گذری بر پیشینه ی فرهنگی و تاریخی تبار کهن بختیاری
 

متل دونم متیزه

متل دونم، متیزه

در ادبیات گویشی بختیاری گاه برخی اشعار محلی که زاییده ذوق و احساس زنان و مردان با قریحه است، دستاویز فکر و طبع شوخ مزاج بعضی از مردم قرار می گیرد که شکل و محتوای معنایی آن را متزلزل و سست نموده و به انحراف می کشاند. طنز های هزل گونه، معمولاً توسط افراد شوخ طبع بیان و یا سراییده می شد و گاه از اشعار و ادبیات فولکوریک استفاده کرده و ضمن تغییراتی در آن به هزل و شوخی های زننده و ناپسند می کشاندند که جز ضربه به فرهنگ بومی و محلی حاصلی در بر نداشت.

در ساخت این گونه طنزها بیشتر از اشعار محلی استفاده می شد که با تغییراتی در متن و محتوای آن، در بین مردم عامی انتشار می دادند. این دسته از افراد که بیشتر از قشر فرودست جامعه بودند، به زعم و به پندار خود طنز پردازی کرده و به گویش یختیاری« تهمره» در می آوردند و مردم را می خنداندند و سرگرم می نمودند و غافل از این بودند که همین هزل و شوخی و طنزهای سرگرم کننده ادبیات پر بار و زیبای فولکلوریک و محلی قوم بختیاری را زیر سؤال برده و افراد غیر بختیاری نه از دیدگاه طنز و شوخی بلکه به عنوان هزل های زشت و ناپسند ادبیات محلی تصور کرده و به عنوان یک ضعف و در قالب شوخی و «جوک» به خودمان بر می گردانند.

این گونه طنز و شوخی های را هیچ فرد غیر بختیاری نمی سازد و از نظر شخصیتی و انسانی نیز به خود این اجازه را نمی دهد که به تباری اصیل و کهن از اقوام ایرانی اهانت کند بلکه برخی افراد خودی هستند که کلمات و اشارات و کنایه های محلی و قومی را در قالب شوخی های خارج از عرف خود بکار برده و در دنیای مجازی به این و آن ارسال می دارند.

بر همه فرهنگ مداران بختیاری است که اشعار محلی که دستخوش ذهن و فکر منحرف برخی افراد بی مسئولیت و بی درد قرار گرفته است را باز سازی و به جایگاه اصلی خود برگردانده شود و روشنگری گردد که بختیاری دارای فرهنگی پربار و ادبیاتی غنی و سالم است و هزل و شوخی را در جای خود به نام «تهمره» و ... در فرهنگ باستانی خویش دارد تا سرمایه های ملی- فرهنگی به قیمت سرگرمی و شوخی به حراج گذارده نشود.

شعر «متل دونم متیزه» از اشعار محلی بختیاری است. این سروده ی محلی در باره بافت وسیله ای زیبا به نام «تویزه» است. تویزه بیشتر به دست پیرزنان هنر آفرین بختیاری که از جایگاه والا و بالایی در بین کانون خانواده ها برخوردارند، بافته و مورد استفاده قرار می گرفت. این شعر محلی جهت تقدیر از هنر و جایگاه دوست داشتنی مادربزرگ(دالو) به وسیله شعرای گمنام ساخته و پرداخته شده است.

این سروده زیبا توسط افراد شوخ طبع به انحراف و هزل کشانده شد و در محاوره عوام با کلماتی زننده و ناپسند آمیخته گردید. شوربختانه برخی افراد هنوز به تکرار و انتشار آن در میان مردم و دنیای مجازی می پردازند.

این سروده را که جهت قدرشناسی و احترام همه مادران و شیرزنان سالخورده هنرمند بختیاری ساخته و پرداخته شده و بعدها در زبان هزل و پندار غلط واقع گردید را از واژگان ناپسند زدودم و چنین بازسازی و ویرایش کردم:


متل اِگوم بِگِر گوش

ای کس و کار با هوش

متل دونم، متیزه

دالو چیده تویزه

تَرکِس ز چوو اناره

قشنگ و باو کاره

تویزسه بردم بازار

فروهدمس به عطار

حنا و سذر و وسمه

یه گرسی هم ز سیرمه،

استیدم و بردم سیس

تا رنگ بونده ور میس

پلاس اَوید رنگی

بآینه زید بنگی

تُرنس آوی شَه و تیس

بُرگس قشنگ چی میس

قشنگ اَوید و بهتر

نشست به دل چی زیتر

دالو خشی حال مون

چاله تش مال مون

هر کی نداره دالو

نی روه هونه هالو

سزاری مهمون به کول کش

قوات مسلیمون بید و اداره کار اکرد. پیا مهمون درار و سرفه کش و در هونه وازی بید. هر کی ز مال اوید به مسلیمون، واسکه یه سری هم به هونه قوات بزنه؛ یه چاستی یا شومی و یا چن روزی اِمند. ز مزدس سیس نی مند و همس خرج مهمون دراریاس ابید ... «هر چه آسیو اِدرورد لوینه اِکپنید!»
هرسا یکی سون ناخوش بید؛ یا خرید داشت یا جر ملکی و پاسگاه و دادگاه داشت و ... جاسون منه هونه هو بید. تا اویدن واسکه سوار ماشینن لندوورس بکنه سون و بوره سون دواخونه و دُیدر و پاسگاه و بازار و ... «کا سرس بنه هم بید!»
گاتاوخت پیل هم کم ایوردن و اگدن: قوات بووم پیل وات نید! ... اسو بید که منه دلس اگد: « تیم کور دندم نرم؛ پیل هم وا بدم!» و دست اکرد به جیو به جاسون اداد و ... وختی هم که کار و باراسون انجم ابید و دیه اخواستن رون سی مال، واسکی بوره سون به گراژ و سوار ماشینسون بکنه و پیل کرایه سونه بده و واستا تا ماشین ووفته وا ره و یه دستی هم سیسون تکون بده و ... یه وخت هم که یه پاره سون ناخوش بیدن یا خسونه به ناخوشی ازیدن که دیه هیچی! واسکه کار و هونه زنده اینه ول بکنه و وا لندوور خوس بوره سون سی مال...
داس همس بس اگد: قواتم اویده به«سزاری مهمون به کول کش»! یه روز ز داس پرسیدم: دا ماهپاره! په سزاری مهمون به کول کش انکه چه؟
گد: ای دا! سزاری مهمون به کول کش هم یکی چی کر خوم قوات بید. هونس بال اَوِ رو بید و هر کی اوید به هونس سیر بس اداد اخرد ایر هونس دیر بید شو امند ایر هم نهنگ بید تا نصم دل شو امند اسو که اخواست روه، ز ور کُمِ پرس نترست تکون بخوره و اگد گداره بدل نیدم و ترسم او بورم و ... اسو بید که سزاری بدبخت مهمونه اکرد به کول و ز آو اناهدس زواله و اورگشت. دیه همه آموختس وابیدن بی. ارهدن به هونس و انشستن سر سرفس تا ترستن اخردن و شو که ابید سزاری هم که خوسم آمخته به کول کردن وابیده بی، مهمونه اکرد به کولس ز او انهادسون زواله... هم سزاری آمخته وابید بی به نون مفت دادن سرفه کشیدن سی مفت خرون و کول کردن و مفت خردن و مفت به کول روون و هم یه پاره ز مردم مفت چر و مفت خر بی عار به دست وندن به سرفه دیرون و ...

کارد اخوی، یا بال بازی؟

کارد اخوی، یا بال بازی؟
مردم کهن و با فرهنگ بختیاری،در دامن دشت و کوهساران و طبیعت زاده، بزرگ شده و می بالیدند. زندگی خوش و دلپذیر و راحت خود را از محیط زیستی می دانستند که برآورنده ی همه خواست های مادی و معنوی آنان بود. آموخته بودند که طبیعت را همچون جان و خان و مان و فرزند خود دوست بدارند و از آن پاسداری کنند.
آنها آموخته بودند که به اندازه و در حد مصرف تا جایی که به چرخه زندگی جانوران زیان و صدمه وارد نشده، از طبیعت و جانوران محیط زیست خود بهره برداری نمایند. این یک آموزه و دانش بومی بود. (گرچه اسلحه گرم و سرگرمی برخی انسان ها و به مرور زمان کار خود را کرد و نسل برخی جانوران را رو به انقراض کشاند!)
هم چنین پرندگان را در موسم تخمگذاری و لانه سازی صید نمی کردند و به فرزندان یاد می دادند که لانه ی(چال) پرندگان را ویران نکنند و یا تخم آنها را بر ندارند تا زاد و تکثیر به رویه عادی صورت گیرد...
کارد اخوی یا بال بازی یک آموزه ی فرهنگی، اقتصادی،انسانی و آینده نگرانه بود. به فرزندان خود آموخته بودند که اگر جوجه ای از لانه ی خود دور شد و یا به نحوی به دست آنها افتاد، رهایش کنند یا اگر جای لانه اش را می دانند به آنجا برگردانند. در صورتی گمان بردند که توان پرواز و یا برگشت به لانه را ندارد، با دو انگشت سبابه و شست، نوک آن را گرفته و در هوا آویزان نگه دارند و بگویند: کار اخوی یا بال بازی؟(کار می خواهی یا بال می زنی... ) اگر جوجه بال می زد آن را رها می کردند تا به طبیعت و محیط زیست خود برگردد و به جمع پرندگان برگردد و گرنه می توانستند سر جوجه را ببرند(بکنند) و مصرف کنند. این یک آموزه ی از چندین آموزه ی دیگر در باره قوانین نانوشته ی شکار در بختیاری بوده و هست که شوربختانه امروزه خیلی ها بدان توجه و نگرش ندارند.

ها وُ ها کُته!

... مو منه مال بیدم، به گوشم خرد که منی یکی بنگم اکنه! ز زیر بهون زیدم به در؛ یادگار ز منجا مال گد: مر گوشات نی اشنن یا زون منه دهونت نید که جواوه خونکاره بدی! گدم: یه بنگی به گوشم خرد اما نه قشنگ؛ پِنگ صدا اود بگوشم اما سیم آشکار نبید که وا خومه! ... رهدم چونتره مال و گدم: خونگار های های های های چا زم اخوی! کارام داشتی؟... گد: ای ها وُ ها کُته! ها... مر کری؟ مر ... ریمه ورگنیدم به یادگار و گدم: یادگار! ها کته انکه چه؟ یادگار گد: تو بنیهر خونکار چا زت اخو اُسو بیو بپرس تا سیت بگوم ...

آرمون

کاش منجا دشت گندم زار تو
هوشه چینی بیدمی، پاکار تو
آرمونم بیده تا وا ترنه هات
ای نهادن گردنم ور دار تو

چِراوَرکَن

دیدار، یکی ز صیادون و شکالون به نوم بختیاری بید. تیرس به خطا نی رهد. غلوه شکال اکرد. یه کرت رهد به شکال و ز تله ورست. گدن هزار و یک بس کِل گرهد و ورست و مرد. پیا خووی بید و مردم مال به عزاس نشستن .

سالاگشت مردنس، کریلس خواستن زمیناسونه بهر کنن؛ چار کر بیدن. یادگار، خونیار، خونکار و ساتیار. خسون به صلاح یک نرهدن. ناچار پیایل گپ مال اویدن به منجی کاری سون. داسون هم بید.

منجی کارون زمینانه به پنج جا بهر کردن؛ یه بهر سی دا و چار بهر هم سی کریل. مند یه تلیش بهر بال دره. گدن ای شکرته سوا بهرا سی بهر دالو داتون.

ساتیار که کر کوچیره بید غلوه نازلو دا بووس بید. تا گدن شکرته سی دالو دا، گد: په مو؟!

گدن یو سی دالو داته!

پشک وندن و بهر هر یکی سون نشون کردن. دووارته ساتیار گد: په شکرته؟!

گدن: دنگی! یو ز دالووه!...

بهر کردن وستن وا ره سی مال زنو ساتیار گد: اگوم په هیم شکرته هو...!؟

آبختیار که یکی ز منجی کارون بید غارنید به ساتیار و گد: شکرته و زهر مار! په تو چته هی «چرا ورگن» اکنی ری شکرته؟ یونه نهادیم ری بهر دالو و دیه دنگی نده!

...

بهر کردن و ساتیار هم بی دنگ آوید و رهدن سی مال و مو مندم هیم چرا ورگنی که آبختیار گد!

بیگِ سرِ بره خَوس...

بیگِ سرِ بره خَوس...

...میرزا سردار سه زینه داشت. زینه اولینه که استید، تا سه سال بچه دار نی بید. هر کی بس ارسید هی نُک و نیش بس ارهد و اگد: په سیچه بچه دار نی بووی؟ په مر اخوی سر بی اولاد روی؟ وجاقت اخوی کور بووه؟ و ...

چاره ناچار زینه دُیُمینه هم استید. دو شال گدشت یو هم بچه نه اورد؛ دیه هر کی بس ارسید، اگد: میرزا سردار ز خوته! خدا نیخو تو اولاد گیرت بیاهه! قسمتت هیم یو بید

که سر بی اولاد و وجاق کور ...

خُس بید و دو تا زینه بی اولاد و هشک و ریت و یه چاله سرد و هونه بی سرو صدا ز بچه و .. تا ادید بچه یل ز منه هونه ها ازیدن به در و وا دا و بوو اگدن و اهندستن غم دلس بیشتر ابید و زونی به بغل اگرهد و ... نه هر و گا چارن و بره زفت کن و فرمون بر داشت و نه همدرنگی سی دل خس و زنگلس...

یه روز دالو ماه زینو به میرزا سردار گد: میرزا بیو شاپسنده بستون. یو خه فقیر میرس مرده و بی کس و کاره، بیو یونه هم بستون و بگرس زیر بالت و بنشونس تی او دو تا زینت. گاشت خدا ری کرد بت یو بچه دار وابید!

میرزا گد: دالو همه اگون ز خومه و خومم باورم آویده؛ یو خه ز او میرس بچه نداره مو هم بیارم و بدبخت ترس بکنم؟

دالو ماه زینو گد: خدانه چه دیدی که ز هیم یو اولاد گیرت بیاهه! تو چا حرفا مردم اخوی؟ مر ایما وا به حرف مردم زنده ای بکنیم؟ و ... گد و گد و گد تا دل میرزانه به دست اورد و شاپسند هم اوید زینه سیُمی میرزا سردار...

نه ماه و نه روز و نه ساعت و ... گدشت و بچه نوری شاپسند که یه دهدر بید زمار آوید. نومسه ناهادن ماپسند. ماپسند هنی ز شیر نه بهرست بی که شاپسند دووارته بچه به اشکم اوید. بهد نه ماه و ... شاپسند بار ناهاد و یه کر و یه دهدر جملو به دنیا اورد. بشنو ز او دو تا زینه که وختی خدا اخو سی بندس، سیهونون هم خواست؛ وا یک بچه به اشکم آویدن و یه ماه دیندا نیا یک بچه یل سون زمار آویدن. هونه میرزا سردار پر اوید ز بچه. به همو نشون که بهد چار چنج سال میرزا آوید صجاو هش کر و شیش دهدر!

شاپسند خس تک سه دهدر و چار کر داشت. ته تغاریس یه دهدر بید که نومسه ناهادن

پریناز. میرزا غلوه اخواستس! بسکه پریناز دهدر شیرین و فغر بید! همس منه بغل بووس بید و سیس شیرین زوونی اکرد و ...

یه روز کر زینه دُیُمی رهد نشست ری پاها بووس. یه هو پریناز فکست منه سر کر و نشست بن نا بوو! دا کر به غیز اود و چلسه گرهد و اوردس به لم و گد: بیو رو تی دات! بیگ سر بره خوس اویدیه؟ ...یه دم هم بیثل کریل بیان تی بووسون! همه دم هی افکی منه بغلس که انکه چه؟ میرزا مر یونون بچه یلت نیدن؟ سیچه هی هیم دهدر فغر هونه ابینی و کریلت که وجاقته روشن اکنن نی بینیسون؟ و ...

مو بس گدم: په بیگ سر بره خوس انکه چه؟

گد: بره، جور کر بی صر و صدا و آرُم و ... و یه پاره درگل هم جور پریناز زوون دار و خو شیری کن و ... هدن. گاتاوخت نیدی منه چیته تا بره اخوسه، بیگ اره ریس اخوسه؟ پریناز هم جور همو بیگ هونه که وید ری کرم منه بغل بووس نشست و ...

کُهمیر kohmir

«بَردِلا» تی چاربون بید. هندا پسین خَو گرهدس. به «بارون» کر گووس گد: بارون! سرم درد اکنه! ویرت به چاربون بووه نرن منه غله ها تا یه غا تیامه گرم بکنم! نگری به بازی و و فغری؟ تیته ز چاربون نگری تا ...

بردلا پا یه برد خَو بردس و بارون هم دوون پا تاتس رهد به هف دل خَو! چاربون هم رهسستن منه شکرته کا قوات و غله سه خردن و سُم کو کردن. ز مال زوالی هور رهد سی قوات که چاربون غلته خردن و ...

قوات به غیر کش خُسه رسون و چاربونه ز منه غله کرد به در. قال و قیل قوات بارونه ز خَُو بیار کرد اما بردلا لنگ هم نه جمنید و بیار نوابید. کا قوات بردلانه نید اما بارونه دید و ناهاد ز دینس. قوات به دَو و بارون به جسته!چن جا بارون ز ترس هی منه کلورا تُر و گلو خرد و ورستاد. قوات سالخرده به بارون جغله نرسید. هیم جور که قوات ز دینس ادونید و بس نی رسید، ز سر غیز هی الا نرفینس اکرد: ای کُهمیر زنات! کُهمیر نهلاتی! کهمیر بت به شونا! کهمیر تنگ چلت زنا! کهمیر زیده... همس کهمیر منه زونس بید و ...

بارون سر بی کله و پا پتی و لاش پر کلور و هار رسی به مال. تا رسید هی اغارنید. داس گد چته؟ بارون گد: قوات ناهاد ز دینم! داس گد سیچه؟ بارون گد: چاربون رهدن منه غلس و ...

داس گد: دایه سیچه هشتی چاربون رون منه غلس؟ په تاتت بردلا کجنه؟ گد: خو بردس و ...زید به غارنیدن و زیر چلسه گرهد...

داس گد: مر قوات زیدته؟ بارون گد: نه دا! نزیدم اما الانرفین بم کرد و گد کهمیر زنا تنگ چلت؛ چونون گد تا کهمیر زیده زیر چلم و دردم اکنه! ای دا دردم اکنه و ...

مو بس گدم: بارون کهمیر یه ناخوشیه! نترس! خشخاری خه نیاهه سی تو! کهمیر... یه هو داس گد: ستین تو دیه نی خو سیمون زون درازی بکنی! قتلته بکن ز هیم چو!

دا بارون اوید جووسه زید وارُه و زیر چلسه نیشت. دید سُهره و چند یه نُک سیزن هم زهمه. لا تگله ها درز جووس نیشت دید یه «هار سه کت» بید که هی اره به لاشس...

هندست و گد: هی بارون کهمیر هیم هار سه کت هونه! دروردس و بارون آرُم گرهد.

اسو دا بارون گد: دا! قدیما به سرِ صیاد و سرِ شکالون، اگدن کهمیر. کهمیر انکه میر کُه، سردیار کُه، شاه کُه ...

اسو بید که مو هم آمخته وابیدم و فهمستم کهمیر ناخوشی نید و ...

آیین الفه در بختیاری

ختیاری ها در آخرین پنج شنبه ی(شب جمعه) هر سال برای مردگان خود حلوا می پزند و در نان مخصوص و به شکلی خاص و مرتب می گذارند و بین همسایگان و نزدیکان تقسیم می کنند و باور دارند که مردگان در سال نو و با آمدن نوروز،

چشم به راه بستگان خود هستند تا بر مزار آنان بیایند و برایشان خوراکی بیاورند. به باور مردم مردگان شیرینی را بیشتر دوست می دارند و بنابراین شیرینی خرما(حلوا) درست می کنند و بین مردم پخش می نمایند.

الفه آیین و سنت کهنی است که از دیرباز و از زمانی که دین مردم ایران زردشت بود در میان آنان مرسوم شده است. زردشتیان ابتدا مردگان خود را بر بالای کوه های بلند و غیر قابل دسترس حیوانات قرار می دادند تا گوشت بدن آنها به وسیله پرندگان خورده شود و سپس استخوان ها در گورخانه های محصور قرار داده می شد. مردم هر سال با فرا رسیدن نوروز به گورخانه ها می رفتند و از مردگان خود دیدار می کردند و بنا به باور خود، انواع خوراکی و شیرینی می بردند و در کنار آنها قرار می دادند. آنان بر این باور بودند که مردگان در پایان هر سال و با آمدن نوروز چشم به راه بستگان خود هستند و شیرینی و خوراک از آنها طلب می کنند. این آیین کهن را به نام نوروزی یا جشن کوچک و ... می نامیدند.

این آیین کهن با آمدن اسلام به ایران و مسلمان شدن مردم و شیوه خاکسپاری بر اساس دستورات اسلام، تغییر جزئی دید و بجای رفتن به گورخانه بر سر مزار مردگان رفتند و حلوا و خوراکی را بین مردم تقسیم نمودند؛ کاری که امروزه در میان مردم بختیاری و بیشتر جاهای کشور ایران مردم انجام می دهند.

مواد حلوا در بختیاری از خرما، آرد، روغن حیوانی، شیر و مواد خوشبو و طعم دهنده مانند هل و میخک و غیره تشکیل می شود.

نان حلوای الفه در بین مردم بختیاری به دو صورت پخت می شود. برخی طوایف از نان لفه و بعضی از نان فتیر(تیری) تکی برای حلوای آخر سال(الفه) استفاده می کنند.

نان لفه نانی است که کمی تخمیر شده و از نان تیری ضخیم تراست. نان لفه تقریباً شبیه نان لواش است. این نان به صورت تکی و بر روی تاوه پخت می شود. لف در گویش بختیاری به معنای تک و تا و یکی از دو تای یک جفت می باشد و به صورت تکی پخته می شود.

نان پتیر(فتیر) یا تیری نانی است که بدون تخمیر شدن و ورآمدن(برآمدن) پخت می شود. مردم بختیاری به نان فتیر تیری هم می گویند زیرا زنان چانه(گلوله) خمیر را با چوبی باریک و بلندی به نام تیر پهن و بر روی تاوه قرار می دهند. معمولاً نان تیری بر روی تاوه و بر و بر روی هم و به صورت چند نانی و چند لایه ای پخته می شود. نان فتیر بدین صورت پخت می شود که زنان هنرمند و با سلیقه بختیاری خمیر پهن شده اولی را که بر روی تاوه قرار داده اند به حال خود می گذارند تا پخته شود و سپس خمیرهای پهن شده توسط تیر چوبی را بر وری نان روی تاوه قرار می دهند و دو برگه نان را با هم بر روی تاوه بر می گردانند تا خمیر تازه بر روی تاوه قرار بگیرد و پخته شود. به همین ترتیب لایه های دیگر بر روی هم قرار داده می می شوند و به نوبت بر گردانده می شوند تا پخته و آماده شوند. پس از انباشتگی لایه هایی از نان تیری، پنج تایی یا ده تایی از روی تاوه بر می دارند و دو تا می زنند تا به صورت یک مثلث در آید و به آن «چپه» می گویند.

زنان هنرمند و کدبانوی بختیاری برای این که نان تیری در هنگام جدا کردن پاره و یا نامرتب از نظر شکل در نیایند، برای حلوای الفه به صورت تکی آن را می پزند؛ یعنی هر ورقه نان تیری با پخته شدن از روی تاوه برداشته می شود و نان دیگر بر روی تاوه قرارداده می گیرد. به نان پتیر تک پخت، نان تا نیز می گویند. نان حلوای الفه یکی یا دو تایی انتخاب و گلوله ی حلوا در وسط آن قرار داده می شود و دو تا می خورد و به صورت یک چپه کوچک در می آید و بین مردم تقسیم می شود. هنوز در ورستاها و عشایر بختیاری نان لفه و تیری می پزند و حلوای الفه را درون آن می پیچند و بین بستگان و همسایگان پخش و توزیع می کنند.

امروزه شاید تهیه و یا پخت نان تیری یا لفه برای مردم شهرنشین بختیاری مقدور نباشد اما مواد اصلی آن یعنی خرما و روغن حیوانی را بکار می برند و هر گز از روغن های نباتی و شکر به جای خرما استفاده نمی کنند و بر این باورند که حلوای پخته شده با روغن های نباتی و صنعتی و شکر به دست مردگان نخواهد رسید و بهره ای از آن گرفته نخواهد شد. روان همه ی رفتگان شاد.

به کول خوم، به هور خوم، هیوه برم سی گور خوم...

به کول خوم، به هور خوم، هیوه برم سی گور خوم...

... چاتی، چارزونی نشست بی بال چاله و تی دهد بی به تش و هی لشکا باریک هیوه و چلوله هانه اشکناد و اوند منه تش و خُساخُس هی اگد: به کول خُم، به هور خم، هیوه برم سی گور خم...

نشستم ری به ریس. چونون رهد منه فرگ و منه خُس که مُنه نید؛ ایر دید به ری خس نه اَورد. بس سلام کردم. جواومه نداد و هی اگد به کول خم به هور ...

تا خواست زنو هیوه ونه منه تش، دستسه گرهدم و گدم: واتونم چاتی! چته؟ مر لیوه وابیدیه که هی ختاخُت اگوی و ...؟!

هیچی! چمه! چمچارمه!... وُ هم زنو گد به کول خوم، به هور خوم، هیوه برم به گور خوم!

گئم: انکه چه؟ هی اگوی به کول خوم به ...؟

چاتی گد: هی ستین! آویدمه گیادی(گواهی، گواهی دهنده) دزون! او ادزه و مو وا گُنَهسه پاک کنم و ... پریر، غارتی دست نپاک، گا شیمبارینه دزید و کردس به لَوَر بالا مال. مو هم دیدمس. تا فهمست که دیدمسه، اسو گانه ز منه او لور جابجا کرد بردس به یه جا دیه.

یکی باریک آوید و رهد و گیادی داد به شیمباری که گاته غارتی برد و چاتی هم دیدسه...

غارتی تا فهمست که گیادی دادنه وید تی مو و گد: چاتی دردت منه تیشنیم آبرومه نبری! تو نگو! بیل سرو صداس بخوسه؛ تا اَو ز آسیو جر که وست، اروم و گاسه ایارم و ادمس! مو هم تا شیمباری اوید تیم و پرس کرد، گدم مو نیدم و ...

ایسوو یه ماه گدشته و غارتی هم گانه نه اورد و تا بس اگوم، اگو گا چه؟ چی چه؟ و ...

هلا وا هی خومه سرزنشت بکنم و بگوم که راستی به راستی که به کول خوم، به هور خوم، هیوه برم سی گور خوم...

یه چپه نون پتیر

یه چپه نون پتیر

یه پیاز، یه غا پنیر

یه پیاله پر دوو

کمه و یه تو ز شیر

دلم ای خواست که دام

به گلینس بنه سیم

به تم پاک تیاس

بخورم تا که مو سی

نخرده، لیره گرمی...

... باد ز لیک بردا لیر، جور دم کارد به لاش آدم اخرد و سوزس منه مزگ استخون انشست. دندونام سر یک نی واستادن و لاشم رکمون ازید. صدا به یک خردن دندونام جور صدا خردن تدرگ باهاری به پشت دیگی که منه غاش دم ریس کردن بید. دک و لرس لاشم هم جور بهیگ بازندوکم کرد بی که تالس به دست خوم نبید و ... لیر تاریک و سرد بید. منس رچ زیدم.

دالو ماهپاره تا دید که رکمون ازنم و ... چمته منه چالنه تیفکنید و چن تا چلوله ناهاد ریس و هف کرد بس تا تشس گهرست و دیندا هم هیوه ناهاد ریسون و به بال جووس لا زید بس. تش یه هو بلاز اوید. لیر روشن اوید و گرم و کم کم رکمون مو هم تموم وابید و ...

لاشم که گرم وابید، گسنه ای اوید واپیش و اشکمم وست به غرو غور و ... خیلی پیت اوردم و ریم نی بید که بگوم گسنمه...

دالو ماهپاره نیشت بم گد: ستین چته؟ هی جابجا ابووی و منی اخوی یه چی بگوی و نیگوی و ... خا بگو چته؟

سرمه وندم وازیر و خواستم بگوم که خُس گد: ستین! ز قدیم گدنه که نخرده لیر گرمی! ار یه لیر گرمی چی یو داشته بووی بهدر ز نخردنه و گسنه ایه! گسنته؟ یه دم خوته وادار تا یه نون هف تنگری سیت ایارم تا نوش منه جونت بکنی...

اَو وست به دُهونم که هلا نون هف تنگری اخورم و ...

بی تو، مو چی اور بی بارم ستین

بی تو، مو چی اور بی بارم ستین
بی تو، مو تاریک شوگارم ستین

مندمه، ار تو نیاهی مال دل
بی تو پا اِشکسته، بیمارم ستین

اسپاردمه بت دار و ندارامه، که ویرکار دلم بوی

اسپاردمه بت دار و ندارامه، که ویرکار دلم بوی

فشنادمه ای قاصد بی پامه، که ویرکار دلم بوی

وا هین و اَوا دل بنوشتم منه بلگا به اَشاره
دردامه نهادم منه ای نامه، که ویرکار دلم بوی

پیجنیدمه ور تنگ دلم بنگ و ز هیجار و ز امداد
تی ون که تیات آمه و هم بامه، که ویرکار دلم بوی

ای خورم هف دِر به دور چاله دام

ای خورم هف دِر به دور چاله دام
بَرد شَهسه ای نشونم ری دو پام

ای زنم هاکشتراسه هی به زون
ای کشم اِز کُچُکِس، سیرمه تیام

به مِنجا تَنگه اَر دیدی، بِکَن می

به مِنجا تَنگه اَر دیدی، بِکَن می

به لیرم هر چه ای بینی، بُوَر چی

به دنیا تَک، دلی دارم گِرِفگار

که اینُم جات و پاتَم وُر دل و تی

تو زواله مو زی واله، میونمون رو...

تو زواله مو زی واله، میونمون رو...

... ز بالا مال صدا نی شیت وریستاد که مُقُمِ یار گلمی نه ازید. آگودرز ز جونباز پرسید: اگوم یو کینه چینون نی شیت قشنگ ازنه؟ بنه چندی خیفم یار گلمی نه ازنه! جونباز گد: یو کرمه؛مندنی نوکرته...
... وا یک ز گله و کشت و کار و .. اگدن که آگودرز ریسه جرنید jarnidd به مال و گد: جونباز! هیم دهدرو کینه وریست به دست زمال زید به در؟ جونباز گد: آگودرز په پری ناز نی اشنی؟گمونم اخو بروه سی هیوه. آگودرز گد: ایشنمس؛...
پری ناز تا زمال دیر اوید زید زیر خوندن و مندنی هم ز مله ری به ری هف کرد به نی شیتس اما مُقُمسه اورد منه بلال و پری ناز اخوند: تو زواله مو زیواله، میونمون رو – یه کلکی راست بکن، جا هردومون بو...
آگودرز گد: جونباز ابینی مندنی و پری ناز چنده قشنگ وا یک ازنن و اخونن؟ جونباز سرسه وند وازیر بهد یه دمی گد: اگودرز هیم هلا دیدمسون؛ ار زیتر افهمستم نی هشتم به ایچو برسه! ورستاد بنگ کرس بکنه و چی بس بگو که آگودرز نشوندس و بس گد: تا هلا تیاته بستی بی! مو زیتر خوندنسونه اشنیدم که ای بچه یل دلاسون وایکهو یکی دیه نه اخون؛ نه ماله به یک بریز و نه اَوِ (آبِ) ری ِ بچه یله! به جا یو صوه خوت و زینت یه بلکه و یه کله قندی برین به هونه بوو پری ناز و بله سه بستونین تا دینداتر بیایم و پاگیریسه بگریم و ای بچه یله به یک برسونیم؛ وره رو به فرگ کار صووت بو!

شولار نداری یو کلهت[2]...)

شولار نداری یو کلهت[2]...)

یه سرگذشتی ز گرده واری سال نو مردم بختیاری به نیاتر[3]به ویرم هد که اخوم سیتون بگوم. ای سرگذشت منه زون مردم وست و زون به زون گشت تا به امروز که به جا سی یه پاره آدمیل بکار اروه. بیشتر به شوخی ایاهه تا راست؛ ز گپون که پرسیدم گدن راستِ

(دنباله در ادامه مطلب)

-گردآوری، تهیه، خرید.[1]

-کلاهت،کلاه تو[2]

- پیشتر[3]

راسته. راست یا شوخی، خوندنس ایرزه.[1]

نیاتر، مردم بختیاری سی سال نو ارهدن به گُتَند[2] و شوشتر و دسبیل[3] و سی هونه واده ها سون گرده واری اکردن. بازار گرمسیری مردم بختیاری بیشتر شوشتر و گتند و دسبیل بید که ای دیندا مسلیمون و لالی هم با اویدن شرکت نفت، بازار بده بستون مردم وابید.

مردم سی یو که تریده بسون نزنه، وایک یه غافله اوندن واره و ارهدن. مرداس هم وا غافله رهد به بازار گتند تا گرده واری سال نو نه سی زینه و بچه یلس بکنه. منه بازار چیایی که درواست[4] داشت خرید کرد؛ منه ویرس بید که وا سیزن، دشکه[5]، بلکه[6]، هُرما، ارده، سیلون و فت و کت و ... وا بستونه. سی زینه و بچه یل هم هی یکی یکی ایوردسون به ویر و استید سیسیون. سی زینه، درگل و کر گپه رخت و پخت و پوزار[7] و ... استید تا به کر کوچیرس که دید دیه نه پیلی سیس منده و نه روغن و کشک و ... که وا خُس اورد بی، بفروشه؛ وا ته تو پیلس تهنا ترست یه کُلَه سی کر کوچیره بستونه و دیه هیچی!

تا پیا اوید به مال چیایی که سی زینه و بچه یل استید بی، بسون داد و کلهی هم که سی کر کوچیره استید بی نهاد به سرس و نازس کرد که زس نپرسه په کونی رختام[8]!

کر کوچیره که دید همه هونه واده سون ز سر تا پا نو آویدنه اما هو تهنا یه کله سیس اورده، ری کرد به بووس و گد: بوو په تهنا هیم کله هونه سی مو استیدی؟ موشولار ندارم، مر نیبینی که تلیش تلیش[9] آویده؟ په چه وا پام بکنم؟ لنگام به درن[10] و ریم نی وراهه[11] منه مال بگردم. جووه ندارم، پوزارندارم، پوزارام دهرستنه و ...

بووس که ادونست حرف کرس راسته و نترسته رخت سیس بستونه ریسه بوسید و هی ناز کرد بس و وا یه آرنگی سیس خوند: شولار نداری؟ یو کُلَهت؛ جووه نداری؟ یو کلهت؛ پوزار نداری؟ یو کلهت؛ ...

کر کوچیره مند خس و یه کله منه سی سال نو؛ چاره نداشت، ز ناچاری دلسه خَش کرد به یه کله که نو بید و منه سال نو نهادس بی به سرس ...

ایر دلسه به کله نو هم خوش نیکرد، چه ترست[12] بکنه!

- ارزش دارد، ارزیدن.[1]

- گتوند[2]

-دزفول[3]

- نیاز[4]

- نخ،تار، نخ دوزندگی[5]

- یونه سیتون نیگوم تا بپرسین و یه کمی هم خوتون جست و جور بکنین...![6]

- پاافزار، کفش[7]

- پس کو لباس هایم[8]

تکه تکه،پاره پاره-[9]

- پاهایم لخت است، پاهایم بیرون است[10]

- خجالت می کشم، رویم نمی شود(روم نمیشه)[11]

- می توانست[12]

سیزده بدرم، به تو، نه جامه

سیزده بدرم، به تو، نه جامه

سوزی ِ دلت هی به نیامه

کی گد که تیا تو سور و شیمن

هر جا اروم تیا تو وامه

جنگ گویل و منجی کاری ددویل

جنگ وست؛جنگ سر یه دپن زمین بید. هو اگد تو یه گُم بیشتر گرهدی و یو اگد نه! ...

بنگ تفنگ بید که گوشنه کر اکرد و شلک تیر و برد بید که به لاش و سر پیایل جنگ کن ابارست. جنگ کنون یا منه سنگر بیدن و یا نمد به دست خوسه ری به ری ور برد و گرز دِرِست اواداشت. گل و برد ز ور هین گوو زنی سُهر اوید بی و تُر هین منه ری و گردن و لاش پیایل ز کوو زنی و گوو کشی اگد! کیک و چر زنگل دو طرف، پیایله ز جنگ نه وارند!منجی کاری پیایل ای طایفه و او طافه هم کاری نکرد و چن تاسون هم منجا جنگ زهمی و هیرد و تلو سون کرد و ز جر و جنگ گوو کشی دیر کرد. دو طرف به هیشکی گوش نی کردن. هیکشی سی دستگرونی و منجاکاری نمند و جنگ گوو کشی داغ اوید و ...

بی آستاره تا دید که منجی کارون کاری ز دستسون نیاهه، لچک و مینانه ز سر کند و وند به گردن و ترنه هانه شیونید منه ری و چُلنید منجا میدون جنگ و رهد منه بارون تیر و برد...

پیایل وا دیدن بی آستاره یه هو دست ز وندن تیر و برد و ز شوندن گرز کشیدن و جنگ دست کشیدن و جنگ خوسید و پیایل ز گوو زیدن و گوو کشی وارستن...

جراحی در بختیاری به شیوه ی قدیم

جراحی بختیاری و تگله(بخیه) زیدن وا[1] تال[2] دین[3] اسب
... مالخدا[44] پیا خووی بید و ز خووی هیچی کم نداشت؛ هم ز گفت و لفت و هم ز کد و بالا، پیایی بید به تموم مهنا بختیاری. منه ری[5] پهن و مِردونس تهنا جا یه زهم[6] باریکی ز گوشه لو[7] تا دین ایلوارس[8] تیانه[9] به خوس ادُهد[10]... گاشد[11] که ز تُر تی[12] مو و هونون[13] که وابام[14] بیدن فهمست[15] که خوس سر تاله[16] واز کرد و گد:

گویل بختیاری! ادونین[17] که نیاترون[18] چی دون[19] مون غلوه[20] بیدن و منه و هر کاری ز مردم ایل کار گُش[21] بیدن و کارا دشخواره[22] هم خسون[23] انجم ادادن[24] و ...
زهم ِ منه ریمه ابینین؟ یو جا لغه[25] اسبه! یه اسب هار و تور[266] داشتیم که سرکش بید و تهنا بووم اترست[27] وادارس[28] و سوارس وابووه؛اسمس خرسان بید. کوچیر که بیدم، یه کرت[29] ز پشت سرس رد وابیدم به لغه زید منه ریم. ز گوشه لو تا دین ایلوارمه تیلیشنید... [30]
اوسو[31] نه حکیم[32] بید و نه تال تگله[333] که چی امروز تگلس بزنن؛ بووم ز دین اسب خرسان چن تا تال کند و کرد به سیزن[34] و زهم لومه دُهد[35]؛ ز دین ایلوارم تا گوشه لومه تگله زید که منستی تگله ها دست یه حکیم جراحه! ... جاسه[36] ابینین که منده اما بووم[37] ز یه حکیم جراح هم بهدر[38] دهدس[39] و بهد چن ماه هم خوو آوید...

اخوم بگوم که: درواستی[40] و لابدی و سختی آدمه به یه پاره کارا اواداره که همو کار سرتال خیر ابووه؛ اما خداییس مردم بختیاری، هم نوآور بیدن و هم خوش فرگ؛ یونه که ایما به نیایل مون سربلندیم و بسون افتخار اکنیم...


[1] - با

[2] - تار، نخ

[3] - دم

[4] - خدای مال، صاحب خانه،

[5] -چهره، صورت

[6] - زخم

[7] - لب

[8] - تا انتهای آرواره اش

[9] - چشم ها را

[10] - به خودش می دوخت

[11] - گاه شاید، شاید

[12] - از مسیر دید، از جهت نگاه کردن

[13] - آنها

[14] - همراهم

[15] - فهمید

[16] - سر نخ، سر حرف

[17] - می دانید

[18] - گذشتگان

[19] - دانا

[20] - بسیار، زیاد

[21] - کارگشا

[22] - کارهای دشوار را

[23] - خودشان

[24] - انجام می دادند

[25] - لگد

[26] - چموش، سرکش

[27] - می توانست

[28] - نگهش بدارد

[29] - یکبار

[30] - پاره کرد، شکافت، شکافته کرد

[31] - آنگاه، آنوقت

[32] - پزشک

[33] - نه نخ بخیه

[34] - سوزن

[35] - دوخت

[36] - جایش را

[37] - پدرم

[38] - بهتر

[39] - دوختش

[40] - نیاز

دل در گروستی و دو دیده به در است

دل در گروستی و دو دیده به در است

عشقت به برستی و خیالت به سر است

بر یال افق مانده نگاهم به امید

هر گاه و گهی،در ره تو این نظر است

ایران ما

خاک ایران، مادر من با شماست

چشم دل با خشت جانش آشناست

دست بیگانه به سویش گر رود

بر سرش آن ضربت شمشیر ماست

کینو

کینو

در سرا شیبی کینو ، به تن صخره سخت

به رخ برف سپیدی که دلش یخ بسته

رد پاهای زیادی است بدون کالک

خط سرخی است بجا مانده ز بالی خسته

بر سر گردنه غیرت کهسار صفا

در گذر گاه بلا دیده ز بیداد زمان

سنگ چینی است به پا مانده ز غیرتمندان

یادگاری است به جا مانده از آن تیر و کمان

بهیگ بخت

کُه و مازه، همه بی دار منده
همه جا بی گل و گلزار منده

سر اسپید زرده، وُر بلندی
بهیگ بخت تی ره یار منده

ز دشت لاله تا گود چغاخور
یه صحرایی ز برد و هار منده

ز کوه آسماری تا به لالی
چهِ بی نفت و هُشک و غار منده

به جا توفون کارون، رود زنده
گلالی پر زچال مار منده

ز ایذه تا شط شیمبار و بازفت
همس دنگ و کلوم پار منده

ز ضرب شست یارم، بخت بیدار
یه زهم کهنه ور قاجار منده

ز مشروطه، ز فتح شهر تهرون
قلم وُر دست دشمن خوار منده

به جا سردار اسعد، شیر دورون
که تهنا نوم او ستار منده

تفنگ صد درم خرج علیداد
به جاس، چو خلکی ور دار منده

ز تاراز بلندم، تا کُهِ رنگ
سروو مردن کهسار منده

به جا اسب یراق پوش هزاری
یه بور بی جُل و اوسار منده

به جا کل زیدنه دُرگل منه کُه
چر و چرنیدن و هیجار منده

به جا آواز شوخی، ساز میلس
نوار کیچه و بازار منده

به جا بیت اوُل خان، آعلیمرد
به ساز میشکالون عار منده

به جا پژمان و داراو و کرونی
شعار خونی چی تهنا زار منده

از پوده تا پبده

از پوده تا پبده

به نام یزدان پاک

به نام خدایی که دل داده ام ز دلدادگی ره بدو برده ام

( پوده تا پبده)

مقدمه

هر گاه برای انجام کارهای اداری ، ثبت نام و یا تکمیل پرسشنامه و غیره به اداره یا سازمانی مراجعه میکردم ، مسئول و یا متصدی امر ، در خواندن و یا ثبت پسوند خانوادگی ام دچار مشکل می شد و نمی توانست آن را قرائت یا ثبت کند . مکث میکرد و زیر لب کلمه را هجی و زمزمه میکرد . برایش نا آشنا و نا مانوس بود . کلمه ناشناخته برای خیلی از این متصدیان ادارات شاید جالب هم بود . معلوم بود که به چند صورت تلفظ میکردند تا بلکه به کلمه ای آشنا بر خورد کنند . بعضی با نگاه و لحن طلبکارانه و برخی نیز از سر کنجکاوی و مودبانه از پسوند نام خانوادگی ام جویا می شدند . بنده که برایم عادت شده بود و این آمادگی را همیشه برای پاسخ دادن و هجی کردن پسوند فامیلی ام داشتم سریع و صریح می گفتم ( پ –ب - د – ن – ی ) و کلمه را ادا میکردم ، پبدنی . و جالب بود که اکثرا سوال میکردند که : پبدنی نام مکان و محلی است ؟ اسم شخصی است ؟ نام مکانی است ؟ کجاست؟ و ...
مثل همیشه آماده و از خدا خواسته ، که دو باره فرصتی پیش آمده تا نام و خصوصیات طایفه ام را به عده بیشتری بشناسانم با شوق و میل فراوان تو ضیح میدادم : پبده نام منطقه ای است که در خوزستان و در 25 کیلومتری شهرلالی از توابع شهرستان مسجدسلیمان ... و طایفه و فامیل ما که در این منطقه سکونت داشتند ، منسوب به پبده شده و پسوند پبدنی در شناسنامه افراد طایفه ثبت وطایفه ما در قوم بختیاری به پبدنی معروف و مشهور گردید . جالبتر اینکه بیشتر مواقع همین کلمه پبدنی در سرعت انجام کارم در آن اداره موثر واقع می شد و به خوبی و راحتی و سریع به انجام میرسید . گذشته از این مسائل ، متاسفانه افرادی در فامیل هستند که حتی نمی دانند پبده کجاست و در چه محیط جغرافیایی از کشور ایران و سرزمین بختیاری قرار دارد . از موقعیت جغرافیایی و تاریخی آن بی خبرند! به جرات می توان گفت که بیش از 80 در صد افراد زیر50 سال طایفه پبدنی از موقعیت کلی پبده بی اطلاع اند و حتی منطقه پبده را از نزدیک ندیده و نمی شناسند !
به همین جهت تصمیم گرفتم حتی الامکان و در حد و توان خود ، در مورد هویت نام و جایگاه طایفه ام مطالبی جمع آوری ، و جهت استفاده و آگاهی در اختیار جوانان و هم طایفه ای های پبدنی و عزیزان طوایف بزرگوارو همتباربختیاری ام و همچنین سروران غیر بختیاری که مشتاق در شناخت فرهنگ ، جایگاه ،نژاد ،شیوه زندگی و قدمت طوایف بختیاری هستند ، قرار داده و بیشتر و بهتر با چگونگی پیدایش نام پبده و سکونت مردم پبدنی درپبده و دیگر جاهای بختیاری آشنا نمایم . نهایت سعی و تلاش شده ، تا از اسناد و منابع موثق و معتبر وافراد آگاه و سر شناس طایفه پبدنی در جمع آوری اطلاعات استفاده گردد تا این نوشته با کمبود و اشکالات کمتری در اختیار علاقه مندان قرار گیرد . در وجه تسمیه پبدنی به اسناد ملکی 204 ساله و به جا مانده از پیشینیان استناد گردیده و پیرامون نام های ثبت شده در این مدارک قدیمی ، نام پبده و پبدنی ، منتج به نتیجه گردیده است . اسناد پیر با دو قرن و اندی قدمت و عمر ، حرف از گذشتگانمان را در دل دارند و با زبان بی زبانی با ما سخن می گویند . این نوشته به ما می گویند که زادگاه پدرانمان دیروز پوده نام داشت وامروز پبده . وجود آثار و یا اسناد دیگر با ادله منطقی و مستدل که دال بر واقعیت امر باشد ، ناقض این نوشته خواهد بود و با اشتیاق و با میل وافر خواهم پذیرفت وجهت اعتلا و احیاء هویت فرهنگ و اجتماعی غنی بختیاری و طوایف آن ، در اصلاح و تکمیل نوشته خودم به کار خواهم گرفت . همتباران بزرگوار و محترم پبدنی و بختیاری و دیگر اساتید ارجمند ، نقصان و اشکالات را به دیده اغماض ننگرند . درارشاد و رهنمون استادانه خود در رفع اشکال واصلاح آن به فرهنگی باستانی و غنی لطف و عنایت داشته و صراحتا امر به اصلاح و تغییر دهند تا بتوانیم به کمک هم در اعتلا و احیاء و شناساندن بیشتر و بهترفرهنگ قوم و تباربختیاری به عموم مشتاقان ، گامی موثر و مفید بر داریم . انشا اله

پبدنی وارگه به کوه پبده داشت نومسه ور سر در پبده نگاشت
پبدنی ریشه به خاک پبده زید تک درخت طافسه ور بیشه کاشت
__________________

مکان متبرکه پبده :
در منطقه پبده مقبره ای است که شخصی محترم و زاهد و پارسا به نام درویش عالی در آن مدفون است . درویش عالی پس از تشرف به خانه خدا به حاج عالی نامیده و معروف گردید . مقبره این انسان پارسا زیارتگاه طایفه پبدنی و دیگر طوایف بختیاری بوده و هست . تش درویش عالی پبدنی از نوادگان این مرد زاهد هستند که یکی از چهار تش پبدنی می باشند . مقبره حاج عالی تقریبا در مرکز منطقه پبده قرار گرفته است . متاسفانه به جز آثار دیوار و پی های آن دیوار و سقفی به جا نمانده است . هنوز در بین افراد سالخورده و تش درویش عالی از نام و یاد آن بزرگوار مدد می جویند و به نامش سوگند یاد می کنند . حرمت و جایگاه مقدس حاج عالی در نزد طایفه پبدنی و دیگر طوایف بختیاری محفوظ مانده و قابل احترام می باشد . مرمت و بازسازی مقبره متبرک و مقدس حاج عالی امری است شایسته و ضروری برای افراد طایفه به خصوص تش درویش عالی که به نحو احسن و سزاوار انجام گیرد ، چرا که وجود حاج عالی در زمان حیات و مقبره متبرکشان در حال حاضر جدای از تقدس روحانی و ایمانی که برای مردم منطقه داشت، امروزه نیز به عنوان زیارتگاه و آثار باستانی و نشانی از هویت و معرفت مردم منطقه پبده می باشد . در جستجو و تلاش هستم تا بلکه تذکره نامه این زاهد پارسا را به کمک حضرات درویش عالی بیابم و تصویری از آن را در این نوشته به تبرک بیفزایم . فرزندان محترم و بزرگوار این مرد خدا ، قول مساعدت و همکاری و راهنمایی و کمک در تهیه مستندات و روایات و اطلاعات سینه ای در باره حاج عالی را داده تا بیشتر و بهتر به معرفی و شناساندن این روحانی پارسا بپردازیم . تا رسیدن اسناد و روایات و اطلاعات لازم توسط همه عزیزان آگاه و مطلع و آنانی که اسنادی در اختیار دارند، به همین مطالب بسنده می کنیم . این لازم به ذکر است که تش درویش عالی اظهار داشته اند که به محض وصول به تذکره نامه ، بازسازی این مقبره مقدس را آغاز خواهند کرد . این امید را داریم که این امر به زودی و خوبی محقق گردد .

تفاهم نامه و توافق نامه ی تصوب شده ی طایفه ی پبدنی در باره ی چگونی برگزاری مراسم عزاداری

تفاهم نامه و توافق نامه ی تصوب شده توسط نمایندگان خاندان های (تش های)طایفه ی پبدنی در باره ی چگونی برگزاری مراسم سوگواری و عزا


1- مراسم تشییع و خاکسپاری

الف: قبل از اجرای مراسم تشییع و خاکسپاری، به جز بستگان و افراد فامیل نزدیک به متوفی، مردم طایفه ی پبدنی از تجمع و گردهمایی در منزل متوفی خودداری نمایند.

ب: مراسم خاکسپاری هر چه زودتر انجام شود و سعی شود با توجه به بعد مسافت و خطرات احتمالی جاده ای و ...، منتظر گردهمایی مردم طایفه از شهر های دور نشوند؛ مگر در مواردی که یکی از افراد خانواده متوفی ساکن و مقیم در شهر و یا مکانی دورتر از محل تشییع و خاکسپاری باشد.

ج: مردم طایفه ی پبدنی در روز تشییع و خاکسپاری، جهت عرض تسلیت و همدردی در مراسم تشییع، در محل خاکسپاری حضور به هم می رسانند؛ بنابراین نیاز به تعیین مسجد، منزل و غیره نیست.

د: به منظور جلوگیری از تصادفات و خطرات احتمالی از راه اندازی کاروان اتومبیل اکیداً خودداری شود.

ه: توافق شد با توجه به تألمات روحی و سوگواربودن صاحبان عزا، تشییع کنندگان از حضور و صرف غذا پس از خاکسپاری جداً خودداری نمایند و صاحبان عزا نیز از تهیه غذا به تعداد زیاد خودداری و فقط از بستگان و فامیل نزدیک (کُر و بَوو) و افرادی که از راه دور در تشییع و خاکسپاری شرکت کرده اند،پذیرایی نمایند.

و: افرادی که به هر دلیل نتوانستند که در روز تشییع و خاکسپاری حضور یابند، از رفتن به منزل صاحب عزا تا روز هفته باید خودداری نمایند.

2 - چگونگی اطلاع رسانی و آگاه ساختن مردم از مراسم عزاداری

الف: مقرر شد که در روز تشییع و خاکسپاری، محل و روز و ساعت برگزاری مراسم هفته از طریق سیستم صوتی(بلندگو)، به اطلاع مردم حاضر رسانده شود و از آنان درخواست شود تا دیگر افراد فامیل را نیز با خبر نمایند.

ب: با توجه به پراکندگی سکونت مردم طایفه ی پبدنی و دیگر بستگان و دوری راه و خطرات احتمالی، توافق

شد که فقط از طریق تماس تلفنی مردم را آگاه و با خبر سازند.

ج: در صورت تمایل صاحب عزا به چاپ آگهی، فقط در محل های تردد، ادارات و مؤسسات و ... نصب گردد و از ارسال آگهی برای افراد جداً خودداری شود.

3 - مراسم هفتمین روز درگذشت

الف: توافق شد که در مراسم هفتمین روز درگذشت، تنها یک نوع غذا تهیه و از مدعوین پذیرایی گردد و از تدارک چند نوع غذا که اسراف و هزینه های بالایی را در بر خواهد داشت،خودداری شود.

ب: در تقدیر و تشکر از افرادی و گروه های فامیل که به صورت دستجمعی در مراسم حضور می یابند، از ذکر و عنوان نام (نام کوچک) فرد یا افراد خودداری گردد و تنها نام خانوادگی(شهرت) جمع و یا نام تبار(طایفه) برده شود و از بکار بردن نام شخص و ذکر همراه(فلانی و همراهان) جداً پرهیز گردد.

ج: در تقدیر و تشکر رویارو و حضوری، سعی شود تعداد مشخص و معدودی از صاحبان عزا در نظر گرفته شود تا

موجب ازدحام و شلوغی در مجلس عزا نگردد.

د: دست دادن و یا دست ندادن با مدعوین با صلاح دید صاحبان عزا خواهد بود.

4- برنامه های جنبی مراسم عزاداری

الف:مقرر شد که در کلیه ی مراسم عزاداری از قبیل: تشییع، خاکسپاری، هفتمین روز، چهلمین روز و سالگرد متوفی، برنامه هایی مانند فیلمبرداری، ساز چپ(توشمال)، نی نوازی و تفنگ و تیر اندازی، حذف و جداً از بکار گیری هر یک از موارد مذکور خودداری شود.

ب: توافق شد که در کلیه ی مراسم عزاداری از مداحان بختیاری که از بیان خوب و مناسب برخوردارند و قرائت درست و صحیحی از کلام الهی و فرهنگ و اشعار اصیل عزاداری(گاگریو) بختیاری دارند و هم چنین توان بالایی در اداره ی خوب جلسه ی مراسم را دارا هستند، استفاده شود.

ج: توافق شد که در بین قرائت قران مجید و گاگریو خوانی(مداحی بختیاری) و تقدیر و تشکر از مدعوین، از وعاظ، سخنوران و شاعران در حوزه های مذهب و فرهنگ بختیاری بهره برده شود و از این طریق به یادآوری جایگاه اجتماعی، فرهنگی، نیک منشی و نیک کرداری متوفی نیز پرداخته شود.

5- مراسم چهلمین روز درگذشت

الف: قرار بر این نهاده شد که مراسم چهلمین روز در گذشت، در مسجد و در هنگام بعد از ظهر برگزار شود. ساعت برگزاری مراسم با توجه به فصل برگزاری، با زمان معینی که از سوی صاحبان عزا در نظر گرفته خواهد شد،اعلام گردد.

ب: در مراسم چهلمین روز درگذشت، تنها از افراد و فامیل نزدیک و بستگان متوفی دعوت به عمل آید.

ج: با توجه به برگزاری مراسم چهلمین روز درگذشت در هنگام بعد از ظهر، مقرر شد که در این مراسم، غذا تهیه و تدارک نشود.

د: پذیرایی از مدعوین در مراسم چهلم، با صلاح دید صاحب عزا و فصل برگزاری مراسم، از نوشیدنی و خوراکی هایی مانند خرما، حلوا، شیرینی، شربت و چای استفاده شود.

6- مراسم سالگرد

مراسم سالگرد متوفی همانند چهلمین روز درگذشت، انجام و برگزار خواهد شد.

7- سرباره(همیاری مالی)

الف: صاحب عزا موظف است که صندوقی را تهیه و در محل خروج شرکت کنندگان در مراسم هفتمین روز در گذشت قرا داده تا هر فرد پاکت حاوی مبلغ سرباره ی خود را در آن بیندازد.

ب: در تعیین نرخ یکسان سرباره و همیاری مالی مردمی، توافق نظر شد که در سال جاری، هر نفر از عموم همتباران پبدنی، مبلغ پانزده هزار تومان پرداخت نماید و در سال های بعد با توجه به نرخ تورم کشور، نرخ گذاری شود. فامیل نزدیک به خانواده ی متوفی از نرخ و قاعده ی اعلام شده در هر سال مستثنا و جدا هستند و آنان مبلغ سرباره ی بیشتر از مبلغ نرخ گذاری شده و با سقفی که شخصاً تمایل دارند، به صندوق سرباره خواهند پرداخت.

ج: سرباره یک حرکت و عمل پسندیده ی فرهنگی در تبار بختیاری است، بنابراین پرداخت و دریافت آن برای همه الزامی است. همان گونه که مردم (شرکت کنندگان در مراسم عزا) موظف به انجام وظیفه ی فرهنگی و تباری خود و پرداخت سرباره می باشند، هم چنین صاحب عزا نیز موظف به دریافت سرباره خواهد بود و به هیچ روی و تحت هر عنوان، نمی تواند از دریافت سرباره ی همتباران خود امتناع کرده و همیاری را رد نماید.

8- سیاه پوشی و سوگ نشینی


الف: مقرر شد که سوگ نشینی و سیاه پوشی در غم و عزای فرد در گذشته، برای عموم مردم تبار پبدنی تا پایان مراسم هفتمین روز درگذشت و یک هفته می باشد و این مدت برای خانواده ی متوفی چهل روز خواهد بود. بنابراین عموم مردم طایفه ی پبدنی پس از برگزاری مراسم هفت، شخصاً موظف به در آوردن پوشش سیاه و تعویض لباس خود هستند و نیاز به حضور صاحبان عزا جهت تشکر از همدردی و همراهی مردم و تعویض لباس سیاه افراد فامیل و مردم طایفه پبدنی نیست.

ب: در آراستن و اصلاح سر و صورت هیچ محدودیتی زمانی برای افراد در نظر گرفته نمی شود. هر کس، در هر زمان از ایام سوگواری و عزا، مختار به اصلاح و آراستن سر و صورت خود می باشد و چنانچه فردی بنا به خواست شخصی و سوگ نشینی و عزاداری از اصلاح سر و صورت خودداری نمود، خود موظف به آراستن و اصلاح صورت خود است و اطرافیان و یا صاحبان عزا هیچ گونه وظیفه ی دال بر درخواست از آن فرد یا افراد و یا اقدام به اصلاح او را بر عهده نخواهند داشت.

ج: پایبندی، اجراء و بکاربندی موارد برای زنان و مردان یکسان می باشد و زنان هم چون مردان از حقوق یکسان برخوردار خواهند بود.


9- برگزاری مراسم جشن و شادی پس از عزاداری و سوگ نشینی

الف: مقرر شد که برگزاری جشن های نامزدی، عقد و عروسی برای مردم طایفه ی پبدنی پس از مراسم هفتمین روز درگذشت و برای افراد فامیل صاحب عزا بعد از برگزاری مراسم چهلمین روز انجام پذیرد. پس از پایان مراسم مذکور، نیاز به گرفتن اجازه و پوزش و عذرخواهی از بازماندگان متوفی نیست.

ب: با توجه به این که بیشتر جشن های عقد و عروسی در تالارها و مکان های خاص صورت می گیرد و معمولاً روزها و شاید ماه ها قبل از موعد و زمان برپایی جشن پیش بینی، ذخیره و رزرو می شوند وجه اجاره نیز پرداخت می شود و افراد فامیل و بستگان در دور و نزدیک نیز دعوت می شوند و گاه اتفاق افتاده است که در زمان جشن و یا یکی - دو روز پیشتر از آن زمان، شخصی از فامیل دار فانی را وداع گفته و به دیار باقی شتافته و مردم را داغدار و ماتم زده نموده است. در برخی موارد جشن انجام و برگزار شده که موجبات دلخوری و نگرانی هایی در بین فامیل به وجود آورده است. هم چنین بعضی هم که برای نگهداشت حرمت عزا و فامیل به سوگ نشسته، از برگزاری جشن منصرف شدند که پیامدهای جبران ناپذیری از قبیل خسارات مادی و هزینه های مختلف پرداخت شده بابت اجاره تالار و خوراک و غیره و بر هم خوردن برنامه ی دعوت شدگان و ناراحتی و دلخوری های آنان و اطرافیان را متحمل شده و به جان خریدند.

بنابراین شایسته است که عموم فامیل در صورت بروز برخورد چنین ایامی با هم، پوزش و عذر خواهی صاحبان جشن را بپذیرند و اجازه ی برگزاری جشن را بدهند. در این صورت لازم است که برگزار کنندگان جشن به حضور صاحبان عزا برسند و ضمن پوزش و عذرخواهی درخواست اجازه را از آنان کسب و سپس جشن خود را برگزار نمایند.

10- دست نوشته، پلاکارد، بنر، پارچه نوشته و تاج گل طبیعی

الف: حضور فرد یا افرادی برای عرض تسلیت و همدردی با بازماندگان و صاحبان عزا کفایت می کند. بنابراین در صورت حضور فرد در مراسم، نیاز به نوشتن همدردی و تسلیت نیست؛ مگر کسانی که در شهرهای دور و یا کشورهای دیگر سکونت داشته باشند.

ب: مقرر شد که افراد از ارسال و یا از به همراه آوردن پلاکارد، بنر، پارچه نوشته و تاج گل طبیعی خودداری نمایند.

ج: آوردن تاج گل مصنوعی در مراسم، جهت کمک به مؤسسات و انجمن های خیریه مانعی ندارد ولی آورنده ی تاج گل نمی تواند آن را جای سرباره به حساب بیاورد و در صورت تمایل به آوردن تاج گل، بایستی سرباره ی خود را طبق نرخ معمول طایفه پبدنی به صندوق سرباره واریز نماید.

11- پایبندی و تعهد به اجرای مصوبه

کلیه افراد طایفه ی پبدنی موظف و متعهدند برابر آنچه را که نمایندگان منتخب آنان در جلسات تأیید و تصویب کرده اند را رعایت و اجراء نمایند. بنابراین در جلسه ی نهایی بررسی مراسم عزا تصویب شد که اگر کسی از موارد مصوبه فوق سرپیچی و تخطی نمود، سایر خانواده ها، اولاد و خاندان های طایفه پبدنی از شرکت در مراسم مشارالیه اکیداً خودداری نمایند. در خصوص شرکت در مراسم سایر طوایف نیز تفاهم نامه فوق لازم الاجراست. زنان در همه مراحل مراسم فامیل خود شرکت ودر مورد سایر فامیل های طایفه ی پبدنی، فقط در مراسم تشییع جنازه و هفته شرکت نمایند؛ مگر زنانی که وابستگی های خاصی با خانواده ی متوفی دارند که در آن صورت بلامانع می باشد.

12- زمان اجرای مصوبه

با آرزوی تندرستی و سلامتی و عمر طولانی برای تک تک افراد طایفه ی پبدنی و اعتقاد و باور همه بر زندگی دنیوی و اخروی انسان و فانی بودن دنیای مادی، با تأیید و تصویب نمایندگان خاندان های حاضر در نشست، مقرر گردید که زمان اجراء مصوبه، عروج و رحلت همتباری است که پس از تاریخ تصویب چگونگی اجرای مراحل مراسم، دار فانی را وداع گوید، خواهد بود.

مصوبه ی چگونگی برگزاری مراحل مراسم عزاداری طایفه ی پبدنی در دوازده ردیف و سی بند تنطیم و تدوین گردیده است.

امضاء نمایندگان خاندان های طایفه ی پبدنی و حاضرین همتبار در نشست مجمع:

 
  BLOGFA.COM