این سنگر دژ قائم  

 به شوش دانیال ایستاده به زیر تیر ها  دائم 

 به مسجد آن سلیمان شهر و مردان و سلحشوران

 درود بیکران بادا به صبر و پایداریشان  

 به آن دزفول ویارانش که هر شامی وهربامش  

زخشم و خصم آن نابخردانش می شود آتش 

گرت منزل شود دزفول ویا اینکه گذر داری 

   به روی سفره وخوانت دو صد موشک به سر داری 

به روی سفره ایمان ز خون خود همی نوشند 

به وقت خواب شبهاشان ز سقف خانه سر پوشند 

دگر لالایی مادر نمی خواباند آن کودک    

    که چون عادت شدش او را به تیر و توپ و نارنجک  

سلامی  کرده این( تنها ) به ایثار و شهادتها  

سراسر دشت خوزستان گواهی بر رشادتها                                                                                                       مهر ماه 1360 شهر اهواز           

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

حب وطن

                                       حب وطن

 مرغکی برده به فردوس طهور                بلکه امدادش دهد از آن ثغور  

  در میان قدسیان ماوا گزید                       واندرآن جنت به لذت آرمید

 پر زنان از شاخه ای بر شاخسار                بی مهابا از شکار و از مهار

 ترس را بر دل نبودش هیچ راه                   واندرآن نزهتگه قدسی پناه

 راهواری کرده تا بر جوی آب                هم خرامان رفتی و نی با شتاب     هر چه را مشتاق شد ماکول شد                آنچه را اندیشه بد محصول  شد     اندر آن مینو سرای نیک جای                  واندر آن جلوه گه عشق خدای

او به تنگ آمد که جایم نیست این                اینهمه نعمت نخواهم چیست این من وطن خواهم نه این سبزه چمن               جیک جیکش بود و او را الوطن من وطن خواهم دلم آنجاست راه                 هر شبم رویا شود تا در پگاه

من نمیخواهم همه این ناز ها                     من همی مشتاق آن انباز ها 

دانه بر می چینم از هر گوشه ای                   بهره من اندرون خوشه ای

خار و خاشاک وطن در دیدگان            سرمه کش نرمی است هم چون پرنیان در قفس بود او چو در فردوس بود        روح و جانش را همه موطن ربود

عاقبت راه وطن را پیشه کرد                 آنکه محبوبش بدی اندیشه کرد

مرغک از عشق وطن غافل نشد            آن همه نعمت بر او حاصل نشد

 دوستداران وطن با هر سرشت            جای آن را او نخواهد با بهشت

هر که را اصلی بود اندیشه نیست       هر که را عشقی بود بی ریشه نیست

هر که را آیین و رسمی پا به جاست       هر چه را اندیشه باشد از خداست

جمله ما آیات آن حبل المتین                   جملگی در انتظار واپسین

جمله ما ذره از آن خاک دریم                    جملگی بنشسته بر خوان کریم

رسم و آیین ها ز هر قوم و تبار                بایدش محفوظ ماند بر قرار

عشق فرهنگ و ادب نی در قفس                 عشق بازی را نشاید با حرس

حافظ فرهنگ  این ایل و تبار                      کوچ کردن از یمین و از یسار

راه را بر کوچ بستن نارواست                     تخته قاپو بر در چادر خطاست

گر که سکنایش کنی در آسمان                     شکوه ها گوید به آن استارگان

 گر که بر پایش غل و زنجیر نهی               هان عبث بر گرده سندان زنی

زنگ زنگوله تو از گوشش مگیر                موطنش ییلاق را تا گرمسیر

چشمه ساران صفا ماوای او                     هر در و دشتی بود صحرای او

خانه اش محصور بر دیوار نیست             مرغ عشقش جغد و بوتیمار نیست

هر صفایی را کنداطراق گاه                    هر جمالی را به رخ رخسار ماه

لاله خونین نه بر مرداب خاست                بر سر آزاده و نیکان به پاست

جرم آزاده نه این زنجیر و بند                 حرمت احرار نی شاید به فند

رهروان کوچ هان آزاده اند                    بر بن هر بوته ای سر داده اند

بر سر هر کوی و هر دشت و میان              حجله گاه نوعروسان جوان

هر کجا دیواره ای دیدی زسنگ               حجله گاه اسوه ای کشته به جنگ

هر پسر در برزنی بنهاده پا                      جای جای راه کوچ ایل ما

حیف باشد کاین همه آثار ها                     یاد داده یاد واره ماند ها

از دل و یاد و زبان ما برد                      روح و جان ما به تاریکی خزد

کوچ را بر حال خود بگذار جای               همتی کن تو به درد او شفای

پیشرفت علم را در زندگیش                      بهر امرار معاشش بر زپیش

بهر آسایش بر او کن چاره ای                   زین اسبش را بنه بر باره ای

گر بماند هر ادب در جای خویش            در امان باشد ز هر زهر و ز نیش

عشق را ((تنها)) همی جوید ز یار            نی ز بخت خفته در آن کوهسار    هیجدهم اسفند ماه هزار و سیصد و شصت وهشت سمینار اسکان عشایر –

جهاد دانشگاهی شیراز    

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

   بخت خفته

                                       بخت خفته

 خفتیده همی بخت ز یاران خبری نیست        پژمرد شقایق که ز باران اثری نیست

سر زیر فرو برده ز غم لاله به کهسار         دانست  ز خار سر ایوان ثمری نیست

ره جوی شتابان به خم شب زده راه           محتاج به شبتاب که در ره قمری نیست

در بزمگه حرف همه رستم دستان              در رزمگه کار دریغا نفری نیست

 خشکیده سر آب تن خاک سراسر               زخمی زدم نور دریغا سپری نیست

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

برف پیری

                   برف پیری

  برف پیری بر سرم بنشست و گفت:

 رو دلت شادان، سپیدی روشنی است

                      ***

 ابر نیسان آمد و بارید  و رفت  

  گفت: دنیا هم چو من باریدنی است

                      ***

  جام می در دست ساقی چون شکست 

  گفت: جام جم هلا بشکستنی است 

                       ***

  بر سر نرگس، هزار نغمه خوان  

  گفت: آوایم شنو بشنیدنی است

                        ***

 گفت: حنظل تلخ تر از من کجاست؟ 

 چون ز خوش رویان بر آیم خوردنی است

                          ***

 پیر رندی بر جوانی رفت و گفت : 

  دفتر پیشانی ما خواندنی است

                        ***

 آینه در جلوه گاه نور گفت:      

 هر بری با چشم شسته دیدنی است          

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

متل برد و گردو...

یه بردی بید یه گردو . برد زید سر گردونه اشکناد . گردو نهاد وا گریوه و رهد تی داس و گد: گد دا برد زید سرمه اشکناد . داس رهد تی برد و گد: سی چه زیدی سر کرمه اشکنادی ؟ برد گد: سی چه علف پام سوز کرد؟ دا گردو رهد تی علف گد: علف سی چه پا برد سوزکردی ؟ علف گد: سی چه میش نوکمه کند و خرد ؟ رهد تی میش و گد: سی چه نوک علفه کندی ؟ میش گد: سی چه گرگ دنبمه کند ؟  به گرگ گد: سی چه دنبه میشنه کندی؟ گرگ گد: سی چه سَی ِ (سگ) دالو بُم پاس کرد؟ به سی دالو گد: سی چه به گرگ پاس کردی؟ سَی گد: سی چه دالو نون بم نداد ؟ به دالو گد: سی چه به سَی نون ندادی ؟ دالو گد: سی چه مُشک همبون آردمه دِرد ؟ دا گردو به مُشک گد: سی چه همبون آرد دالونه دردی؟ مشک گد: دردمس که دردمس – ز قهر دالو خردمس .

بچه که بودم متل برد و گردو را از مادرم و دیگران شنیده بودم . داستان جالبی بود . همیشه از مادر و یا دیگران می خواستم که متل را برایم بازگو کنند . گرچه تکراری بود ولی شنیدنی و جذاب بود . بهتر از فیلم های تکراری تلویزیون ! خیلی خیلی بهتر . گاهی متل را به صورت نمایش بازی می کردیم. یکی می شد برد(سنگ) و دیگری گردو . و ....

در کودکی، ظلم و زوربرد( سنگ ) نسبت به گردو برایم آزار دهنده بود و به من و امثال من آموخت که زیر بار زور نرویم . اگر سرمان شکست ، گریه کنان به سراغ مادرمان نرویم وشکایت کنیم ، بلکه با شهامت و بی باکی مقابل زورگو بایستیم و از حق خود دفاع نماییم. بعد ها که بزرگتر شدم متوجه شدم که غیر از شهامت و دلاوری و زیر بار زور نرفتن و احقاق حق ، مطلب مهمتر و زیبا تری در دل این متل نهفته است و آن این است که تقصیر و گناه خود را به گردن دیگری انداختن ونپذیرفتن اشتباه و دیگری را مقصر دانستن و به قول امروزی ها توپ را به زمین دیگری انداختن و... زشت تر و ناپسند تر از گریه و جبن وترس است .

درس خوبی برای من و امثال من بود . یک آموزش خود دفاعی، خود باوری وخود شناسی بود.به ما  یاد داد تا اشتباهات خود را بپذیریم وخود را اصلاح نماییم .مسئولیت خطای عمل خود را به عهده بگیریم و در صدد خود سازی برآییم و انتقاد پذیری یعنی اصلاح پذیری .  ده ها سال و شاید صد ها سال قدمت این متل آموزنده است . نویسندگانش معلمان دیرین یعنی پدران و مادران با تجربه وفهیم که همانا اجداد ما هستند این درس آموزنده راسینه به سینه و از پدر به فرزند و نسل به نسل برای ما به یادگار گذاشتند . روحشان شاد . بیاییم این متل و متل های آموزنده دیگر را که زاییده ذهن جویا و اندیشه پویای تبار بختیاری است را  نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای بزرگترها یی تا کنون آنرا نشنیده اند ، باز گو کنیم . شایسته است که بدینوسیله دراشاعه و احیاء فرهنگ غنی و پر بار بختیاری ادای دین نماییم و آموزش های تربیتی ، اجتماعی و فرهنگی تبار بختیاری را به نسل جدید بختیاری و دیگر اقوام بشناسانیم و خاطر نشان سازیم که مردمان بختیاری از قرن ها پیش ظلم ستیز وآزاده بودند واز مغلطه و سفسطه آگاهی داشتند و از آن دوری می کردند و با روایت این گونه متل ها برای فرزندان خود آنان را از ستم کردن و ستم پذیری بر حذر داشتند . سرگذشت و زندگینامه بزرگان ، اندیشمندان ، سربداران وخدمتگزاران ایل بختیاری و متل ها ی تبار بزرگ و با فرهنگ خود را برای فرزندانمان و دیگران بازگو کنیم و بدینوسیله به وظیفه خویش عمل نماییم . مندیرامهنم تا ایسا هم متلی یا سرگذشتی ز پیایل و زنگل خوو بختیاری بنوییسین .   
 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

از پوده تا پبده

از پوده تا پبده


مقدمه

هر گاه برای انجام کارهای اداری ، ثبت نام و یا تکمیل پرسشنامه و غیره به اداره یا سازمانی مراجعه میکردم ، مسئول و یا متصدی امر ، در خواندن و یا ثبت پسوند خانوادگی ام دچار مشکل می شد و نمی توانست آن را قرائت یا ثبت کند . مکث میکرد و زیر لب کلمه را هجی و زمزمه میکرد . برایش نا آشنا و نا مانوس بود . کلمه ناشناخته برای خیلی از این متصدیان ادارات شاید جالب هم بود . معلوم بود که به چند صورت تلفظ میکردند تا بلکه به کلمه ای آشنا بر خورد کنند . بعضی با نگاه و لحن طلبکارانه و برخی نیز از سر کنجکاوی و مودبانه از پسوند نام خانوادگی ام جویا می شدند . بنده که برایم عادت شده بود و این آمادگی را همیشه برای پاسخ دادن و هجی کردن پسوند فامیلی ام داشتم سریع و صریح می گفتم ( پ –ب - د – ن – ی ) و کلمه را ادا میکردم ، پبدنی . و جالب بود که اکثرا سوال میکردند که : پبدنی نام مکان و محلی است ؟ اسم شخصی است ؟ نام مکانی است ؟ کجاست؟ و ...
مثل همیشه آماده و از خدا خواسته ، که دو باره فرصتی پیش آمده تا نام و خصوصیات طایفه ام را به عده بیشتری بشناسانم با شوق و میل فراوان تو ضیح میدادم : پبده نام منطقه ای است که در خوزستان و در 25 کیلومتری شهرلالی از توابع شهرستان مسجدسلیمان ... و طایفه و فامیل ما که در این منطقه سکونت داشتند ، منسوب به پبده شده و پسوند پبدنی در شناسنامه افراد طایفه ثبت وطایفه ما در قوم بختیاری به پبدنی معروف و مشهور گردید . جالبتر اینکه بیشتر مواقع همین کلمه پبدنی در سرعت انجام کارم در آن اداره موثر واقع می شد و به خوبی و راحتی و سریع به انجام میرسید . گذشته از این مسائل ، متاسفانه افرادی در فامیل هستند که حتی نمی دانند پبده کجاست و در چه محیط جغرافیایی از کشور ایران و سرزمین بختیاری قرار دارد . از موقعیت جغرافیایی و تاریخی آن بی خبرند! به جرات می توان گفت که بیش از 80 در صد افراد زیر50 سال طایفه پبدنی از موقعیت کلی پبده بی اطلاع اند و حتی منطقه پبده را از نزدیک ندیده و نمی شناسند !
به همین جهت تصمیم گرفتم حتی الامکان و در حد و توان خود ، در مورد هویت نام و جایگاه طایفه ام مطالبی جمع آوری ، و جهت استفاده و آگاهی در اختیار جوانان و هم طایفه ای های پبدنی و عزیزان طوایف بزرگوارو همتباربختیاری ام و همچنین سروران غیر بختیاری که مشتاق در شناخت فرهنگ ، جایگاه ،نژاد ،شیوه زندگی و قدمت طوایف بختیاری هستند ، قرار داده و بیشتر و بهتر با چگونگی پیدایش نام پبده و سکونت مردم پبدنی درپبده و دیگر جاهای بختیاری آشنا نمایم . نهایت سعی و تلاش شده ، تا از اسناد و منابع موثق و معتبر وافراد آگاه و سر شناس طایفه پبدنی در جمع آوری اطلاعات استفاده گردد تا این نوشته با کمبود و اشکالات کمتری در اختیار علاقه مندان قرار گیرد . در وجه تسمیه پبدنی به اسناد ملکی 204 ساله و به جا مانده از پیشینیان استناد گردیده و پیرامون نام های ثبت شده در این مدارک قدیمی ، نام پبده و پبدنی ، منتج به نتیجه گردیده است . اسناد پیر با دو قرن و اندی قدمت و عمر ، حرف از گذشتگانمان را در دل دارند و با زبان بی زبانی با ما سخن می گویند . این نوشته به ما می گویند که زادگاه پدرانمان دیروز پوده نام داشت وامروز پبده . وجود آثار و یا اسناد دیگر با ادله منطقی و مستدل که دال بر واقعیت امر باشد ، ناقض این نوشته خواهد بود و با اشتیاق و با میل وافر خواهم پذیرفت وجهت اعتلا و احیاء هویت فرهنگ و اجتماعی غنی بختیاری و طوایف آن ، در اصلاح و تکمیل نوشته خودم به کار خواهم گرفت . همتباران بزرگوار و محترم پبدنی و بختیاری و دیگر اساتید ارجمند ، نقصان و اشکالات را به دیده اغماض ننگرند . درارشاد و رهنمون استادانه خود در رفع اشکال واصلاح آن به فرهنگی باستانی و غنی لطف و عنایت داشته و صراحتا امر به اصلاح و تغییر دهند تا بتوانیم به کمک هم در اعتلا و احیاء و شناساندن بیشتر و بهترفرهنگ قوم و تباربختیاری به عموم مشتاقان ، گامی موثر و مفید بر داریم . انشا اله

پبدنی وارگه به کوه پبده داشت نومسه ور سر در پبده نگاشت
پبدنی ریشه به خاک پبده زید تک درخت طافسه ور بیشه کاشت
__________________

مکان متبرکه پبده :
در منطقه پبده مقبره ای است که شخصی محترم و زاهد و پارسا به نام درویش عالی در آن مدفون است . درویش عالی پس از تشرف به خانه خدا به حاج عالی نامیده و معروف گردید . مقبره این انسان پارسا زیارتگاه طایفه پبدنی و دیگر طوایف بختیاری بوده و هست . تش درویش عالی پبدنی از نوادگان این مرد زاهد هستند که یکی از چهار تش پبدنی می باشند . مقبره حاج عالی تقریبا در مرکز منطقه پبده قرار گرفته است . متاسفانه به جز آثار دیوار و پی های آن دیوار و سقفی به جا نمانده است . هنوز در بین افراد سالخورده و تش درویش عالی از نام و یاد آن بزرگوار مدد می جویند و به نامش سوگند یاد می کنند . حرمت و جایگاه مقدس حاج عالی در نزد طایفه پبدنی و دیگر طوایف بختیاری محفوظ مانده و قابل احترام می باشد . مرمت و بازسازی مقبره متبرک و مقدس حاج عالی امری است شایسته و ضروری برای افراد طایفه به خصوص تش درویش عالی که به نحو احسن و سزاوار انجام گیرد ، چرا که وجود حاج عالی در زمان حیات و مقبره متبرکشان در حال حاضر جدای از تقدس روحانی و ایمانی که برای مردم منطقه داشت، امروزه نیز به عنوان زیارتگاه و آثار باستانی و نشانی از هویت و معرفت مردم منطقه پبده می باشد . در جستجو و تلاش هستم تا بلکه تذکره نامه این زاهد پارسا را به کمک حضرات درویش عالی بیابم و تصویری از آن را در این نوشته به تبرک بیفزایم . فرزندان محترم و بزرگوار این مرد خدا ، قول مساعدت و همکاری و راهنمایی و کمک در تهیه مستندات و روایات و اطلاعات سینه ای در باره حاج عالی را داده تا بیشتر و بهتر به معرفی و شناساندن این روحانی پارسا بپردازیم . تا رسیدن اسناد و روایات و اطلاعات لازم توسط همه عزیزان آگاه و مطلع و آنانی که اسنادی در اختیار دارند، به همین مطالب بسنده می کنیم . این لازم به ذکر است که تش درویش عالی اظهار داشته اند که به محض وصول به تذکره نامه ، بازسازی این مقبره مقدس را آغاز خواهند کرد . این امید را داریم که این امر به زودی و خوبی محقق گردد .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

رز و میش( صوتی رز و میش) یکی از کتاب های درسی در مکتب خانه های بختیاری در گذشته

برای شنیدن رز و میش از فایل صوتی اینجا کلیک کنید.رز و میش یکی از کتاب های پایه ی درسی گذشته در مکتب خانه های بختیاری بود.

 

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ دی ۱٢٩٢

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

                                              به نام ایزد یکتا

              به نوم خدایی که فرمون داد      ز یه مست گل آدمه جون داد

     نگاه ما به فرهنگ، آداب ، سنن و افتخارات و داشته های تاریخی، قومی و فرهنگی باید نگاه تازه و نوینی باشد که ضمن عنایت به گذشته ،از دیدگاهی واقع بینانه، دریچه ای آینده نگر، فرا بین و برون گرا را به سوی ترقی و کمال بگشاییم و فرهنگ و تمدن خود را پابه پای علم و گفتمان روز و با توجه به جاذبه ها و تمایلات فکری نوجوانان و جوانانمان به پیش بریم .در تاریخ ایران برگ زرینی از رشادت و شهامت قوم بختیاری موجود است که دلیر مردان و شیرزنانش با دشمنان و متجاوزین به حریم تبار و میهن جنگیدندو جان باختند ،خون دادند و تعصب و غیرت به خرج دادند و سر تسلیم به هیچ آستانی بجز خداوند یکتا نساییدند .امروز تفنگ ،زنگ خورده بر سینه دیوار به دار آویخته و اسب کمیت بی جل و افسار،جفت یابو بار می برد !  زین بی رکاب زیر خاک افسردگی مدفون شده و لگام بر دهان زمان گرفتار! کلاه و شال و چوقا از سر و شانه و کمر فرو افتاده و مینا و لچک زیبا بر سر کوچه هیچ شعری خانه ندارد! زردکوه سر افراشته همراه با برفهایش در حال ذوب شدن است ، بلندایش  هویدا نیست ! باید دلش را شکافت و دردش را جست. لاله خونین نیز واژگون شده و سر خود را فرو برده تا گون تازه  به دوران رسیده و سر بلند شده را نبیند و خارچشم او نباشد !  کبک تاراز هم بد می خواند - صدای زیر برف خوشایند نیست . زنده رود آوای غم سر میدهد و از جدایی ها شکایت می کند . کارون بی قرار در بند و اسارت ،بی حرکت و ایستا ـ در پشت حصار بلندی از آهن و سیمان خلیج فارس را فریاد می کند . بوی بدو زننده نفت با همه اسم و رسم و اعتبارش دشت را آلوده و بیمار کرده است .  ((خانه دوست کجاست؟ همه دشمن شده اند – نکند نام خدا نیست که حرمان شده است ! ))ما خود دشمن شده ایم . خودبا خویشتن دشمنیم . بی هویتی خود دشمنی است . از خود بیگانگی خود دشمنی است و بی تفاوتی وبی مهری و کینه ورزی خود دشمنی است . امروز خود فریبی ، خود بینی ، خود فروشی ،خودخواهی و خودزنی بزرگترین دشمن انسان هاست  امروز دشمنان کمین کرده اند. دیروز با پدران و مادران ما با گرز و شمشیر و تبر و تبرزین و تفنگ می جنگیدندو امروز با گفتمان و اینترنت و ماهواره و اتم و غیره. دیروز پناهگاه و سنگر و سپر ، شیار و گودال و صخره و سنگ بود و امروز جانپناه انسانها فقط بلوغ و ترقی علمی ،فرهنگی ،شخصیتی ، ملی و مذهبی است که می تواند آنها را از نیستی و نابودی و ذلت برهاند. امروز  تیر گزین رستم و گرز گاو سر اسفندیار و تدبیر زال و سیمرغ و چاه حیله شغاد ، به دیو سپید و سیاه  شیشه فریبنده توهم زا و کراک نابود کننده کرم زا و افکار پلید انحراف زا کارگر نخواهد بود ! و مسلم است که انرژی هسته ای نیز توان مقابله با این اهریمنان را نخواهد داشت ! بجز رشد و تعالی و ترقی و بلوغ انسانیت انسانها . مانند جن و بسم الله .جن به منزله دیو و بسم الله بهترین و کشنده ترین اسلحه برای نابودی دیو . امید این را دارم که با هم تباران و هم وطنان بزرگوارم بتوانیم طرحی نو برای هدایت و تمایل جوانان عزیز به فرهنگ غنی و پر بار بختیاری دراندازیم . می خواهیم جای جای تبارمانرا و حرف به حرف  آداب و رسوم و فرهنگمان را با کلامی آشناتر و گویا تر و باب میل همگان با کمک همه به چشم و گوش همه برسانیم.منتظر مقالات ،اشعار ، و پیشنهادات و انتقادات شما هستم .   تو ای هم وطنم ،استادم ، همتبارم ، ای مهریارم در این تازگی یارو همراهم  باش . تی به رهت ای مهنم  .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

پیروزی بختیاری در گرو اتحاد و همدلی

 

پیروزی بختیاری در گرو اتحاد و همدلی

در فصل بهارهنگامی که در روزهای بارانی رعد و برق اتفاق می افتد مردم عشایر و روستایی به دامنه و بلندای کوه هامی روند و به جستجوی قارچ می پردازند .بعضی معتقدند که قارچ ها با صدای آسمان قرنبه ( قرم تراق) از زمین بیرون میآیند . روزهای بارانی فصل بهار و طبیعت، وقت مناسبی است برای رشد و  برآمدن قارچ ها ی خوراکی و مفید و خوشمزه از دل زمین . برخی دیگر با بارش باران و غرش رعد و برق نوید آغاز زندگی خوب و راحت را امید وار می شوند و به سراغ کرفس و چویل ، لاله و شقایق بلوط و ... می روند . اما زود زمانی است که موقعیت بارانی و رعد وبرق سیاست، بر عکس، در فصل پاییز و زمستان صورت می گیرد . قارچ ها ی مفید و غیر مفید سمی و غیر سمی یکی پس از دیگری ، با اولین و  ضعیف ترین آسمان قرنبه از دل زمین سر بر می آورند و خود نمایی می کنند . کوچک وبزرگ ، سفید و سیاه ، چاق و لاغر. اما همه با چتری گنبدی و با ساقه ای  بلند یا کوتاه . و در کنارقارچ ها چویل و شقایق ، چنار و کنار ، بلوط و بنک و ...با وجود و سر بلند وبا ریشه و ایستا ، کوهساران را به خود فرا می خواند .به آنها نوید زندگی بهترو امید ماندن با شرف و عزت را می دهد .       

     با صدای لرزاننده ی رعد وبرق ، عرض اندام قارچ ها ،در پای دل سوختگان و قامت برافراشتگان بدیهی است، اما عقلانی است که مشاممان را به رایحه خوش چویل دعوت کنیم و خستگی تنمان را با اتکاء به بلوط تنومند رفع نماییم و در سایه دلپذیرش بیاساییم اما نه به قارچ.قارچ هم چاشنی بدی نیست ! ولی کامل و کافی هم نیست. باید از درختان تنومند و پر بار و سایه گستر حمایت کرد و برای تداوم رشد و حفظ و حراست محیط سرسبز زندگی نهال را بایدکاشت و آینده را ساخت. (( تا شقایق هست زندگی باید کرد ))

     هم تباران بختیاری، از ذکر تمثیل فوق عذر خواهی می کنم. زهر مار کشنده است و تریاک پاد زهر . درست است که جان انسان را نجات می دهد اما همیشه کار ساز نیست ، بلکه ویرانگر هم هست.

 سالیانی است که در شهرستان ها ی محل سکونت فرزندان بختیاری به خصوص اصفهان ،لنجان ، نجف آباد ، شاهین شهر ، چهار محال بختیاری ،ایذه ، مسجد سلیمان ، شوشتر و اهواز ،تعدد کاندیداها ی انتخاباتی شوراهای شهر و نمایندگی مجلس شورای اسلامی، بزرگترین ضربه و ناکامی را برای قوم بختیاری و افراد اصلح و شایسته بختیاری درصحنه سیاسی به دنبال داشته و دارد . وظیفه همه مردان و زنان متعهد و متعصب و تحصیلکرده و سیاستمداربختیاری است که عامه تبار خود را از این پراکندگی افکار و گسیختگی اتحاد بر حذر داشته و به همدلی ، همفکری ،پیوستگی و بهتر شناسی و شایسته سالاری فرا خوانند . امید این را داریم که انشاءاله ، با اتحاد و همدلی ، بدور از تفرقه و دودستگی ، بهترین ها را انتخاب کرده و کرسی های بیشتری را در مجلس به دست آوریم و نام و آوازه تبارمان را در عرصه سیاست دو چندان کنیم . به امید پیروزی در انتخابات پیش رو .             

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

(پست بالا از بکاپ و پشتیبان گیری که پیشتر از وبلاگ pebde.persianblog.ir «پبده و پبدنی و نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری در پرشین بلاگ» گرفته شده بود برداشت و در این وبلاگpebde.blogfa.com درج و پست شده است. شوربختانه وبلاگ pebde.persianblog.ir چندبار هک شد و هم اکنون نیز از دسترس خارج شده است)

 

 
  BLOGFA.COM