گذری بر پیشینه ی فرهنگی و تاریخی تبار کهن بختیاری
 

لر باشی و ملا نباشی ؟

شاهنامه حکیم توس و داستان گله دار و بختیاری که: لر باشی و ملا نباشی ؟

در بختیاری داستان مثل گونه ای است که از قدیم بجا مانده است و گاهی به صورت مثل استفاده می شود. معمولا این مثل برای کسانی بکار برده می شود که دیگران حقیقت موضوعی و یا موجودیت چیزی را از روی اطمینان و قراین و نشانه در نزد وی به یقین و حتم بدانند اما آن شخص انکار نماید.

اکثر بختیاری و شاید هم قوم گله داربا این مثل آشنا هستند و گاهی هم آنرا به عنوان تذکری مثل گونه بکار می برند. اما شاید از چگونگی داستان آن اطلاعی نداشته باشند. مثل لرباشی و ملا نباشی این گونه روایت شده است که:

قوم گله دار یکی از اقوام کهن و با ریشه و اصالت هستند که در شهرکرد یا دهکرد سابق زندگی می کنند و با قوم بختیاری روابط تنگاتنگ فرهنگی و اجتماعی داشته و دارند. قوم گله دار به جهت گله داری و دامداری به این نام مشهور و معروف گردیده اند. هم اینک این قوم در شهرکرد ساکن هستند و به همین نام طایفه ای زبانزد هستند و خود را از این قوم گله دار معرفی می کنند . حرفه قدیم آنان مانند بیشتر مردم بختیاری چوپانی و گله داری بود . گله دار ها برای تعلیف به سرزمین بختیاری می آمدند .گله های گوسفند قوم گله دار به کثرت و زیادی زبانزد بود . لبنیات این قوم هنوز از اعتبار و جایگاه مرغوبیت و کیفیت برخوردار و مشهور و معروف است . کثرت و شمار زیاد دام و نیاز به مراتع و چرگاه تازه مستلزم کوچ و مهاجرت این قوم تلاشگر و مقاوم بود . این قوم به بزرگ منشی و سخاوت و میهمانداری معروف بودند . مردان و زنان قوم گله دار به مقاومت و سخت کوشی معروفند . مردان و زنان قوی هیکل و درشت اندام و سیه چرده از سرمای کوهستان و گزند آفتاب ، از طبیعت نهایت استفاده را می بردند . در کوهستان بختیاری از خود زمین مرتع نداشتند خوش نشین و اجاره گر بودند اما قومی راحت طلب نبودند . سخت کوشی و مقاومتشان در جنگ و درگیری و سیل و برف و باران زبانزد بختیاریها بود . کوچ گله دارها به نقاط مختلف موجب دور شدن از درس و مکتب فرزندانشان می شد که بکار چوپانی مشغول بودند . اما بیشتر این قوم که از چوپانان خودی و یا بختیاری و دیگر اقوام بهره می بردند فرزندان خود را در دهکرد (شهرکرد) به مدرسه و یا مکتبخانه می فرستادند و این دسته از فرزندان ده نشین و یا شهرنشین کمتر به سراغ گله های دام و گله داری میرفتند مگر برای سرکشی و تفریح . بنابراین اکثرا چوپانان قوم گله دار از خودی و یا چوپانان اجیر، بی سواد بودند .

در بین مردم بختیاری نیز افراد زیادی بیسواد بودند ، اما بر خلاف چوپانان گله دار ، تقریبا همه شاهنامه خوان بودند چه ملا و چه غیر ملا .عده ای از سران و دولتمندان و ثروتمندان و ملایان مکتب دار بختیاری ملا و با سواد بودند . همین عده فرزندان خود را به مکتب می فرستادند و آنان را باسواد و ملا می کردند . ملا شدن فرزندان در قوم بختیاری رقابتی شد که همگان سعی میکردند فرزندشان ملا شود و بتواند شاهنامه بزرگ حماسی ایران و قرآن کریم را بخواند و به آنان افتخار کنند . این رقابت شوخی و طنزی را در بین مردم جاری ساخت که می گویند فردی اسبی را نزد ملای مکتبخانه ای برد و به او گفت این اسب با ارزش را بگیر و ملایی را به پسرم بده . این شوخی و لطیفه گرچه دور از حقیقت و واقعیت است اما بیانگر حساسیت و رقابت مردم را نشان در آن زمان نشان می دهد . هر چند بی توجهی و خیانت خوانین جابر را در بیسوادی مردم آن زمان نباید از نظر دور داشت که خود لکه ننگی است از ظلم و واپس گرایی این ثروت اندوزان زور گو . رقابت و شاهنامه خوانی و شاهنامه خواهی مردم باعث شد تا تعدادی از مردم بختیاری به سوی نور دانش خواندن و نوشتن حرکت کنند .

یادگیری شاهنامه در مرحله اول ساده تر و راحت تر از قرآن بود . زیرا شاهنامه زبان پارسی بود و مردم بختیاری هم که گویشی از زبان پارسی را دارا بوده وهستند داستانهای شاهنامه را دوست داشته و بخوبی و سرعت می آموختند . در مکتبخانه ها پس از تدریس شاهنامه قرآن مجید را نیز درس می دادند. کتابهای دیگری مانند حیدر نامه یا هفت لشکر ، رز و میش ، حسین کرد شبستری و غیره نیز تدریس می شد .

یکی از برنامه های پرطرفدار و لازم الاجرا در جشنها و جلسات و گردهمایی های مردم بختیاری شاهنامه خوانی بود . علاقه وافر مردم به اشعار حماسی و زیبای حکیم و فیلسوف ادب شعرحماسی ایران و جهان ، فردوسی نامدار ، بی حد و حصر بوده و هست . وقتی شاهنامه خوانده می شد افراد حاضر در جلسه با اشتیاق فراوان گوش فرا داده و سعی در حفظ و از بر کردن اشعار می کردند . گهگاه مصرعی یا کلماتی از شعر را با خواننده همخوانی میکردند و گاهی تحسین پهلوانی را کرده وآفرین و مرحبا و بارک الله فضا را پر میکرد و گاه اشک و بغض بر ماتم کشته شده ای در جنگ ایران و توران ، سکوتی غمگنانه جلسه را فرا می گرفت . عشق و علاقه به کتاب بزرگ و بی بدیل شاهنامه و میهن دوستی و حس سلحشوری و پهلوان پروری و پهلوان منشی مردم بختیاری ، موجب می شد تا افراد به مکتب و ملا یی و با سواد شدن بیشتر و بیشتر گشته و با سواد شدن را برای خود لازم می دانستند . در بختیاری واژه ناخوانده ملا مصطلح است و به افرادی گفته می شود که در مکتب و یا کلاس درسی حاضر نشده و در نزد ملایی شاگردی نکرده اما خواندن و نوشتن را می داند . به این افراد ( نخونده ملا ) ناخوانده ملا می گویند . چه بسا افرادی که بوندن که بدون رفتن به مکتبی ملا شده بودند . قلمشان ذغال بر جای مانده از اجاق بود و دفتر و کاغذشان تخته سنگ صاف و صیقلی موجود در طبیعت .

برخی نیز شاهنامه را با گوش دادن در جلسات از بر کرده و در گردهمایی ها به شاهنامه خوانی کرده و با آب و تاب و نقالی ، به تحسین و تمجید پهلوانان ایرانی و یا به تحقیر و تضعیف تورانیان می پرداخت . هیچ فرد بیگانه و ناآشنای حاضر در جلسه گمان نمی کرد که شاهنامه خوان آن جلسه بیسواد باشد ، چرا که نقال و شاهنامه خوان در جلسه بدون مکث و تعلل و فراموشی ابیات اشعار حماسی شاهنامه را خوانده و داستان را به زبان ساده و بیانی نیز برای حضار نقل میکرد . خود(نگارنده) شاهد جلسه ای شاهنامه خوانی بودم که شخصی شاهنامه را از روی کتاب می خواند؛ فردی که ایستاده در جلسه حضور داشت به خواننده شاهنامه در مورد تلفظ غلط کلمات و واژگان ایراد گرفته و صحیح و درست آن را ادا کرد . از شاهنامه خوانی این فرد و با بیان حماسی ایشان لذت بردم . حدود شصت سال داشت . وی را تحسین کرده و پرسیدم که چند سال شاهنامه می خوانید ؟ گفت از نوجوانی . گفتم که کتاب شاهنامه چاپ قدیم داری یا جدید ؟ کدام چاپ را دارید ؟ گفت : شاهنامه ای ندارم و تا کنون هم نداشته ام . گفتم از کتاب شاهنامه دیگران استفاده کرده و می کنید ؟ گفت خیر . از زبان دیگران آموخته ام . شاهنامه خوانان شاهنامه می خواندند و من به آنان گوش فرا دادم . من سواد ندارم و اسمم را هم بلد نیستم که به درستی بنویسم . شکل اسمم را یاد گرفته ام تا برای امضا از آن استفاده کنم؛ من اسمم را نقاشی می کنم . حال از هر کجای شاهنامه بخواهید می خوانم . من و چند تن از افراد در جلسه از داستانهای شاهنامه را اشاره کردیم که او با بیانی شیوا و آوازی دلنشین خواند؛ بدون هیچ کم و کاستی! او مردی بود از طایفه ململی بختیاری .

او شاهنامه ای بود گویا؛ وی را به بالای مجلس فرا خواندند . با متانت و بزرگواری گفت که از بستگان میزبانم . خود نیز به میزبانی و بر درگاه جلسه شاهنامه خوانان ایستادن را افتخار می دانم . شعر خوانی و رفتارنیک و منش این مرد بزرگ بختیاری برایم فراموش ناشدنی است و افتخاری بس بزرگ برایم که با ایشان همنشین و آشنا شدم .

وجود مردان ملا و باسواد و ناخوانده ملای شاهنامه خوان بختیاری این گمان را برای افراد غیر بختیاری به وجود آورد که همه مردمان قوم بختیاری ملا هستند . واژه بختیاری (لر) با ملا همراه شد؛ لرِ ملا. کتاب شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی ، این نابغه و فیسلسوف ایران و جهان در ملایی و باسواد شدن مردم ایران و هم چنین مردم بختیاری سهم بسزا و بالایی را داراست . یکی از کتب اصلی و لازم درسی زمان گذشته شاهنامه بود . هفت ترم ملایی را در گذر ازهفت خوان ، با اشتیاق و با تحمل رنج فلک و ترکه طی می کردند و از دیو سپید و سیاه نمی هراسیدند تا به اکوان دیو و جهل جادوگر پیر پیروز می آمدند . رنج سی ساله فردوسی ثمره ای هزار و هزاران ساله داشته و دارد . نه تنها زبان فارسی را در برابر هجوم بیگانگان به خاک وطن حفظ کرد بلکه مردم ایران را با عشق میهن دوستی و وطن پرستی بیشتر آشنا کرد و بدینوسیله آنان را به با سواد شدن و خواندن و نوشتن ترغیب و تشویق کرد . شاهنامه خود کتاب درس بزرگی است که بی گمان هیچ ایرانی با آن ناآشنا نیست و مردم بختیاری با آن زندگی کرده و میکنند و نام پسران و دختران خود را از نامهای شهنامه بزرگ انتخاب کرده و می کنند . از رستم و سهراب و سیاوش و اسفندیارو گیو و ... گرفته تا تهمینه و منیژه و فرنگیس و ... نامهایی است بر مردان و زنان ایران . به جرات می توان گفت که بیشترین نامگذاری پهلوانان شاهنامه در قوم بختیاری رواج داشته و دارد. جای بسی خوشبختی است که جوانان ما امروزه به شاهنامه و مطالعه آن علاقه زیادی نشان می دهند و به این کتاب و داستانهای حماسی آن عشق ورزیده وهم چنین به بزرگان ادبی و تاریخی خویش می بالند .

شاهنامه خوانان در نزد مردم از گذشته تا کنون از جایگاهی والا و از ارج و قربی بالا بر خوردار بوده و هستند . مردم بختیاری گذشته از عشق و علاقه وافر به شاهنامه و خواندن آن ، برای رسیدن به جایگاه شاهنامه خوانان ، به مکتب می رفتند و یا در صورت عدم توانایی و استطاعت مالی به حفظ و از بر کردن آن می کردند . در میان مردان و حتی برخی زنان قدیم بختیاری ، کسی نبود که شاهنامه را از بر نخواند حتی چند بیت از آن و یا داستانهایی را از شاهنامه به زبان نثر . شاهنامه سبب شد تا مردم بختیاری تقریبا همگی از ملا و غیر ملا شاهنامه خوان شوند و افراد غیر بختیاری ، مرم بختیاری را ملا و با سواد محسوب نمایند .

یکی از علل عدم تمایل و یا رغبت و میل کم زنان به شاهنامه خوانی در بختیاری و یا دیگر اقوام ایرانی ، ذات و ریشه حماسی اشعار شاهنامه است . نقالی و روایت داستانها وخواندن به صورت آوازی و یا ساده اشعار حماسی شاهنامه ، مستلزم صدا و آوایی خوش ، محکم ، رسا و بم مردانه است تا بتوان جنگاوریهای پهلوانان و رزمندگان دلیر و داستاهنای مهیج را برای شنوندگان توصیف و تعریف کرد . و علتی دیگر اینکه بیشتر داستانها بیانگر مبارزات پهلوانان مرد در شاهنامه است . به همین علت رغبت زیادی در خواندن و حتی در حفظ اشعار نشان نمیدادند .

این نوع بیان حماسی با صدای زیر و نازک زنانه هماهنگی نداشته خوش آیند نیست ، و هیچ حس حماسی را تهییج نمی کند و شنونده از آن لذت نمیبرد . همانطور که به عکس قضیه در خواندن تصانیف و ترانه ها صدای زنان بیشتر و بهتر به دل می نشیند و تا جایی که بزرگان دین صدای زنان را محرک احساسات مردان می دانند و برخی شنیدن آن را برای مردان جایز نمی دانند . معمولا زنان حکیم والا فداکاری و دلاوری شیرزنان ایران را در شاهنامه از نظر دور نداشت و به صراحت تربیت پهلوانان را دامان پاک زنان بزرگ و شایسته ایران دانسته و بارها از زنان بخوبی و بزرگی یاد کرده است . چنانکه در باره زنان می فرماید که زنان یک هنر بیش ندارند واین یگانه هنر خود زایش و به وجود آمورنده همه ویژگی های یک پهلوان و پهلوانی است. هنر را کل قرار داده و همه ویژگیهای انسانی و دلاوری و میهن دوستی و . . . پهلوانان را در جزء و در زیر مجموعه یک هنر نمازیان می سازد .

زنان را نباشد به جز یک هنر نشینند و زایند شیران نر

و اما روایت است که در زمان گذشته روزی یکی از افراد قوم گله دار، فوت کرده بود . شخص با سوادی در بین آنان نبود تا نماز میت آن مرده را بخواند . مدتی گذشته و با توجه به اینکه فرد در گذشته مسلمان و بدون برگزاری نماز میت ، بخاک سپردنش نیز جایز نبود. منتظر ماندند تا بلکه رهگذری با سواد پیدا شود و نماز آن میت را بجا آورد .

از قضا مردی از تبار بختیاری از آن منطقه می گذشت که مردم گله دار با دیدن مرد بختیاری خوشحال و شادمان به سویش رفتند و او را بر سر مرده آورده و از وی درخواست کردند که ملا خدا تو را فرستاده تا نماز میت مرده ما را بجا آوری . مرد بختیاری عذر خواست و گفت من ملا نیستم و بی سوادم . ازگله داران اصرار و از مرد بختیاری انکار که ملا نیست و سواد ندارد .

مرد بختیاری واقعا سواد نداشت اما مردم گله دار باور نکردند . این بحث به مشاجره و در گیری کشید . گله دارها از روی ناراحتی که مرده روی دستشان مانده ، به مرد بختیاری حمله ور شدند و تا می خورد کتکش زدند. همراه با ضربات چوب و سنگ و مشت می گفتند که ملایی یا نه؟ نماز میت را می خوانی؟ مرد بی سواد بیچاره هم مرتبا و از روی صداقت می گفت من ملا نیستم!بی سوادم! اما این راستگویی را باور نمی کردند و بیشتر و سنگینتر کتکش می زدند . و همصدا می گفتند: لر باشی و ملا نباشی؟

مرد بختیاری با خودش فکر کرد که اگر به همین منوال ملا نبودنش را به راستی بگوید، کتکها را هم خواهد خورد. با خود اندیشید که به دروغ بگوید که ملاست و خود را از مرگی حتمی نجات دهد. با خود گفت که اینها که ملا و با سواد نیستند پس آنچه را من بگویم به صحت و ثقم آن پی نخواهند برد؛ تصمیم خود را گرفت. فریاد بر آورد که نزنید من ملا هستم. به یکباره کتک کاری خاتمه یافت و بر لب داغدیگان لبخندی از روی رضا و خوشحالی نقش بست. خدا را شکر کردند که نماز میت به زودی خوانده می شود و مرده بخاک سپرده می شود و آنان از این مشکل رهایی می یابند . دست مرد کتک خورده خونین را گرفته و از زمین بلندش کردند و سر و صورتش را به ناز و احترام شستند و کلاهش را بر سرش نهادند و گیوه های پرت شده اش را به پایش کردند و عذر خواستند که با او چنین برخوردی کرده اند وگفتند: کاش از همان اول راستش را می گفتی! از ما دلخور نباش چرا که مرده روی دستمان مانده و چاره ای نبود که این واجب را برای میت خود بجا بیاوریم و نیاز به ملایی داشتیم .

بالاخره پیاله دوغی به حلق خشکیده اش نوشانیدند و با دستمالی خونهای سرازیر از سر و صورتش را پاک نمودند. مرد بختیاری خواست تا به او اجازه دهند تا کمی استراحت کند و نفسی تازه کرده و درد کتک های به ناحق خورده را با چاق کردن نفس التیام بخشد. مردم گله دار قبول کردند و ضمن پذیرایی از او، به آماده کردن مزار و آماده سازی کفن و دفن پرداختند .

مرد بختیاری چه نفس چاق کردنی داشت و چه استراحت کردنی! در دلش شور و غوغایی بود که چه بگوید و چه بکند! او در ذهن خود، چگونگی و حالات نماز میتی که ملای خودشان در برگزاری نماز میت اجرا می کرد، مرور می کرد. خود را به خدا سپرد و از خدا کمک خواست که می خوانم آنچه را به ذهنم رسید هر چه بادا باد. اگر نخوانم که کتک می خورم پس می خوانم و این مردم بی سواد هم که از نماز میت چیزی نمی دانند. اگر هم فهمیدند که بد می خوانم و اشتباه، می گویم که من همین قدر می دانم و بس! در آن صورت یا قبول می کنند و یا باز هم کتک را دوباره باز نوش جان می کنم . توکل بر خدا .

بر سر میت ایستاد. به این طرف و آنطرفش نگاهی کرد؛ همه را در صفهایی مرتب پشت سرش، آماده و گوش به ندای او به نمازایستاده دید. پاشنه گیوه هایش را بالا کشید و شالش را محکمتر پیچاند و گره محکمی زد. پاچه شلوارش بالا کشید و به زیر شالش محکم کرد تا دست و پا گیر نشود. متوجه شد که گرز سرخ ارزنی اش را از دست داده. گفت گرزم را بدهید. گفتند که گرزت را بعد از نماز میت به تو پس می دهیم. گرز هم اسلحه و ابزار قدرت مردان زمان قدیم بود و هم اعتبار و آبرو . اگر گرز شخصی را از او می گرفتند گویی که قدرت و نیرو و ناموس و شرف او را برده اند و او در سر فکری دیگری هم داشت. یکی از میان جمعیت و صف آخر، گرز چرب شده و قرمزش را بالا گرفت و به او نشان داد: گرزت اینجاست ملا، نگران نباش بعد از نماز آن را به تو خواهم داد.

او در فکر فرار بود. خود را جمع و جور کرده بود تا در حالی که همه در صف نماز میت ایستاده اند او می تواند با یک جهش از آنان فاصله بگیرد و از میان جمع بگریزد و اگر به او برسند می تواند مبارزه کند. اما گرز را در دست نداشت. اسلحه اش گرزش بود که خیلی هم دوستش داشت. این گرز بارها در مشاجرات و درگیری ها به دادش رسیده بود . گرزش از جنس درخت ارزن بود. از روغن گوسفند سیرابش کرده بود. سفت تر و محکمتر و به رنگ ارغوانی سرخ و صیقلی در آمده بود. گره های خوش ترکیبش از پایین تا بالا به نسبت کلفتی سر گرز تا دسته آن به زیبایی و به ترتیب کوچک تا بزرگ چیده شده بود. گرز همراهش نبود و فرار نتیجه ای نداشت جز گرفتار شدن و تکرار کتک های بیرحمانه صاحب مرده که حتما شدیدتر و بیشتر هم می شد.

از فکر فرار منصرف شد. چیزی از نماز میت از نماز ملای مال خود به یاد نداشت تهنا مراحل آن را می دانست که پس از خواندنی چند باید تکبیر بگوید و ... رو به مردم کرد و گفت: من نماز میت را به زبان خودم می دان؛ بخوانم؟

همگی و یکصدا گفتند: بخوان.

قدری جابجا شد به اطرافش نگاه کرد. همه را در صفهای منظم پشت سرش در سکوتی محض ایستاده دید. خودش هم باورش شد که ملاست. اقتدای جمعیت به او قدرت بیشتری داد. به خودش بالید؛ کمی هم فیس کرد. کلاه را پس و پیش کرد و از روی پیشانی به عقب سر برد. موهای سیاهش کشیده و صاف زیر لبه کلاه جا گرفته بود. یقه چوقایش را بهم نزدیک کرد. شلوارش را تکاند و دستی به صورت کشید. گره شالش را محکم کرد و سینه اش را صاف کرد. درد و داغ کتک به ناحق خورده از این مردم نیازمند به ملا نبودنش، او را وا داشت تا تلافی کند. او نمی توانست که کتکشان بزند و زورش هم به آن همه آدم نمی رسید. اما توانست به حکم یک ملا و نماز میت خوان آنها را در صف، خسته وعاجز و درمانده در پشت سر خود گوش به فرمان و ایستاده نگهدارد. آنها هم از روی اجبار، ساکت و بدون حرکت به انتظار شروع نماز میت، مطیع و رام و گوش به فرمان ایستاده بودند. سرش را کمی برگرداند و گفت: گیوه ها را از پا در بیاورید! پا باید بر خاک باشد! صف مرتب باشد؛ حرفی نزنید! و . . . خلاصه کش دادن و به درازا کشاندن کار و به فرمانبر کردن آنها. فکری کرد و پیش خودش گفت: تنبیه کافی است؛ توکل بر خدا می کنم و هر چه بر زبانم آمد می خوانم.

او هر چه دلش خواست با خدای خود گفت و گفت . . .مراحل و حالات ملای طایفه خود باز هم مرور کرد و بیاد آورد . دستها را بر بن دو گوش نهاد و نیت کرد:

الله و اکبر

جمعیت به او اقتدا و نیت کردند و تکبیر نیت را یکصدا گفتند:

الله و اکبر

و هر چه دلش می خواست باز گفت و باز هم الله اکبر و ...

این سرگذشت شعری دارد که از گذشته بیاد ها مانده است. شعری است طنزآلود و با معنا که هم مرده را به پاکی و واجب دینی بخاک می سپارد و هم حرفهای درد آلود از کتکهای به ناحق خورده اش را زد.

در آخر همگی از او تشکر کردند و گفتند دیدی گفتیم که لر باشی و ملا نباشی؟!

تو لری و ملا!

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

آسیاب  طایفه پبدنی

آسیاب طایفه پبدنی

آسیابهای منطقه سردسیری طایفه پبدنی

آسیاب یکی از ابتکارات بسیار زیبا و مهندسی ایرانیان است که از قرن ها پیش در ایران رواج داشته و با استفاده از انرژی آب کار می کرده است . «آس» به سنگ مدوری گفته می شود که برای خرد کردن گندم و دیگر غلات بکار می رود . «آس آب» یا «آسیاب»، آسی است که نیروی چرخش و حرکت خود را از آب تأمین می کند. از دیرباز استفاده از آسیاب در ایران رواج داشته است . آسیاب مولد آرد ، که ماده اصلی و اولیه قوت مردم است ، بوده و هست . به همین جهت حرمت آرد و نان ، این نعمت خدادادی و آسیاب ،از جایگاه و قداست والا و بالایی در نزد مردم برخوردار است .

نوع دیگر آسیاب ، دست آس ( دستاس) است . دستاس آسیاب غیر آبی ، دستی وکوچک ، قابل حمل ، آسان و کم هزینه ، مورد استفاده قرار گرفته و احتمالا هنوز هم بکار گرفته می شود . در گویش بختیاری به دستاس ، دست ار ( dast ar ) گفته می شود . دست ار یعنی دست ارد و با دست آرد کردن . ار مخفف آرد است .

دستاس شامل دو سنگ مدور وکوچکی است که با یک دسته چوبی روی سنگ رویی و متحرک قرار گرفته و بوسیله دست انسان بر روی سنگ ثابت و زیرین ، به چرخش در آمده و غلات را خرد و آرد کرده و می کند . معمولا دستاس برای خرد و آرد کردن مقدار کم گندم و غلات به کار گرفته شده و می شود . دستاس بیشتر برای آرد کردن مواد خوراکی مقوی و آمادﺓ مصرف ، بنام ( پِست pest ) و تهیه آرد مختصر در مواقع اضطراری و دور از دسترس بودن آسیاب آبی ، تهیه بلغور گندم و خرد کردن دیگر غلات و دانه های گیاهی مقوی و مغذی بکار گرفته شده و می شود . مزیت دستاس قابل حمل بودن و در دسترس بودن و کار آسان با این وسیله و عدم هزینه نگهداری و راه اندازی آن است . پست به تنقلات آرد شده و ساییده شده گفته می شود . تنقلاتی که مواد پست را تشکیل می دهند ، عبارتند از : گندم ،جو و برنج برشته و بوداده ، دانه روغنی و خوش طعم و خوش عطر کلخنگ ( kelkhong ) ، گندم موری ( gandom muri )، شاهدانه ، کُنار ( konar ) و دیگر دانه های مقوی و مغذی . از دستاس برای خرد و بلغور کردن برخی دانه ها جهت خوراک دامها استفاده می شود .

در منطقه بختیاری ، مردم برای خودکفایی و رفع نیاز اجتماع خود و بالندگی و پیشرفت در عرصه علم و ابتکار و استفاده از ابتکارات مهندسی زمان خویش و جهت تهیه آرد و آذوقه مردم ، با همه سختی های ساخت سنگ های آسیاب و بنای آن و دیگر قطعات بکار رفته در آسیاب و هزینه های بالا، اقدام به ساخت و راه اندازی آسیاب های آبی نمودند . وجود و چرخش آسیاب های آبی در هر منطقه ، نشان از اعتبار و پیشرفت ، غرور و خودنمایی ، استقلال و خودکفایی و فکر اقتصادی مردم آن سامان بود . آسیاب های پرکار و بزرگ و کارا در هر منطقه ، زبانزد همه بود و باعث سرافرازی و اعتبار برای صاحبان آن . مالکان آسیاب ها از اعتبار و پشتوانه اقتصادی و مالی بالایی برخوردار بودند .

در طایفه پبدنی نیز مانند سایر طوایف بختیاری اقدام به ساخت و راه اندازی 9 آسیاب غرنده و چرخنده نمودند که چرخ زندگی مردم و معاش و قوت را برای مالکین آسیابها و دیگر مردم مراجعه کننده را فراهم می ساخت . چرخ آسیاب های طایفه پبدنی حول محور خلاقیت و همت ، فکر اقتصادی بهتر خواهی ، قدرت و اعتبار ، آینده نگری و روشن بینی و خودکفایی و استقلال مردم و وجود چشمه ساران پرآب پرک و دیمه و زنده رود می چرخید .

جریان زندگی بخش زاینده رود خروشان و رود پرآب و سرشارازنعمت خدادادی چشمه ساران پرک و نیاز مردم ، تلاش و همت وپشتکار مردم طایفه پبدنی ، باعث به وجود آمدن هفت باب آسیاب غرنده و چرخنده طایفه پبدنی شد .این هفت آسیاب نه تنها آرد مردمان طایفه پبدنی را تامین میکرد ، بلکه دیگر مردم طوایف همجوار بختیاری را برای تهیه آرد مورد نیازشان ، به بازار خود دعوت ، و گندمشان را به آرد تبدیل نموده و قوت و نعمت خدادادی را به سفره های آنان رسانده و نام و نان و رونق را برای صاحبانشان به ارمغان می آوردند .

ازهفت آسیاب آبی طایفه پبدنی در منطقه سردسیر ، شش آسیاب ، با آب چشمه ساران پرک تغذیه می شد . هفت آسیاب پرک عبارت بودند از : آسیاب تش باقر ، آسیاب آغلامعلی امیری ( تش عبدلی) ، آسیاب مشهدی منصور حیدری ( تش درویش عالی ) آسیاب مشهدی مهدی جمشیدی ( تش جمشید ) آسیاب آعلی جمشیدی ( تش جمشید ) آسیاب آجافرابدالی (تش ابدالی ) و آسیاب اولاد ملاعلی ( تش رمدان ) . این هفت آسیاب از آب پرک تغذیه شده و به حرکت در می آمدند . دو آسیاب دیگر متعلق به تش ناصر بود . یکی از این آسیاب ها به آسیاب اولاد ناصر و دیگری به آسیاب ملا روزعلی معروف بود . این دو آسیاب ، در دو طرف و حاشیه رود زاینده رود احداث شده و از آب زاینده رود قدرت و نیروی چرخش می گرفت .

آسیاب منطقه گرمسیری طایفه پبدنی

آسیاب آبی ناحیه گرمسیری طایفه ، در منطقه درکستان از توابع شهرستان لالی در خوزستان ، در جوار بقعه امامزاده برکت (برکه - ع) قرار داشته که متعلق به اولاد ملا علی (تش رمدان) است . این آسیاب با استفاده از آب برکه به چرخش و حرکت در می آمد . آب برکه ، آب معدنی است و یکی از گواراترین و شیرین ترین آبهای موجود در منطقه لالی خوزستان است . آثار این آسیاب آبی در پایین دست امامزاده برکه قابل مشاهده است .

با ورود آسیابهای ماشینی و دیزلی (مکینه) ، بازار پر رونق آسیابهای آبی رو به کسادی رفت . آسیاب های ماشینی ، نو و تازه وارد و پیشرفته موجبات حذف آسیابهایی گشت که با آب رایگان و مجانی کار می کرد و آلودگی محیط را باعث نمی شد و آرد را با سبوس حاوی ویتامین های موجود در گندم و با کیفیتی بالاتر از آسیابهای ماشینی به سفره های مردم می آورد . سرعت و کمیت بالای آرد کردن گندم توسط آسیابهای ماشینی نسبت به آسیابهای آبی ، سایش بیشتر و نرمتر بودن آرد آن ، پوست گیری توسط برخی ماشینها از گندم و سفیدی بیشتر آرد ، استقبال مردم از تکنیک نو و جدید و پیشرفته آسیابهای ماشینی و در مقابل، هزینه های بالا و گران قیمت نگهداری و تعمیرات آسیابهای آبی ، ( هزینه های سنگین تعمیر و ساخت پره های چوبی چرخنده زیرین ، پرداخت مداوم سنگ زیرین و زبرین (رویی) ، تعمیر و مرمت شیب یا تنوره های آب و غیره ) زبری آرد ، کندی کار آسیاب آبی و عدم آگاهی مردم از کیفیت آرد و نان سبوس دار آسیاب آبی ، عدم تمایل و مراجعه مردم به آسیاب های سنتی ، موجب گردید تا مالکان ، از تعمیر و نگهداری و راه اندازی مجدد آسیابهای آبی خود ، امتناع کرده و بدینسان عمر آسیابهای آبی به پایان برسد و اثری بجز آوار وخرابه ، سنگ های شکسته و رد پایی از عبور آب در تنوره و شیب باقی نماند و در ذهن مردم جز یاد و خاطره طعم خوشمزه گرده ( نانی که آسیابان در محل آسیاب با قرار دادن خمیر در زیر آتش می پخت ) و آرد با کیفیت آسیابهای آبی و ضرب المثلهای آموزنده و اخلاقی آسیابی ، چیزی بجا نماند .

ادامه دارد. . .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧

Comments

نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

به نام ایزد یکتا

به نوم خدایی که فرمون داد ز یه مست گل آدمه جون داد

نگاه ما به فرهنگ، آداب ، سنن و افتخارات و داشته های تاریخی، قومی و فرهنگی باید نگاه تازه و نوینی باشد که ضمن عنایت به گذشته ،از دیدگاهی واقع بینانه، دریچه ای آینده نگر، فرا بین و برون گرا را به سوی ترقی و کمال بگشاییم و فرهنگ و تمدن خود را پابه پای علم و گفتمان روز و با توجه به جاذبه ها و تمایلات فکری نوجوانان و جوانانمان به پیش بریم .در تاریخ ایران برگ زرینی از رشادت و شهامت قوم بختیاری موجود است که دلیر مردان و شیرزنانش با دشمنان و متجاوزین به حریم تبار و میهن جنگیدندو جان باختند ،خون دادند و تعصب و غیرت به خرج دادند و سر تسلیم به هیچ آستانی بجز خداوند یکتا نساییدند .امروز تفنگ ،زنگ خورده بر سینه دیوار به دار آویخته و اسب کمیت بی جل و افسار،جفت یابو بار می برد ! زین بی رکاب زیر خاک افسردگی مدفون شده و لگام بر دهان زمان گرفتار! کلاه و شال و چوقا از سر و شانه و کمر فرو افتاده و مینا و لچک زیبا بر سر کوچه هیچ شعری خانه ندارد! زردکوه سر افراشته همراه با برفهایش در حال ذوب شدن است ، بلندایش هویدا نیست ! باید دلش را شکافت و دردش را جست. لاله خونین نیز واژگون شده و سر خود را فرو برده تا گون تازه به دوران رسیده و سر بلند شده را نبیند و خارچشم او نباشد ! کبک تاراز هم بد می خواند - صدای زیر برف خوشایند نیست . زنده رود آوای غم سر میدهد و از جدایی ها شکایت می کند . کارون بی قرار در بند و اسارت ،بی حرکت و ایستا ـ در پشت حصار بلندی از آهن و سیمان خلیج فارس را فریاد می کند . بوی بدو زننده نفت با همه اسم و رسم و اعتبارش دشت را آلوده و بیمار کرده است . ((خانه دوست کجاست؟ همه دشمن شده اند - نکند نام خدا نیست که حرمان شده است ! ))ما خود دشمن شده ایم . خودبا خویشتن دشمنیم . بی هویتی خود دشمنی است . از خود بیگانگی خود دشمنی است و بی تفاوتی وبی مهری و کینه ورزی خود دشمنی است . امروز خود فریبی ، خود بینی ، خود فروشی ،خودخواهی و خودزنی بزرگترین دشمن انسان هاست امروز دشمنان کمین کرده اند. دیروز با پدران و مادران ما با گرز و شمشیر و تبر و تبرزین و تفنگ می جنگیدندو امروز با گفتمان و اینترنت و ماهواره و اتم و غیره. دیروز پناهگاه و سنگر و سپر ، شیار و گودال و صخره و سنگ بود و امروز جانپناه انسانها فقط بلوغ و ترقی علمی ،فرهنگی ،شخصیتی ، ملی و مذهبی است که می تواند آنها را از نیستی و نابودی و ذلت برهاند. امروز تیر گزین رستم و گرز گاو سر اسفندیار و تدبیر زال و سیمرغ و چاه حیله شغاد ، به دیو سپید و سیاه شیشه فریبنده توهم زا و کراک نابود کننده کرم زا و افکار پلید انحراف زا کارگر نخواهد بود ! و مسلم است که انرژی هسته ای نیز توان مقابله با این اهریمنان را نخواهد داشت ! بجز رشد و تعالی و ترقی و بلوغ انسانیت انسانها . مانند جن و بسم الله .جن به منزله دیو و بسم الله بهترین و کشنده ترین اسلحه برای نابودی دیو . امید این را دارم که با هم تباران و هم وطنان بزرگوارم بتوانیم طرحی نو برای هدایت و تمایل جوانان عزیز به فرهنگ غنی و پر بار بختیاری دراندازیم . می خواهیم جای جای تبارمانرا و حرف به حرف آداب و رسوم و فرهنگمان را با کلامی آشناتر و گویا تر و باب میل همگان با کمک همه به چشم و گوش همه برسانیم.منتظر مقالات ،اشعار ، و پیشنهادات و انتقادات شما هستم . تو ای هم وطنم ،استادم ، همتبارم ، ای مهریارم در این تازگی یارو همراه هم باشیم . تی به رهت ای مهنم .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ دی ۱۳۸٧

ملایان مکتب دار

در زمان های گذشته ، دولتهای حاکم بر کشور ایران ، در فکر آموزش علمی و فرهنگی و تعلیم تربیت فرزندان این مرز و بوم نبودند . بجز مدارسی انگشت شمار در چند شهر بزرگ ، مانند دارالفنون در تهران و... از دوره قاجاریه که به وسیله بزرگانی چون امیر کبیر و غیره دایر شده و از کمکهای دولتی بهره مند می شد ، بقیه مدارس ( مکتب خانه ها)شهری و روستایی و عشایری کشور، به همت مردم و با هزینه های شخصی دایر و بر قرار می گردید . در بعضی مناطق عده معدودی از علما و بزرگان و خوانین و متمولین جامعه آن زمان در بر قراری مکتب خانه ها کمکهایی می کردند .

بی سوادی و عقب ماندگی جامعه عشایری و روستایی بختیاری لکه ننگی است بر پیشانی تاریخ گذشته ، این تاریخ تلخ و بی هویت را خوانین و متمولین گذشته رقم زدند . در بختیاری ، مانند دیگر اقوام ایلی و عشایری ایران ، حکمرانی و فرمانروایی در اختیار حکومت محلی ایلخانی بود و ایل خان بود که حرف اول را می زد . آنان حاکمان بی چون و چرای مردم بودند .افکار خودخواهانه و جاه طلبانه و منحط آنان باعث شدند تا جامعه بی سواد بماند و در اطاعت بی چون و چرای از آنان سر باز نزنند و کما فی السابق در انباشت ثروت و ایجاد امنیت و رفاه در خدمت خوانین و زرمداران زورمند در جهل و بی خبری بمانند .آنان جامعه ای آگاه و باسواد نمی خواستند . آنها پیشخدمت و پیشکار و مامور و . . . می خواستند . تنها افراد معدودی که در مکتبخانه های شخصی درس خوانده و با سواد شده بودند و در قوم و تبار خود از جایگاه و قدرتی بلا منازع بر خوردار بودند که خوانین مجبور به انعطاف در برابر آنان می شدند و احکامی از قبیل کدخدایی و کلانتری را به آنان اعطا می کردند که برخی از این عده هم متاسفانه راه و روش خوانین را پیشه کرده و به مردم ظلم و جور و جفا روا می داشتند . اما بودند خیل کدخدایان و کلانتران با غیرت بختیاری که خود مانند قوم و تبار خود زندگی کرده و مدیریت و اداره تبار خود را به نحو احسن و در خور شان آنان انجام می داد و در غم و شادی آنها شریک و سهیم بود و در مساعدت و کمک به مردم خود از هیچ ایثاری مضایقه نمی کرد. نام این کدخدایان و کلانتران بزرگ در تاریخ سینه ای و زبانی مردم گویا و روشن است و به نیکی از آنان یاد می شود همانطور که از ظلم و تعدی زورگویان ستمگر به زشتی و بدی نام می برند . کدخدایان و کلانتران نیکمرد و نیک کردار در بختیاری بسیاربودند که نام آنان سر لوحه نام بزرگ بختیاری است و برتارک آن نام بلند بخوبی و سرافرازانه می درخشد . خوانین موجب شدند تا تاریخ و فرهنگ بختیاری در هاله ای از ابهام و بی خبری در دل زمان مدفون گردد . خوانین ثروتمند فرزندان خود را در مکتب خانه های شخصی محلی و یا در شهرهایی چون شهرکرد و اصفهان و تهران و حتی به فرنگ ( اروپا) گسیل می داشتند تا در آنجا به تحصیل علم و دانش بپردازند . آقا زاده ها پس از فراغت از تصیل در مدارس داخلی و خارج به دنبال مناصب و جایگاه های دولتی و اجتماعی و یا عیش و خوش گذرانی بودند . هیچ یک هم چون اسلاف خویش به فکر مردم و خادمین خود نبوده و درتفکر و تصاحب املاک و اموال بیشتر و بدست آوردن جایگاه حکومتی و خان سالاری غوطه می خوردند و مردم بی سواد هم به عشق تفنگ و اسب ،جنگ و برادر کشی در خدمت این خان سالاران زور مدار بودند . زور و ظلم ، بی سوادی و جهل ، فقر و نداری باعث عقب ماندگی هر چه بیشتر قوم بختیاری گشت . خوانین عیاش ،جاه طلب ،رفاه طلب و تمامیت خواه و آقازاده ها یشان ، که با سوادان جامعه زمان خود بودند ، به خود زحمت نداده و قلمی در ثبت تاریخ وحوادث اجتماعی و فرهنگی و گذشته این قوم بزرگ نزدند و قدمی در جهت به خدمت گیری فردی با سواد به عنوان مورخ و نویسنده تاریخ بختیاری بر نداشتند . تعداد اندکی از افراد جامعه بختیاری هم که مکتب رفته و با سواد نیز یا درمناصب مختلف در خدمت خوانین بودند و یا از فرامین خوانین تمکین نکرده و مدام با ظلم و جبر آنان در ستیز بودند و وقت و توان نگارش تاریخ را نداشتند . و این شد که تاریخ نوشته ای از از زبان فردی دلسوز از تبار بختیاری بر جای نماند و نوشته های مورخین بی ازطلاع و یا مغرض به تحریف و کذب روایت تاریخ قومی بزرگ را قلم و رقم بزنند و امروز به جستجوی علل تاریخی بدون ثبت و کتابت و ناقص یک قوم بزرگ بنام بختیاری بگردیم . تاریخ بختیاری از نقل سینه ها و گفتارزبان های پدران و مادران این قوم ، سینه به سینه ، زبان به زبان و نسل به نسل زمان را طی کرده و با کمی و کاستی و افراط و تفرط و یا تحریف و تمجید به دست نسل امروز رسیده و بر جای مانده است .

در گذشته اگر مردم با سواد نبودند اما در میان مردان و زنان قوم بختیاری عشق وجود داشت . عشق به میراث فرهنگی ، عشق به آداب و سنت ها و عشق به حفظ و حراست از آنچه را که هویت تبارشان بود . آنان عاشق فرهنگ و تاریخ خود بودند و به آن افتخار کرده و می بالیدند . این عشق و شور باعث شد تا اشعار ، موسیقی ، آداب و سنن و رسوم در مراسم شادی و غم قومی، صنایع دستی و هنری ، وقایع و حوادث مهم ، وقوع جنگها و زد و خورد ها ، مسایل اجتماعی و فرهنگی و غیره سینه به سینه به سینه و زبان به زبان به نسل های بعد انتقال یابد و از محو و فراموشی آن جلوگیری گردد . این حفظ و نگهداری سینه ای و نقلی تاریخ قوم بختیاری مدیون پدران و مادرانمان است و زنان و مادران ، نقش مهم تر و بسزایی داشتند .

با توجه به بی توجهی خوانین در ایجاد مکتب و مدرسه و درس و تحصیل ، ...

ادامه دارد

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

چوک (chawk) یا چووک ( choowak )

چوک (chawk) یا چووک ( choowak ) نام گیاهی است کوهستانی ، خوش عطر و خوشمزه که در شکاف صخره ها و دهانه غارها می روید . این گیاه به صورت بوته ای رویش دارد و برگهای آن ریز و شبیه به برگ گیاه شوید است . بعضی ها به آن شوید کوهی هم می گویند . یکی از محلهای رویش این گیاه کوههای بختیاری است . این گیاه خوش بو و خوش طعم در انواع اغذیه به خصوص در کباب ( بویژه کباب کوبیده ) ، نیمرو و ماست و دوغ استفاده می شود . چوک به غدا و لبنیات مزه خاصی می بخشد . این گیاه همانند گیاهانی مانند کرفس ، چویل ، تره کوهی ، بن سرخ و قارچ کوهی و دیگر گیاهان پر ارزش و کمیاب وحشی ، بر اثر جمع آوری و چیدن بی رویه و مشتریان و طالبان فراوان مصرف و ممر درآمدی برای برخی افراد و فروش آنها در بازارها رو به نابودی و انقراض هستند . بر مردم و دولتمردان است که به خود آیند و با تمهیدات لازم در پیشگیری از نابودی و انقراض این گیاهان با ارزش و نادر ، اقدامات لازم صورت گیرد . در کوهپیمایی سال گذشته همراه با دوستان به کوه سله تر واقع در پرک تنگ گزی و مشرف بر دیمه و دشت لاله ، تنها یک بوته چویل در انزوا و خلوت خویش در میان خارهای بوته گون ها ، به انتظار نیستی و وداع با کوهساران مانده بود . تنها باد بود که او را نوازش میکرد وبا او زمزمه ای داشت . صدای پاهایی نیز این نوازش وآرامش را بر هم زد . این صدای پای ما بود همراه با اشک و آه . ما هم ، همرا با حسرت نوازشش کردیم و زمزمه ای که به خودش گفتیم و رفتیم . جز این یک بوته چویل ، نشانی از کرفس و چوک و قارچ . . . نبود . گویی که در این کهسار وجود نداشتند . اما هنوز رایحه خوش آنها در کوهستان به مشام میرسد . کاش زمزمه باد باآن بوته چویل هنوز ادامه داشته باشد و نوزادش در کنارش سر از خاک برون آورده باشد . کاش !

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧

   چال شهر گریوه

کوه گریوه

( چال شهر گریوه )

جایگاه و محل سکونت مردم خوب و مهربان مولایی از طایفه بزرگ آرپناهی بختیاری

کوه گریوه در در جبهه جنوبی رشته کوه زاگرس و در حدود ۵٠ کیلومتری شهرستان لالی از توابع مسجدسلیمان قرار دارد . کوهی است بلند و صعب العبور و پوشیده از درختان بلوط و کلخنگ وبن و غیره . سرزمینی است سبزو زیبا از وجود درختان بژگی (دیمی )، اما خشک و بی آب . این کوه از مشرق به رودخانه چلبار و از جنوب به تنگ بابااحمد و از غرب به صحرای هارکله و از شمال به تنگ شوکل و کوه کاظم بزگی (بژگی) و منطقه پبده منتهی میشود . در بلندا و قله کوه گودی بزرگ و وسیعی وجود دارد که به چال شهر گریوه معروف است . گریوه جایگاه گرمسیری تش مولاوند از طایفه آرپناهی بختیاری است .در این محل آثار باستانی و پی ساختهای قدیمی به جا مانده است که نشانه مدنیت و ساختمانهای بزرگ در این منطقه است . سنگهای تراشیده و مکعبی شکل بزرگی با طرح و نقشه اصولی و با معماری پیشرفته و منظم در ساخت آن به کار رفته است . سنگ چین ها بدون ارتفاع و هم سطح زمین قرار دارند . عدم وجود سنگهای تراشیده شده و بجا مانده از بنا ها ، در اطراف و محیط آثار، این گمانه زنی را قوت می بخشد که ممکن است سنگ چین ها ودیوار های این بناها ، بر اثرباد ، باران و سیل ، به مرور زمان در زیر خاک مدفون شده و از انظار به دور مانده باشند ؛ و سنگ چین های در معرض دید ، رگه های بالای دیوارها باشد . این نظریه که احتمالا دیوارها تخریب شده و سنگ تراشها برای مصرف به جاهای دیگر برده شده است نیز مترود و غیر قابل پذیرش است ؛ چرا که حمل چنین سنگهای بزرگ و سنگین ، در کوهستانی صعب العبور مانند کوه گریوه غیر ممکن است و در اطراف و دورترین محل چال شهر گریوه نیز از وجود سنگهای تراشیده شده بناها اثری به دست نیامده است .

تش (فامیل) مولایی در تابستانها در منطقه شیخ علیخان (سپیددیوان) درست در دامنه زردکوه سر برافرشته ، در کنار چشمه ساران پرآب و سرد و گوارا و سر چشمه اصلی رود کارون و در سده اخیر، سرچشمه زاینده رود ، زندگی می کنند . بر خلاف جایگاه خشک و بی آب گرمسیری یعنی کوه گریوه، در منطقه و محل سکونت ییلاقی و سردسیری ، در کنار زردکوه سپید از برف و چشمه های پرآب بسر می برند . چشمه ها ، آبشارها و زردکوه سپید از برف درمنطقه شیخ علیخان در هر فصلی دیدنی و زیباست .

مردم مولایی ساکن در چال شهر گریوه از وجه تسمیه گریوه به صورت مستدل و موثق اطلاعی در دست ندارند . اما این محل را شهری قدیمی میدانند که قدمتی چند صد ساله دارد . سنگ چین ها طرح و نقشه ساختمانهای منظمی را نشان می دهد . راهروها، اتاقها، سالنها و ستونها به وضوح خودنمایی می کنند . مردم در قسمت شمالی چال شهر ساختماهایی را بنا کرده اند . برای سقف این ساختمانها از تنه ی تنومند درختان بلوط استفاده کرده اند و روستای کوچکی را در این قسمت به وجود آورده اند . آثار به جا مانده در قسمت جنوبی چال شهر قرار دارد . در بالاترین نقطه این آثار، یعنی در شمالی ترین آن ، شکاف و گودالی دیده می شود که مردم منطقه به آن کوره می گویند . مردم معتقدند که کوره دهانه چاه یا چشمه بوده است . از ثار و نشانه ها نیز چنین بر می آمد . در اطراف و پایین تر این کوره پوسته برنج (شلتوک) دیده می شود . ساکنین محل بر این ادعای خود هم مصر بوده و هستند که در زمانهای گذشته آب فراوانی از این کوره استخراج می شده و یا به طور طبیعی خارج می شده است و در این محل شالی کاری ( برنج کاری) رونق داشته است . از چال شهر گریوه سنگهای قیمتی و کوزه های سفالی نیز به دست آمده است که خود گواه بر مدعای قدمت و وجود آثار و مدنیت در این مکان است .

چهار سال با کوه گریوه و چال شهر و مردمان خوب و مهربانش زندگی و کردم . کار در چال شهر گریوه مرا آبدیده و پخته کرد . به چال شهر گریوه رفته بودم تا یاد بدهم اما بیشتر یاد گرفتم . مدریه خوبی بود . این آثار و رفتار و کردار مردم به من چیز هایی آموخت که در هیچ مدرسه ای یاد نمی گرفتم . یعنی به من یاد نمی دادند ! چیزی در چنته ندارم . اما اگراندک احساس و اندیشه ای دارم ، از آنجاست . همه چیز در آنجا فکر آدم را به خود مشغول می کرد . به فکر وا می داشت و سوال ایجاد می کرد . و آن وقت انسان در صدد بر می آمد تا پاسخش را بیابد . و من همیشه در این حالت بودم . با همه سختی های معیشتی و دوری از خانواده که برایم به وجود می آمد ، در کوه گریوه و چال شهر، سر خوش بودم . در آنجا آب نبود اما از لطف و بزرگواری مردم وشادابی بچه هاسیراب می شدم . می دیدم که هیچ یک از این بچه های خردسال از سختی های کوه گریوه و زندگی سخت خود ، شکوه ای نمی کردند ؛ کسی را ندیدم که از پوزخند کفشهایش دلگیر شود ! آنجا نان را به طعم و بوی خوش گندم ، نوش جان می کردند نه به نرخ روز ! آنجا آب خنک را با پرز مشک می نوشیدند نه با داروی کلر ! آنجا زبان به دل متصل بود و هر چه می آمد از دل بود و بر دل می نشست . آنجا من ابدیده شدم و همه چیز را آموختم . یعنی به من یاد دادند . چون با کوچکتر ها سر و کار داشتم آنها بهتر و بیشتر یادم دادند . از بزرگانشان می گرفتند و به من می آموختند . البته بزرگان که جای خود داشتند و یاد آور همه جیز برایم بودند . معلمان کوچک اما به بزرگی کوه گریوه با دانش . فراموششان نمی کنم . بهرام ، رحم خدا ، حمید و ولی اله، مرزنگ و ممیرا . کاش یک بار دیگر گریوه را با همه خاطراتش ، عظمتش و بلندای رفیعش ببینم !

امید آن را داریم که مسئولان میراث فرهنگی کشور به چال شهر گریوه توجه و عنایتی بنمایند و با اعزام متخصصین و کارشناسان امر، به واقعیت امر دست یابند و با ارائه آثاری دیگر از مدنیت و زندگی پیشینیان خود ما را بیشتر آشنا سازند . انشا ا . . .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧

بهیگ بخت

کُه و مازه، همه بی دار منده
همه جا بی گل و گلزار منده

سر اسپید زرده، وُر بلندی
بهیگ بخت تی ره یار منده

ز دشت لاله تا گود چغاخور
یه صحرایی ز برد و هار منده

ز کوه آسماری تا به لالی
چهِ بی نفت و هُشک و غار منده

به جا توفون کارون، رود زنده
گلالی پر زچال مار منده

ز ایذه تا شط شیمبار و بازفت
همس دنگ و کلوم پار منده

ز ضرب شست یارم، بخت بیدار
یه زهم کهنه ور قاجار منده

ز مشروطه، ز فتح شهر تهرون
قلم وُر دست دشمن خوار منده

به جا سردار اسعد، شیر دورون
که تهنا نوم او ستار منده

تفنگ صد درم خرج علیداد
به جاس، چو خلکی ور دار منده

ز تاراز بلندم، تا کُهِ رنگ
سروو مردن کهسار منده

به جا اسب یراق پوش هزاری
یه بور بی جُل و اوسار منده

به جا کل زیدنه دُرگل منه کُه
چر و چرنیدن و هیجار منده

به جا آواز شوخی، ساز میلس
نوار کیچه و بازار منده

به جا بیت اوُل خان، آعلیمرد
به ساز میشکالون عار منده

به جا پژمان و داراو و کرونی
شعار خونی چی تهنا زار منده

از کتاب: منم بختیاری و چاپ در کتاب «گزیده شعر بختیاری» گرد آورنده جناب قهرمان محمدی

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧

بختیاری هدم و رگ ز پیایل دارم

بختیاری هِدُم و رگ ز پیایل دارم

سرفرازیمه ز کردار نیایل دارم

وار پاهُم نی کنم کور وُجاقی ز گپون

تا به لاشم یَه تُکی شیر ز دایل دارم

جوابیه روز نامه زاینده رود در رابطه با مقاله ای بر علیه معلم

جوابیه روز نامه زاینده رود در رابطه با مقاله ای بر علیه معلم

به ایزد بنامم به آن کرد گار به آن خالق چرخه استوار

((بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد))

ترا گویمت جان برادر گوا هماورد افزون معلم چرا

تو نون و قلم را اگر خوانده ای گمانم ز معنا نه ره برده ای

اگر خوانده بودی تو مایسترون ندادی جوابی به سخره کنون

که جز ان گران نیست گچ یا قلم به دست معلم از این بیش و کم

شگفتم ز تو مکتبی بنده ای مگر از معلم چه بد دیده ای

زخردیت گر یاد آید ترا همانگه بر مادر اندر سرا

که جز خورد و خوابت نبد آگهی همین دانشی داده ات فرهی

معلم کجا سود زرین ببرد که سرمایه اش علم بود و سپرد

بیندیش اکنون چه کس سود برد همانا که از خون دلها بخورد

همانا زر اندوز و آن بد سگال که جز زر و سیمش نباشد خیال

همانا که پایش نهاده به خون نه ایزد شناسد نه بنده زبون

همانا که گرد آورد مال بیش به بیگانه رویش که پشتش به خویش

هم او شد هماورد و هم رزو تو به بازار سیمین و هم بزم تو

رو او را بیاب و به یالش فکن بدان برز و بازوی گردان شکن

سخن گوزبیش وزکم هرچه هست ز سختی به مردم بگو حق پرست

کمان را به زه کن به یالش فکن هماغوش دانش بر او تاخت زن

تو بگذار ما را قلم تیر ماست اگر چه ندانی جهانگیر ماست

اگر گچ به ظاهر سبک مغزه ایست به دانش بدان کان قلم نغزهایست

بهای معلم به دلدادگی است اسیری به دانش که آزادگی است

ترا هر چه دادند شاید سزاست سزای معلم به نزد خداست

که آموزگار نخست جهان همان داد دادار اندر نهان

به وزن همان گچ و یا این قلم به میزان نهد بهر ما از کرم

زمستان 1373 زرین شهر

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧

سی چه مندم

به جای سر دیارون سی چه مندم

به وارِ سر بدارون سی چه مندم

مو لشکی بی ثمر بی سا و بی پر

به جا دارِ چنارون سی چه مندم

مو چشمه کور اَوه وُر سینه ی گهر

به دیر اِز چشمه سارون سی چه مندم

مو سردی زمستون رنگ پاییز

به اسم او بهارون سی چه مندم

مو دیندا مال و لنگون وارگه منده

به جا نیله سوارون سی چه مندم

مو هاکشتر زه تش منده به چاله

به جا انگشتِ دارون سی چه مندم

مو تر سو کم دل و اَو برده چاله

به وار و بیشه زارون سی چه مندم

مو هشک و بی علف چی مازه ریت

به جای سوززارون سی چه مندم

مو برد گوری ام پاونده پاهم

به جا تلمیت دارون سی چه مندم

مو تشنه دیدن کهسار کهرنگ

مو بی او چشمه سارون سی چه مندم

مو وا مست پتی بی یار و یاور

میون نیش مارون سی چه مندم

مو چوقا بهده بارونم به هیجار

به ریگِ سربدارون سی چه مندم

به دستم نه تفنگی نه خدنگی

به زیر تیر بارون سی چه مندم

دیه نه گل ای بینم نه گلستون

میون پرز خارون سی چه مندم

بدین دستانه وُِر دستم گوویل

مو بی دست برارون سی چه مندم

ولات بختیاری منده وُر جا

سوا اِز هفت و چارون سی چه مندم

ای گو «تهنا» ز خس اِز حال و روزس

به جای سر بدارون سی چه مندم

ممیرا

بهیگ غیرت ایلم ممیرا نشون زنگل مالم ممیرا

نشونِ مَه به تیگت ای بلیوه ز تیگ ری تو خشحالم ممیرا

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧

بخت در خواب

بخت خفته

خفتیده همی بخت ز یاران خبری نیست پژمرد شقایق که ز باران اثری نیست

سر زیر فرو برده ز غم لاله به کهسار دانست ز خار سر ایوان ثمری نیست

ره جوی شتابان به خم شب زده راه محتاج به شبتاب که در ره قمری نیست

در بزمگه حرف همه رستم دستان در رزمگه کار دریغا نفری نیست

خشکیده سر آب تن خاک سراسر زخمی زدم نور دریغا سپری نیست

...

...

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

Comments نظرات () لینک دائم

حب وطن

حب وطن

مرغکی برده به فردوس طهور بلکه امدادش دهد از آن ثغور

در میان قدسیان ماوا گزید واندرآن جنت به لذت آرمید

پر زنان از شاخه ای بر شاخسار بی مهابا از شکار و از مهار

ترس را بر دل نبودش هیچ راه واندرآن نزهتگه قدسی پناه

راهواری کرده تا بر جوی آب هم خرامان رفتی و نی با شتاب هر چه را مشتاق شد ماکول شد آنچه را اندیشه بد محصول شد اندر آن مینو سرای نیک جای واندر آن جلوه گه عشق خدای

او به تنگ آمد که جایم نیست این اینهمه نعمت نخواهم چیست این من وطن خواهم نه این سبزه چمن جیک جیکش بود و او را الوطن من وطن خواهم دلم آنجاست راه هر شبم رویا شود تا در پگاه

من نمیخواهم همه این ناز ها من همی مشتاق آن انباز ها

دانه بر می چینم از هر گوشه ای بهره من اندرون خوشه ای

خار و خاشاک وطن در دیدگان سرمه کش نرمی است هم چون پرنیان در قفس بود او چو در فردوس بود روح و جانش را همه موطن ربود

عاقبت راه وطن را پیشه کرد آنکه محبوبش بدی اندیشه کرد

مرغک از عشق وطن غافل نشد آن همه نعمت بر او حاصل نشد

دوستداران وطن با هر سرشت جای آن را او نخواهد با بهشت

هر که را اصلی بود اندیشه نیست هر که را عشقی بود بی ریشه نیست

هر که را آیین و رسمی پا به جاست هر چه را اندیشه باشد از خداست

جمله ما آیات آن حبل المتین جملگی در انتظار واپسین

جمله ما ذره از آن خاک دریم جملگی بنشسته بر خوان کریم

رسم و آیین ها ز هر قوم و تبار بایدش محفوظ ماند بر قرار

عشق فرهنگ و ادب نی در قفس عشق بازی را نشاید با حرس

حافظ فرهنگ این ایل و تبار کوچ کردن از یمین و از یسار

راه را بر کوچ بستن نارواست تخته قاپو بر در چادر خطاست

گر که سکنایش کنی در آسمان شکوه ها گوید به آن استارگان

گر که بر پایش غل و زنجیر نهی هان عبث بر گرده سندان زنی

زنگ زنگوله تو از گوشش مگیر موطنش ییلاق را تا گرمسیر

چشمه ساران صفا ماوای او هر در و دشتی بود صحرای او

خانه اش محصور بر دیوار نیست مرغ عشقش جغد و بوتیمار نیست

هر صفایی را کنداطراق گاه هر جمالی را به رخ رخسار ماه

لاله خونین نه بر مرداب خاست بر سر آزاده و نیکان به پاست

جرم آزاده نه این زنجیر و بند حرمت احرار نی شاید به فند

رهروان کوچ هان آزاده اند بر بن هر بوته ای سر داده اند

بر سر هر کوی و هر دشت و میان حجله گاه نوعروسان جوان

هر کجا دیواره ای دیدی زسنگ حجله گاه اسوه ای کشته به جنگ

هر پسر در برزنی بنهاده پا جای جای راه کوچ ایل ما

حیف باشد کاین همه آثار ها یاد داده یاد واره ماند ها

از دل و یاد و زبان ما برد روح و جان ما به تاریکی خزد

کوچ را بر حال خود بگذار جای همتی کن تو به درد او شفای

پیشرفت علم را در زندگیش بهر امرار معاشش بر زپیش

بهر آسایش بر او کن چاره ای زین اسبش را بنه بر باره ای

گر بماند هر ادب در جای خویش در امان باشد ز هر زهر و ز نیش

عشق را ((تنها)) همی جوید ز یار نی ز بخت خفته در آن کوهسار هیجدهم اسفند ماه هزار و سیصد و شصت وهشت سمینار اسکان عشایر –

جهاد دانشگاهی شیراز

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

برف پیری

برف پیری

برف پیری بر سرم بنشست و گفت:

رو دلت شادان، سپیدی روشنی است

***

ابر نیسان آمد و بارید و رفت

گفت: دنیا هم چو من باریدنی است

***

جام می در دست ساقی چون شکست

گفت: جام جم هلا بشکستنی است

***

بر سر نرگس، هزار نغمه خوان

گفت: آوایم شنو بشنیدنی است

***

گفت: حنظل تلخ تر از من کجاست؟

چون ز خوش رویان بر آیم خوردنی است

***

پیر رندی بر جوانی رفت و گفت :

دفتر پیشانی ما خواندنی است

***

آینه در جلوه گاه نور گفت:

هر بری با چشم شسته دیدنی است

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

متل برد و گردو

یه بردی بید یه گردو . برد زید سر گردونه اشکناد . گردو نهاد وا گریوه و رهد تی داس و گد: گد دا برد زید سرمه اشکناد . داس رهد تی برد و گد: سی چه زیدی سر کرمه اشکنادی ؟ برد گد: سی چه علف پام سوز کرد؟ دا گردو رهد تی علف گد: علف سی چه پا برد سوزکردی ؟ علف گد: سی چه میش نوکمه کند و خرد ؟ رهد تی میش و گد: سی چه نوک علفه کندی ؟ میش گد: سی چه گرگ دنبمه کند ؟ به گرگ گد: سی چه دنبه میشنه کندی؟ گرگ گد: سی چه سَی ِ (سگ) دالو بُم پاس کرد؟ به سی دالو گد: سی چه به گرگ پاس کردی؟ سَی گد: سی چه دالو نون بم نداد ؟ به دالو گد: سی چه به سَی نون ندادی ؟ دالو گد: سی چه مُشک همبون آردمه دِرد ؟ دا گردو به مُشک گد: سی چه همبون آرد دالونه دردی؟ مشک گد: دردمس که دردمس – ز قهر دالو خردمس .بچه که بودم متل برد و گردو را از مادرم و دیگران شنیده بودم . داستان جالبی بود . همیشه از مادر و یا دیگران می خواستم که متل را برایم بازگو کنند . گرچه تکراری بود ولی شنیدنی و جذاب بود . بهتر از فیلم های تکراری تلویزیون ! خیلی خیلی بهتر . گاهی متل را به صورت نمایش بازی می کردیم. یکی می شد برد(سنگ) و دیگری گردو . و ....در کودکی، ظلم و زوربرد( سنگ ) نسبت به گردو برایم آزار دهنده بود و به من و امثال من آموخت که زیر بار زور نرویم . اگر سرمان شکست ، گریه کنان به سراغ مادرمان نرویم وشکایت کنیم ، بلکه با شهامت و بی باکی مقابل زورگو بایستیم و از حق خود دفاع نماییم. بعد ها که بزرگتر شدم متوجه شدم که غیر از شهامت و دلاوری و زیر بار زور نرفتن و احقاق حق ، مطلب مهمتر و زیبا تری در دل این متل نهفته است و آن این است که تقصیر و گناه خود را به گردن دیگری انداختن ونپذیرفتن اشتباه و دیگری را مقصر دانستن و به قول امروزی ها توپ را به زمین دیگری انداختن و... زشت تر و ناپسند تر از گریه و جبن وترس است .درس خوبی برای من و امثال من بود . یک آموزش خود دفاعی، خود باوری وخود شناسی بود.به ما یاد داد تا اشتباهات خود را بپذیریم وخود را اصلاح نماییم .مسئولیت خطای عمل خود را به عهده بگیریم و در صدد خود سازی برآییم و انتقاد پذیری یعنی اصلاح پذیری . ده ها سال و شاید صد ها سال قدمت این متل آموزنده است . نویسندگانش معلمان دیرین یعنی پدران و مادران با تجربه وفهیم که همانا اجداد ما هستند این درس آموزنده راسینه به سینه و از پدر به فرزند و نسل به نسل برای ما به یادگار گذاشتند . روحشان شاد . بیاییم این متل و متل های آموزنده دیگر را که زاییده ذهن جویا و اندیشه پویای تبار بختیاری است را نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای بزرگترها یی تا کنون آنرا نشنیده اند ، باز گو کنیم . شایسته است که بدینوسیله دراشاعه و احیاء فرهنگ غنی و پر بار بختیاری ادای دین نماییم و آموزش های تربیتی ، اجتماعی و فرهنگی تبار بختیاری را به نسل جدید بختیاری و دیگر اقوام بشناسانیم و خاطر نشان سازیم که مردمان بختیاری از قرن ها پیش ظلم ستیز وآزاده بودند واز مغلطه و سفسطه آگاهی داشتند و از آن دوری می کردند و با روایت این گونه متل ها برای فرزندان خود آنان را از ستم کردن و ستم پذیری بر حذر داشتند . سرگذشت و زندگینامه بزرگان ، اندیشمندان ، سربداران وخدمتگزاران ایل بختیاری و متل ها ی تبار بزرگ و با فرهنگ خود را برای فرزندانمان و دیگران بازگو کنیم و بدینوسیله به وظیفه خویش عمل نماییم . مندیرامهنم تا ایسا هم متلی یا سرگذشتی ز پیایل و زنگل خوو بختیاری بنوییسین .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

از پوده تا پبده

از پوده تا پبده

به نام یزدان پاکبه نام خدایی که دل داده ام ز دلدادگی ره بدو برده ام( پوده تا پبده)مقدمههر گاه برای انجام کارهای اداری ، ثبت نام و یا تکمیل پرسشنامه و غیره به اداره یا سازمانی مراجعه میکردم ، مسئول و یا متصدی امر ، در خواندن و یا ثبت پسوند خانوادگی ام دچار مشکل می شد و نمی توانست آن را قرائت یا ثبت کند . مکث میکرد و زیر لب کلمه را هجی و زمزمه میکرد . برایش نا آشنا و نا مانوس بود . کلمه ناشناخته برای خیلی از این متصدیان ادارات شاید جالب هم بود . معلوم بود که به چند صورت تلفظ میکردند تا بلکه به کلمه ای آشنا بر خورد کنند . بعضی با نگاه و لحن طلبکارانه و برخی نیز از سر کنجکاوی و مودبانه از پسوند نام خانوادگی ام جویا می شدند . بنده که برایم عادت شده بود و این آمادگی را همیشه برای پاسخ دادن و هجی کردن پسوند فامیلی ام داشتم سریع و صریح می گفتم ( پ –ب - د – ن – ی ) و کلمه را ادا میکردم ، پبدنی . و جالب بود که اکثرا سوال میکردند که : پبدنی نام مکان و محلی است ؟ اسم شخصی است ؟ نام مکانی است ؟ کجاست؟ و ...مثل همیشه آماده و از خدا خواسته ، که دو باره فرصتی پیش آمده تا نام و خصوصیات طایفه ام را به عده بیشتری بشناسانم با شوق و میل فراوان تو ضیح میدادم : پبده نام منطقه ای است که در خوزستان و در 25 کیلومتری شهرلالی از توابع شهرستان مسجدسلیمان ... و طایفه و فامیل ما که در این منطقه سکونت داشتند ، منسوب به پبده شده و پسوند پبدنی در شناسنامه افراد طایفه ثبت وطایفه ما در قوم بختیاری به پبدنی معروف و مشهور گردید . جالبتر اینکه بیشتر مواقع همین کلمه پبدنی در سرعت انجام کارم در آن اداره موثر واقع می شد و به خوبی و راحتی و سریع به انجام میرسید . گذشته از این مسائل ، متاسفانه افرادی در فامیل هستند که حتی نمی دانند پبده کجاست و در چه محیط جغرافیایی از کشور ایران و سرزمین بختیاری قرار دارد . از موقعیت جغرافیایی و تاریخی آن بی خبرند! به جرات می توان گفت که بیش از 80 در صد افراد زیر50 سال طایفه پبدنی از موقعیت کلی پبده بی اطلاع اند و حتی منطقه پبده را از نزدیک ندیده و نمی شناسند !به همین جهت تصمیم گرفتم حتی الامکان و در حد و توان خود ، در مورد هویت نام و جایگاه طایفه ام مطالبی جمع آوری ، و جهت استفاده و آگاهی در اختیار جوانان و هم طایفه ای های پبدنی و عزیزان طوایف بزرگوارو همتباربختیاری ام و همچنین سروران غیر بختیاری که مشتاق در شناخت فرهنگ ، جایگاه ،نژاد ،شیوه زندگی و قدمت طوایف بختیاری هستند ، قرار داده و بیشتر و بهتر با چگونگی پیدایش نام پبده و سکونت مردم پبدنی درپبده و دیگر جاهای بختیاری آشنا نمایم . نهایت سعی و تلاش شده ، تا از اسناد و منابع موثق و معتبر وافراد آگاه و سر شناس طایفه پبدنی در جمع آوری اطلاعات استفاده گردد تا این نوشته با کمبود و اشکالات کمتری در اختیار علاقه مندان قرار گیرد . در وجه تسمیه پبدنی به اسناد ملکی 204 ساله و به جا مانده از پیشینیان استناد گردیده و پیرامون نام های ثبت شده در این مدارک قدیمی ، نام پبده و پبدنی ، منتج به نتیجه گردیده است . اسناد پیر با دو قرن و اندی قدمت و عمر ، حرف از گذشتگانمان را در دل دارند و با زبان بی زبانی با ما سخن می گویند . این نوشته به ما می گویند که زادگاه پدرانمان دیروز پوده نام داشت وامروز پبده . وجود آثار و یا اسناد دیگر با ادله منطقی و مستدل که دال بر واقعیت امر باشد ، ناقض این نوشته خواهد بود و با اشتیاق و با میل وافر خواهم پذیرفت وجهت اعتلا و احیاء هویت فرهنگ و اجتماعی غنی بختیاری و طوایف آن ، در اصلاح و تکمیل نوشته خودم به کار خواهم گرفت . همتباران بزرگوار و محترم پبدنی و بختیاری و دیگر اساتید ارجمند ، نقصان و اشکالات را به دیده اغماض ننگرند . درارشاد و رهنمون استادانه خود در رفع اشکال واصلاح آن به فرهنگی باستانی و غنی لطف و عنایت داشته و صراحتا امر به اصلاح و تغییر دهند تا بتوانیم به کمک هم در اعتلا و احیاء و شناساندن بیشتر و بهترفرهنگ قوم و تباربختیاری به عموم مشتاقان ، گامی موثر و مفید بر داریم . انشا الهپبدنی وارگه به کوه پبده داشت نومسه ور سر در پبده نگاشتپبدنی ریشه به خاک پبده زید تک درخت طافسه ور بیشه کاشت__________________مکان متبرکه پبده :در منطقه پبده مقبره ای است که شخصی محترم و زاهد و پارسا به نام درویش عالی در آن مدفون است . درویش عالی پس از تشرف به خانه خدا به حاج عالی نامیده و معروف گردید . مقبره این انسان پارسا زیارتگاه طایفه پبدنی و دیگر طوایف بختیاری بوده و هست . تش درویش عالی پبدنی از نوادگان این مرد زاهد هستند که یکی از چهار تش پبدنی می باشند . مقبره حاج عالی تقریبا در مرکز منطقه پبده قرار گرفته است . متاسفانه به جز آثار دیوار و پی های آن دیوار و سقفی به جا نمانده است . هنوز در بین افراد سالخورده و تش درویش عالی از نام و یاد آن بزرگوار مدد می جویند و به نامش سوگند یاد می کنند . حرمت و جایگاه مقدس حاج عالی در نزد طایفه پبدنی و دیگر طوایف بختیاری محفوظ مانده و قابل احترام می باشد . مرمت و بازسازی مقبره متبرک و مقدس حاج عالی امری است شایسته و ضروری برای افراد طایفه به خصوص تش درویش عالی که به نحو احسن و سزاوار انجام گیرد ، چرا که وجود حاج عالی در زمان حیات و مقبره متبرکشان در حال حاضر جدای از تقدس روحانی و ایمانی که برای مردم منطقه داشت، امروزه نیز به عنوان زیارتگاه و آثار باستانی و نشانی از هویت و معرفت مردم منطقه پبده می باشد . در جستجو و تلاش هستم تا بلکه تذکره نامه این زاهد پارسا را به کمک حضرات درویش عالی بیابم و تصویری از آن را در این نوشته به تبرک بیفزایم . فرزندان محترم و بزرگوار این مرد خدا ، قول مساعدت و همکاری و راهنمایی و کمک در تهیه مستندات و روایات و اطلاعات سینه ای در باره حاج عالی را داده تا بیشتر و بهتر به معرفی و شناساندن این روحانی پارسا بپردازیم . تا رسیدن اسناد و روایات و اطلاعات لازم توسط همه عزیزان آگاه و مطلع و آنانی که اسنادی در اختیار دارند، به همین مطالب بسنده می کنیم . این لازم به ذکر است که تش درویش عالی اظهار داشته اند که به محض وصول به تذکره نامه ، بازسازی این مقبره مقدس را آغاز خواهند کرد . این امید را داریم که این امر به زودی و خوبی محقق گردد .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦

نگاهی تازه به فرهنگ بختیاری

به نام ایزد یکتا

به نوم خدایی که فرمون داد ز یه مست گل آدمه جون داد

نگاه ما به فرهنگ، آداب ، سنن و افتخارات و داشته های تاریخی، قومی و فرهنگی باید نگاه تازه و نوینی باشد که ضمن عنایت به گذشته ،از دیدگاهی واقع بینانه، دریچه ای آینده نگر، فرا بین و برون گرا را به سوی ترقی و کمال بگشاییم و فرهنگ و تمدن خود را پابه پای علم و گفتمان روز و با توجه به جاذبه ها و تمایلات فکری نوجوانان و جوانانمان به پیش بریم .در تاریخ ایران برگ زرینی از رشادت و شهامت قوم بختیاری موجود است که دلیر مردان و شیرزنانش با دشمنان و متجاوزین به حریم تبار و میهن جنگیدندو جان باختند ،خون دادند و تعصب و غیرت به خرج دادند و سر تسلیم به هیچ آستانی بجز خداوند یکتا نساییدند .امروز تفنگ ،زنگ خورده بر سینه دیوار به دار آویخته و اسب کمیت بی جل و افسار،جفت یابو بار می برد ! زین بی رکاب زیر خاک افسردگی مدفون شده و لگام بر دهان زمان گرفتار! کلاه و شال و چوقا از سر و شانه و کمر فرو افتاده و مینا و لچک زیبا بر سر کوچه هیچ شعری خانه ندارد! زردکوه سر افراشته همراه با برفهایش در حال ذوب شدن است ، بلندایش هویدا نیست ! باید دلش را شکافت و دردش را جست. لاله خونین نیز واژگون شده و سر خود را فرو برده تا گون تازه به دوران رسیده و سر بلند شده را نبیند و خارچشم او نباشد ! کبک تاراز هم بد می خواند - صدای زیر برف خوشایند نیست . زنده رود آوای غم سر میدهد و از جدایی ها شکایت می کند . کارون بی قرار در بند و اسارت ،بی حرکت و ایستا ـ در پشت حصار بلندی از آهن و سیمان خلیج فارس را فریاد می کند . بوی بدو زننده نفت با همه اسم و رسم و اعتبارش دشت را آلوده و بیمار کرده است . ((خانه دوست کجاست؟ همه دشمن شده اند – نکند نام خدا نیست که حرمان شده است ! ))ما خود دشمن شده ایم . خودبا خویشتن دشمنیم . بی هویتی خود دشمنی است . از خود بیگانگی خود دشمنی است و بی تفاوتی وبی مهری و کینه ورزی خود دشمنی است . امروز خود فریبی ، خود بینی ، خود فروشی ،خودخواهی و خودزنی بزرگترین دشمن انسان هاست امروز دشمنان کمین کرده اند. دیروز با پدران و مادران ما با گرز و شمشیر و تبر و تبرزین و تفنگ می جنگیدندو امروز با گفتمان و اینترنت و ماهواره و اتم و غیره. دیروز پناهگاه و سنگر و سپر ، شیار و گودال و صخره و سنگ بود و امروز جانپناه انسانها فقط بلوغ و ترقی علمی ،فرهنگی ،شخصیتی ، ملی و مذهبی است که می تواند آنها را از نیستی و نابودی و ذلت برهاند. امروز تیر گزین رستم و گرز گاو سر اسفندیار و تدبیر زال و سیمرغ و چاه حیله شغاد ، به دیو سپید و سیاه شیشه فریبنده توهم زا و کراک نابود کننده کرم زا و افکار پلید انحراف زا کارگر نخواهد بود ! و مسلم است که انرژی هسته ای نیز توان مقابله با این اهریمنان را نخواهد داشت ! بجز رشد و تعالی و ترقی و بلوغ انسانیت انسانها . مانند جن و بسم الله .جن به منزله دیو و بسم الله بهترین و کشنده ترین اسلحه برای نابودی دیو . امید این را دارم که با هم تباران و هم وطنان بزرگوارم بتوانیم طرحی نو برای هدایت و تمایل جوانان عزیز به فرهنگ غنی و پر بار بختیاری دراندازیم . می خواهیم جای جای تبارمانرا و حرف به حرف آداب و رسوم و فرهنگمان را با کلامی آشناتر و گویا تر و باب میل همگان با کمک همه به چشم و گوش همه برسانیم.منتظر مقالات ،اشعار ، و پیشنهادات و انتقادات شما هستم . تو ای هم وطنم ،استادم ، همتبارم ، ای مهریارم در این تازگی یارو همراهم باش . تی به رهت ای مهنم .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

پیروزی بختیاری در گرو اتحاد و همدلی

پیروزی بختیاری در گرو اتحاد و همدلی

در فصل بهارهنگامی که در روزهای بارانی رعد و برق اتفاق می افتد مردم عشایر و روستایی به دامنه و بلندای کوه هامی روند و به جستجوی قارچ می پردازند .بعضی معتقدند که قارچ ها با صدای آسمان قرنبه ( قرم تراق) از زمین بیرون میآیند . روزهای بارانی فصل بهار و طبیعت، وقت مناسبی است برای رشد و برآمدن قارچ ها ی خوراکی و مفید و خوشمزه از دل زمین . برخی دیگر با بارش باران و غرش رعد و برق نوید آغاز زندگی خوب و راحت را امید وار می شوند و به سراغ کرفس و چویل ، لاله و شقایق بلوط و ... می روند . اما زود زمانی است که موقعیت بارانی و رعد وبرق سیاست، بر عکس، در فصل پاییز و زمستان صورت می گیرد . قارچ ها ی مفید و غیر مفید سمی و غیر سمی یکی پس از دیگری ، با اولین و ضعیف ترین آسمان قرنبه از دل زمین سر بر می آورند و خود نمایی می کنند . کوچک وبزرگ ، سفید و سیاه ، چاق و لاغر. اما همه با چتری گنبدی و با ساقه ای بلند یا کوتاه . و در کنارقارچ ها چویل و شقایق ، چنار و کنار ، بلوط و بنک و ...با وجود و سر بلند وبا ریشه و ایستا ، کوهساران را به خود فرا می خواند .به آنها نوید زندگی بهترو امید ماندن با شرف و عزت را می دهد .

با صدای لرزاننده ی رعد وبرق ، عرض اندام قارچ ها ،در پای دل سوختگان و قامت برافراشتگان بدیهی است، اما عقلانی است که مشاممان را به رایحه خوش چویل دعوت کنیم و خستگی تنمان را با اتکاء به بلوط تنومند رفع نماییم و در سایه دلپذیرش بیاساییم اما نه به قارچ.قارچ هم چاشنی بدی نیست ! ولی کامل و کافی هم نیست. باید از درختان تنومند و پر بار و سایه گستر حمایت کرد و برای تداوم رشد و حفظ و حراست محیط سرسبز زندگی نهال را بایدکاشت و آینده را ساخت. (( تا شقایق هست زندگی باید کرد ))

هم تباران بختیاری، از ذکر تمثیل فوق عذر خواهی می کنم. زهر مار کشنده است و تریاک پاد زهر . درست است که جان انسان را نجات می دهد اما همیشه کار ساز نیست ، بلکه ویرانگر هم هست.

سالیانی است که در شهرستان ها ی محل سکونت فرزندان بختیاری به خصوص اصفهان ،لنجان ، نجف آباد ، شاهین شهر ، چهار محال بختیاری ،ایذه ، مسجد سلیمان ، شوشتر و اهواز ،تعدد کاندیداها ی انتخاباتی شوراهای شهر و نمایندگی مجلس شورای اسلامی، بزرگترین ضربه و ناکامی را برای قوم بختیاری و افراد اصلح و شایسته بختیاری درصحنه سیاسی به دنبال داشته و دارد . وظیفه همه مردان و زنان متعهد و متعصب و تحصیلکرده و سیاستمداربختیاری است که عامه تبار خود را از این پراکندگی افکار و گسیختگی اتحاد بر حذر داشته و به همدلی ، همفکری ،پیوستگی و بهتر شناسی و شایسته سالاری فرا خوانند . امید این را داریم که انشاءاله ، با اتحاد و همدلی ، بدور از تفرقه و دودستگی ، بهترین ها را انتخاب کرده و کرسی های بیشتری را در مجلس به دست آوریم و نام و آوازه تبارمان را در عرصه سیاست دو چندان کنیم . به امید پیروزی در انتخابات پیش رو .

نویسنده : حسین عبدالهی پبدنی : ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

 
  BLOGFA.COM